همین یه کم پیش از سر کلاس مکانیک سیالات اومدم آفیس. سوپروایزرم رفته کنفرانس آمریکا و به من گفته این جلسه و جلسه بعد برم جاش درس بدم سر کلاس. در توضیح این کلاس همین کافی که 185 دانشجو نشستن زل زدن بهت
کلاس خوبی بود. الان یه خستگی خوبی دارم. صبح ساعت شش ونیم بیدار شدم و الان قشنگ خوابم میاد
حالا نیومدم این رو بگم. اومدم بگم که در چند روز گذشته با چندتا وبلاگ جدید آشنا شدم. وبلاگ آدم هایی که دورادور می شناسمشون. از قضا خوب هم می نویسن. اما من نمی دونم چه مرگمه که با اینکه از خوندن هر دست نوشته ای همیشه لذت بردم ، دلم نمی خواد وبلاگ های آدم ها رو بخونم. یعنی مجموعا شاید سه تا یا چهارتا وبلاگ هست که هر روز چک می کنم (بگذریم که گاهی روزی سیصد بار همون ها رو رفرش می کنم) و دلم نمی خواد وبلاگ جدیدی به این ها اضافه بشه. از دیروز تا الان دارم فکر می کنم که خوب چرا؟ اول فکر کردم که اگه خیلی دست نوشته های این و اون رو بخونم خلاقیتم کور میشه و یواش یواش به این نتیجه میرسم که همه چیز رو دیگران گفتن و حرفی نمونده. بعد بیشتر که فکر کردم دیدم این چند وقت اخیر توی وبلاگ هایی که دیدم همون چندتا پستی که خوندم ازشون خیلی شبیه حس های خودم بوده و این چیزیه که اذیتم می کنه. این که ما همه شبیه هم هستیم و اگر تا حالا نفهمیدیم دلیلش اینه که ما چیزهایی که تو وبلاگ هامون می نویسیم رو نمی چسبونیم رو پیشونی مون صبح تا شب باهاشون راه بریم. خلاصه که این غمگینم کرد. نه بخاطر اینکه بخوام متفاوت و تک باشم. نه. همیشه دلم خواسته فکر کنم آدم های اطرافم یه موجودات جدید و هیجان انگیزی هستند که اگه دنیاشون رو کشف کنی، می بینی اون شکلشون رو
No comments:
Post a Comment