این روزها داریم برای بار دوم سریال دکتر هاوز را با هم می بینیم. اینکه چه چیزی در این سریال انقدر جذاب هست که می شود دو بار و یا بیشتر آن را دید موضوع این پست نیست. یکی از قسمت هایی که این روزها دیدیم راجع به مادر و دختر کوتوله ای بود که به دلیل تنگی نفس دختر آمده بوند کلینیک و طبق معمول همه ی قسمت ها با آزمایشات و تئوری های معمول معلوم نشد که دختر چش شده. در طول این آزمایش ها دکتر هاوز مدام با مادر دختر یکی بدو می کرد و از واکنش های مادر می فهمیدی که اعتماد به نفس خوبی دارد و دختر هم با اینکه خجالتی تر از مادر بود ولی باز آن اعتماد به نفس را تا حدی داشت
خلاصه که آخر سر که همه ی تئوری ها و ایده ها و آزمایش ها جواب نداد. طبق معمول سریال، هاوز ایده زد که شاید دخترک اصلا کوتوله نیست (و البته جایی جلوتر بیان شده بود که پدر دخترک قد متوسط معمولی داشته) و عکس برداری های بعدی نشان داد که دحتر صرفا به دلیل وجود توموری در مغزش رشدش در یک سنی متوقف شده
صحنه ی بعدی هاوز در اتاق بیمار روبروی مادر و دختر ایستاده و برایشان توضیح میدهد که با جراحی تومور برداشته می شود و بعد با مصرف داروی فلان دختر دوباره قد خواهد کشید. مادر می پرسد یعنی اون کوتوله نیست؟ هاوز می گوید نه. دختر می گوید که می شود فقط جراحی کنم و دارو را نخورم؟ حالم دیگر بد نخواهد بود؟
خلاصه که آخر سر که همه ی تئوری ها و ایده ها و آزمایش ها جواب نداد. طبق معمول سریال، هاوز ایده زد که شاید دخترک اصلا کوتوله نیست (و البته جایی جلوتر بیان شده بود که پدر دخترک قد متوسط معمولی داشته) و عکس برداری های بعدی نشان داد که دحتر صرفا به دلیل وجود توموری در مغزش رشدش در یک سنی متوقف شده
صحنه ی بعدی هاوز در اتاق بیمار روبروی مادر و دختر ایستاده و برایشان توضیح میدهد که با جراحی تومور برداشته می شود و بعد با مصرف داروی فلان دختر دوباره قد خواهد کشید. مادر می پرسد یعنی اون کوتوله نیست؟ هاوز می گوید نه. دختر می گوید که می شود فقط جراحی کنم و دارو را نخورم؟ حالم دیگر بد نخواهد بود؟
صحنه ی بعدی هاوز از اتاق بیمار می آید بیرون و مادر دنبالش راه می افتد که برای اینکه قانعش کنی دارو را بخورد لازم نبود آنقدر تحقیرش کنی. هاوز به مادر می گوید که باید برود و به دختر حقیقت را بگوید. حقیقت اینکه اینطور متفاوت بودن خوب نیست. این که هرچه تا الان برایش از خوبی های متفاوت بودن گفته دروغ و توجیه بوده. بهش بگو که اون می تونه چیزی رو داشته باشه که تو آرزوی داشتنش رو داشتی
صحنه ی بعد مادر می آید سراغ دخترک. بهش می گوید سرنوشت تو این است. تو باید آنچه که قرار بوده باشی بشی. دخترک می گوید من نمی خواهم معمولی باشم. تو معمولی دوست نداری. من اگر بشوم مثل بقیه تو دیگر مرا دوست نخواهی داشت. اگر آن داروها را بخورم مثل بقیه معمولی ها در پس زمینه محو خواهم شد. مادر لبخند می زند تو هیچ وقت معمولی نخواهی بود
No comments:
Post a Comment