دیشب رمان شب.ممک.ن محمد.حسن.شه.سواری رو خوندم . راجع به این رمان و سبک جالب نگارشش خیلی می تونم حرف بزنم. کلی هم بعدش رفتم ازش نقد خوندم که رمان پست مردن چیه و فُلان و بیسار
من اما با این ذهن مدرن و قلب کلاسیکم بیشتر از همه ی پست مدرنی اش وصف رابطه ی هاله با مازیار را دوست داشتم. این رابطه در فصل اول که فکر می کنی راوی مازیار است مثل یک عاشقانه روایت شده. پسر معقولی که نویسنده است و عاشق یک دختر روانی و شیطان است که یک جو عقل توی کله اش نیست. ار اینکه در فصل دوم می فهمی فصل اول را مازیار روایت نکرده و گول خورده ای که بگذریم، می رسیم به فصل سوم که هاله دارد ماجرایشان را تعریف می کند. همه جا می گوید که عاشقانه ای درکار نبوده و رابطه شان مثل رابطه ی دوزن یا دومرد بوده. و بعد به جای آنکه بیاید صاف ماجرا را از زبان خودش تعریف کند میاید یادداشت روزانه های مازیار را نشانمان می دهد و لا به لایش حرف های خودش را هم ایتالیک نوشته. یعنی در واقع وسط حرف های مازیار کامنت داده. من عاشق اینجای کتابم. از کامنت های هاله می فهمی که این رابطه عاشقانه ای ست متفاوت. از آن عاشقانه ها که می دانی به هیچ جایی نمی رسد ولی دلت هم
.نمی آید یک لحظه رهایش کنی. و جایی در داستان هست که مازیار ماجرای اولین ملاقاتش با هاله را نوشته
:و من عاشق این جای قصه ام
به نظرم باهوش تر از آن است که نفهمد همه ی این مهمانی نصفه و نیمه، خانه ی درب و داغان، شهرام و جمشید و سارا و سرمای بیرون
!و هوای خفه ی خانه، اجزای صحنه ی نبرد من و او هستند، جنگی اعلام شده و نشده. دیوانه را می بینید
من اما با این ذهن مدرن و قلب کلاسیکم بیشتر از همه ی پست مدرنی اش وصف رابطه ی هاله با مازیار را دوست داشتم. این رابطه در فصل اول که فکر می کنی راوی مازیار است مثل یک عاشقانه روایت شده. پسر معقولی که نویسنده است و عاشق یک دختر روانی و شیطان است که یک جو عقل توی کله اش نیست. ار اینکه در فصل دوم می فهمی فصل اول را مازیار روایت نکرده و گول خورده ای که بگذریم، می رسیم به فصل سوم که هاله دارد ماجرایشان را تعریف می کند. همه جا می گوید که عاشقانه ای درکار نبوده و رابطه شان مثل رابطه ی دوزن یا دومرد بوده. و بعد به جای آنکه بیاید صاف ماجرا را از زبان خودش تعریف کند میاید یادداشت روزانه های مازیار را نشانمان می دهد و لا به لایش حرف های خودش را هم ایتالیک نوشته. یعنی در واقع وسط حرف های مازیار کامنت داده. من عاشق اینجای کتابم. از کامنت های هاله می فهمی که این رابطه عاشقانه ای ست متفاوت. از آن عاشقانه ها که می دانی به هیچ جایی نمی رسد ولی دلت هم
.نمی آید یک لحظه رهایش کنی. و جایی در داستان هست که مازیار ماجرای اولین ملاقاتش با هاله را نوشته
:و من عاشق این جای قصه ام
به نظرم باهوش تر از آن است که نفهمد همه ی این مهمانی نصفه و نیمه، خانه ی درب و داغان، شهرام و جمشید و سارا و سرمای بیرون
!و هوای خفه ی خانه، اجزای صحنه ی نبرد من و او هستند، جنگی اعلام شده و نشده. دیوانه را می بینید
.جمله ی آخر را هاله به یادداشت های مازیار اضافه کرده
No comments:
Post a Comment