May 27, 2014

اسماعیل

یک روزی میرسد که من حاضر میشوم برای خودم اعتراف کنم که خیلی از انتخاب (؟) های زندگی ام را صرفا برای این انجام داده ام که بی دردسرتر بوده اند. بعد لابد برای جبران این توسری خوری هایم بوده که ادای عصیانگری درمی آورده ام همیشه و از دید بعضی ها جسور و یا پررو بوده ام. برای اینکه باید یک جایی به خودم نشان می دادم که اگر بخواهم می توانم جلوی قوانین، جلوی عُرف و یا جلوی قضاوت ها بایستم. و بعد آرام در گوش خودم بگویم اگر نمی ایستم برای این است که نمی خواهم. که خودم خفه بشود و سر عصیانگری نگذارد

یک روزی میرسد که همه ی این ها را برای خودم می گویم و خودم می گوید حالا دیگر دیر است. مجموعه ی همه ی همان انتخاب های بدون عصیانت تویی را ساخته که الان اینجا ایستاده ای

انتخاب های بی عصیان از من برّه ای می سازند آماده ذبح که دم آخر که دارند آبش می دهند به خودش می آید و می بیند آن روزی که از گله فرار نکرد و فکر کرد علف بی دردسر خوردن بهتر از گرگ و ناکجاآبادهای بی آب و علف است، آنروز بود که انتخاب شد برای ذبح شدن. حالا در همه ی این ماه ها که پروارش می کردند چهارتا هم جفتک انداخت و دو سه بار هم سر به هوا از گله جا ماند و شاید آنقدر که باید و شاید هم  پروار نشد

No comments:

Post a Comment