May 13, 2014

طلاق

من از وقتی که از ایران آمده ام بیرون تغییرات خیلی زیادی کرده ام. خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی که خودم قبلا فکرش را می کردم. یکی از این تغییرات که شاید به نظر خیلی ریز و ناچیز و بی اهمیت بیاید دید ِ من به زن هایی ست که طلاق گرفته اند. علت این تغییر را هم مثل خیلی های دیگر نمی
.دانم. حتی نمی دانم دقیقا کی اتفاق افتاد ولی افتاد

اولین برخورد دقیق من با یک زن که جدا شده بود، بر می گردد به طرف های سال هشتاد و سه. آن موقع برای اولین بار در عمرم کلاس ائوروبیک می رفتم در یک باشگاه خفنی نزدیک خانه مان. یک خانمی آنجا بود که خیلی  خوش ظاهر بود. خوشگل نبود فقط چیزی در ظاهرش بود که تو را جذب می کرد. بر خلاف بقیه ی حاضرین ِ در کلاس هم نه جایی ش زده بود بیرون و نه کلا اضافه وزن داشت. با اینکه تصویر واضحی از او در خاطرم دارم ولی یادم نمی آید که اسمش چه بود. یادم هست یک ده سالی از من بزرگتر بود. یک روز بعد از کلاس جلوی در باشگاه به من گفت که اگر بخواهم می تواند من را برساند خانه مان. خانه مان پیاده ده دقیقه راه بود. ولی خوب نشستم توی ماشینش. نه بخاطر گرمای وحشتناک مرداد تهران که برای ارضای کنجکاوی. تمام راه هم شروع کردم پشت سر هم ازش سوال پرسیدن. او هم شمرده و با لبخند جوابم را می داد و گاهی هم مکث می کرد. نمی دانم چرا حس می کردم قرار است مچش را بگیرم. برای من که آدم خیال پردازی بودم جذابیت او رازی بود که باید کشفش می کردم. چیزی نمانده بود به خانه ما برسیم. می دانستم این آخرین فرصت است. آدرس را اشتباهی دو کوچه بالاتر دادم و بی هوا پرسیدم شما ازدواج کردید؟ مکثی کرد. لبخند زد و گفت آره. دیگر سوالی نداشتم. در واقع کیسه ی سوال هایم خالی شده بود. تکیه دادم به صندلی پراید و عنق شدم. یکهو با صدایی که هنوز تُن اش توی گوشم هست گفت البته الان از همسرم جدا شدم. من هیچ چی نگفتم. حتی برنگشتم صورتش را نگاه کنم. جلوی خانه ی اشتباهی ایستاد. پیاده شدم. در را بستم. سرم را از پنجره کمی آوردم تو. به چشم هایش پشت عینک دودی نگاه نکردم. گفتم مرسی منو رسوندین. خداحافظ. این آخرین باری بود که با او حرف زدم. تمام جلسات بعدی کلاس جایی می ایستادم که چشم توی چشم نشویم و مدام از توی آینه ی گنده باشگاه چک اش می کردم. دنبال چیزی در صورتش، در رفتارش می
.گشتم که خودم هم نمی دانستم چیست

دومین برخورد در یکی از دورهمی های دانشگاه بود. بعد از اینکه آمده بودم اینجا. چند ماهی از آمدنم می گذشت. یک خانمی توی این دورهمی ها بود. از همه ی ما بزرگتر بود ولی خیلی هم سنی نداشت. شیطان بود. سرحال و بشاش بود. یک بار هم فکر کنم پسرش را آورد توی دورهمی. نمی دانم کی بود و کجا بود که برگشت بی هوا برای من تعریف کرد که از شوهرش جدا شده و حالا نصف هفته بچه پیش اوست و نصف دیگر هفته پیش پدرش. باز هم نگاهش نکردم. فقط سرم را تکان دادم. از فردای آن روز از او فاصله گرفتم و از دور مدام نگاهش می کردم که کجای قیافه ش شبیه دختری ست که در کلاس ائوروبیک دیده بودم

برخوردهای بعدی هیچ کدام مستفیم نبود. می شنیدم که فلانی را می شناسی؟ از شوهرش جدا شده. آن یکی دختره هست سر کلاس استخراج نفت کنار ما می نشیند. او هم از شوهرش جدا شده. نه
.پارسال و پیارسال بلکه شش هفت سال پیش

اخرین برخورد چند روز پیش بود. باز هم مستقیم نبود. داشتم باز فضولی می کردم در زندگی کسی. پرسیدم از دوستش فلانی که شوهرش چند ماه است رفته ایران سختش نیست؟ باید سخت باشد. دوستش گفت جدا شده اند. من دوباره مکث کردم. چندبار با فاصله پلک زدم. بعد پرسیدم. خودش الان چه حسی داره؟ دوستش گفت میگه تا قبلش همه ی سعی ش رو کرده، الان دیگه حسی نداره. لبخند زدم. برایش خوشحال بودم. نمی دانم چرا. احساس می کردم از طوفان گنده ای به سلامت رد شده. می دانستم که
.دفعه ی بعدی که ببینمش از او فاصله نخواهم گرفت

1 comment:

  1. خیلی خوب بود مائده، کاملا می‌فهمم،
    بعلاوه اینکه چقدر با گذشت زمان همزمان آدم می‌فهمه که هیچ چیز اونقدر انگار جدی نیست، نه موندن آدمها کنار هم به هرقیمتی و نه جدا شدنشون...

    ReplyDelete