March 16, 2014

...تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد


امسال مثل پارسال و مثل هر سه- چهار اسفندی که گذشت قرار است خانه ام را آب و جارو کنم، گل بخرم و هفت سین بچینم. قرار است خانه ام آماده ی پذیرایی از میهمان شود. کدام میهمان؟ 
اولین سالی که هفت سین تنهایی را چیدم، دلم گرفته بود که هیچ کدامتان هیچ وقت کنار هفت سین ِ من نمی آیید. عید و بهار را انگار گره زده باشند به تنهایی های من. آن سال های اول گذشت و من یاد گرفتم تنها بودن را. کنار هفت سین، روبروی آینه تنها نشستن را

امسال ولی همه چیز فرق می کند. خانه مان را قرار است تمییز کنیم و اولین هفت سینمان را باهم بچینیم. خانه خانه ی نو ست و منتظر مهمان ها که بیایند عید دیدنی
من ولی تمام اسفند را...تمام این اسفند لعنتی را... دلتنگ ِ تو ام پسرک
کجای کودکی هایمان فکرش را می کردیم که یک روزی بیاید که من اینور کره ی زمین باشم و تو آنور و هرچقدر که دست هایمان را دراز کنیم به هم نرسند

کجای زندگی ام فکرش را می کردم که هزار بهار هم که بیاید و برود... تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد

No comments:

Post a Comment