August 16, 2014

هواپیما-نوشت

چراغ ها را خاموش کرده اند که همه بخوابند. خانم هفتاد ساله ای که سمت راست من یک ردیف جلوتر نشته ، حالا جایش را بین سه صندلی خالی پهن کرده و تخت خوابیده. اولش که راه افتادیم هر کاری می کرد نمی توانست مانیتور روبرویش را راه بیاندازد. وقتی خواستم برایش بگویم چکار باید بکند فهمیدم انگلیسی را دست و پا شکسته حرف میزند. عجیب شبیه عزیز است. گردنبند و انگشتر و دستبندش هم حتی. عزیز اما ناخن هایش را
.مانیکور نمی کرد. گاهی حنا میزد
دختر کناری ام وایت است. خیلی شبیه صدف است. دلم می خواست به جای او صدف این نُه ساعت هم سفرم بود تا به جای این همه
.لبخند الکی، چهار کلام حرف حساب باهم می زدیم
در ردیف کناری ام یک خانواده هندی نشسته اند ولی از آن تیپ هندی های سنتی نیستند. پسرک چهار- پنج ساله شان تقریبا در نیم متری من است. پاهایش با آن کتانی های نوی آدیداس بیست
. سانتی با زمین فاصله دارند
هرچه زور زدم خوابم نبرد. گفتم بیایم این ها را بنویسم. همه ی هواپیما تاریک است و یک باریکه ی نور از سقف تابیده روی این میز جلوی من. لابد به خاطر جذابیت همین نور است که این پسربچه ی سه-چهارساله هر چند دقیقه یک بار از جلوی هواپیما می آید نزدیک من، نگاهم می کند، بهش می گویم ســـلام! و می خندد و می دود می رود. و این پروسه تا الان
!سه بار عینا تکرار شده

11:15
 شب به وقت ادمونتون

پ.ن: راستی یادم رفت تعریف کنم که من چون بلیطم را دیر خریده بودم نرسیدم غذایم را به غذای گیاهخواری تغییر دهم، این شد که سر ِ شام که مهماندار ازم پرسید ماکارونی با گوشت یا مرغ آبپز؟ گفتم هیچ کدام. چند دقیقه پیش خانم مهماندار آمد بالای سرم و پچ پچ کنان گفت اگر گرسنه ای من غذای خودم را هنوز نخورده ام. کمی سبزیجات دارم. می خواهی برایت بیاورم؟

No comments:

Post a Comment