March 16, 2014

همه تان آمده اید که بروید

لازم نبود تو بروی تا من این همه دلم برای زمین و زمان تنگ بشود! کدام اسفند آمد و من دلتنگ نبودم! حتی دلتنگ ِ نمی دانم چه. انگار اصلا این روزهای آخر سال بغضی دارد که باید به دوش بکشی تا برسی به آن لحظه ی سال تحویل و بعد احساس کنی جایی درونت چیزی سر جایش نیست

الان یک ساعت است دارم "سوغاتی" را پشت سرهم گوش می کنم. الان دو ساعت است که توی اینترنت دارم عکس های آدم های خوشحال کنار خانواده هایشان را تماشا می کنم. من خودآزاری مزمنی دارم که ریشه در جایی خیلی دور دارد. جایی در کودکی ام که کسی زیر گوشم زمزمه کرد تو دختر خوبی نیستی... باید دختر خوبی باشی. نمی دانم کی بود و کجا بود... ولی از همان موقع من خودم را برای بودنش آنگونه که هست سرزنش کردم. و برای جبران این خوب نبودن خودم را آزار دادم

این حرف ها حرف های امروز و دیروز نیست. حرف های بیست و چند سال پیش است. حافظه ای که مرا می برد به آینه ی دست شویی مهدکودک وقتی 5 سالم بود و برای اولین بار کشف کردم وقتی صورتت را با صابون می شوری لازم نیست حتما چشم هایت را ببندی. وقتی 5 سالم بود و سوزش ادرار داشتم و به کسی نمی گفتم. نمی دانم از همان بچگی چه مرگم بود که فکر می کردم حرف را نباید زد. فکر را باید غورت داد

این خاطره های تک و توک ... این تصویرهای بیست و چند سال پیش خیلی وقت ها صاف می آیند جلوی رویم می نشینند. نمی دانم چرا... واقعا نمی دانم چرا دست از سرم برنمیدارند. و در تمام این ها... تو هستی... تو درست در یک روز سرد زمستانی وارد خاطره های من شدی و هیچ وقت بیرون نیامدی... از آمدنت فقط بوی چادر مشکی یادم هست... و صندلی عقب پیکان و نرده های در بیمارستان...از بودنت ولی هزار خاطره ریز و درشت هست که مدام می آید و میرود و باز در خواب های آشفته ام می آید و دیگر هرگز نمیرود... از آن وقتی که دست و پایت را با پارچه های سفید گره زده بودند به تخت بیمارستان که یکوقت تکان نخوری که سوزن سُرُم پاره نشود. از آن وقتی که فکر می کردم داری می میری. نمی دانستم مردن دقیقا چیست ولی هنوز یادم هست که با خدا معامله کرده بودم که مرا ببرد و تو باشی. آن موقع ها عقلم نمی رسید که اگر من نباشم و تو باشی می شود مثل همه ی این 5 سالی که گذشت که تو بودی و من نبودم... نمی فهمیدم بودن کنار می خواهد... باید کنار من باشی...باید مثل تمام آن بیست سال و اندی توی تک تک خاطراتم باشی
می دانی من حسرت چی را بیش از همه می خورم؟ حسرت آن شب هایی که می ترسیدی تنهایی بروی دست شویی و من ناز می کردم برایت که بیایم و پشت در بایستم. من حسرت می خورم که می دانستم ترس ات را ولی همپایت نبودم. من ترس های تو را مثل کوچکی  ِ دلت خوب می دانستم. تو آخر توی تمام لحظه های من بودی...تمام لحظه ها...لحظه هایی که پنج سال پیش پشت شیشه ی لعنتی فرودگاه امام برای همیشه متوقف شدند

دارم خضعبلات می بافم. دلم انقدر تنگ شده که دیگر هیچ حرف نگفته ای هیچ جایش جا نمی شود. تو نمی دانی... هیچ کدامتان نمی دانید که من از همان کودکی از دوست داشتن می ترسیدم. می ترسیدم که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم برود و دیگر نیاید. شاید از همان موقع که دست های تو را به نرده های تخت بسته بودند این را یاد گرفتم. من از رفتن آن هایی که دوستشان داشتم انقدر می ترسیدم که عقلم نرسیده بود که آخرش همه شان یکجا می مانند و من می روم... من سرم را می اندازم پایین و میروم. به همین راحتی

حالا هم از دوست داشتن می ترسم. من شب ها نفس های آدم ها را می شمارم. که مبادا هزارمی اش بیاید و هزار و یکمی اش نیاید. من از دوست داشتن می ترسم. دلم می خواست در دلم باز میشد و همه تان را می چپاندم توی دلم و درش را صد تا قفل و زنجیر میزدم تا هیچ کدامتان هیچ جایی نروید. تا دست هیچ کس به شما نرسد تا شما نه برای من که در من باشید. که شما را ببرم با خودم هرجا که رفتم. که دیگر بغض نباشد... دلتنگی نباشد... این اشک های لعنتی  ِدم سال تحویل نباشد

No comments:

Post a Comment