May 8, 2014

زن دارچین پوست

.هر زن باید شاعری داشته باشد که برایش شعر بگوید
.من عباس صفاری را می خواهم

از هزاران زنی که فردا پياده می شوند از قطار..."
يکی زيبا
"و مابقی مسافرند

و 

2 comments:

  1. مرتبط، از دفتر خاطراتم:
    امروز که در کافه نشسته بودم و ماجرای عشق پیتر به کلاریسا در کتاب خانوم دالووی را می خواندم، با خودم فکر می کردم که یعنی شده کسی من را این طور دوست داشته باشد؟ این طور که از دور نگاهم کند و برایش مثل آدم های دیگر نباشم؟ مثلا گاز گرفتن لب هایم برایش به جای چندش آور بودن ملوس باشد، یا رنگ لک های صورتم به نظرش زیباترین رنگ دنیا باشد، یا حالت نشستنم را دوست داشته باشد. خلاصه از دور نگاهم کند و به نظرش بهترین و زیباترین باشم و با خودش فکر کند که به یک فرشته نگاه می کند. البته این ها را در کتاب نخواندم. الان کمی افسار تخیلم را شل کرده ام و برای خودم داستان عاشقانه می نویسم. به قول م. در وبلاگش: هر زن باید شاعری داشته باشد که برایش شعر بگوید/من عباس صفاری را می خواهم/"از هزاران زنی که فردا پیاده می شوند از قطار، یکی زیبا و مابقی مسافرند". من فکر می کنم هر زن چنین کسی را دارد، یا داشته، یا روزی خواهد داشت، اما همه شاعر نیستند، همه بلد نیستند شعر یا رمان بنویسند یا در هر قالب دیگری احساساتشان را، حتی برای خودشان، توصیف کنند. در ذهنشان همه ی این احساسات شناورند، نگاهت که می کنند می دانند تو فرق داری، اما خودشان هم درست نمی دانند چه چیزی تو را از دیگران متفاوت می کند. این ها را به خودم می گویم و به زندگی عشقی خودم رضایت می دهم.

    ReplyDelete
  2. خیلی خوب بود. منم عشق پیتر به کلاریسا رو خیلی دوست داشتم

    ReplyDelete