یک وبلاگی هست که فکر کنم حدود یک سال یا شاید بیشتر است که هیچ پست جدیدی نگذاشته. من اما هر روز یک بار می روم توی وبلاگ و پست آخر را نگاه می کنم و بعد می بندم و می آیم بیرون
و هر بار فکر می کنم چقدر دلم می خواست شماها هم وبلاگ داشتید. حتی اگر چیزی پست نمی کردید. من اما روزی یک بار می آمدم چند لحظه نگاهتان می کردم و می رفتم. و بعد شاید یک روزی که سی و سه ساله شده بودیم یک کدامتان چیزی می نوشتید. و من با ولع خط به خط آن را می خواندم به دنبال ردّی از خودم. و حتی اگر ردّی از من نبود برای خودم قصه می بافتم که چرا ردّی از من نیست
می دانی؟ آخر نمی شود که ما یک جایی یکهویی تمام شویم. یعنی بچه که بودیم می شد. مثلا آن شیمایی که پنج سال هم مدرسه ی من بود روز آخر مدرسه سال پنجم ابتدایی تمام شد. یا مارال که دختر همسایه مان بود و من کلی چیز یادش دادم راجع به پسرها. مارال هم وقتی از آن محله اسباب کشی کردند تمام شد. یا آن پسره که توی کلاس ریاضی فرهنگسرا بود و بعد اردو که رفته بودیم کلی راجع به آرزوهایمان حرف زدیم و بعد آقای چی کاره ی فرهنگسرا می خواست ما را بیندازد بیرون. یعنی گفت اگر یک بار دیگر با هم ببینمتان می اندازمتان بیرون. بیچاره نمی دانست که ما در آن اردوی یک روزه همه ی حرف هایمان را زده بودیم و من فهمیده بودم که پسره دیگر حرف جدیدی ندارد. البته راستش را بخواهی آن پسره هم درست و حسابی تمام نشد. پنج شش سال بعد که تازه 360 مد شده بود یک بار آمد آنجا پیغام داد به من و من کلی طول کشید تا یادم بیایدش و بعد گفت من اولین دختری بوده ام که به حرف هایش گوش داده ام و باز چون حرف دیگری نداشتیم بزنیم اوهم همان حوالی سال 82 تمام شد
اما بعد از آن آدم ها، دیگر هیچ وقت هیچ کس تمام نشد. مثلا آن آدم هایی که در میم شیمی 82 اسم هایشان را در حضور و غیاب می شنیدیم و نمی دانستیم کدامشان کدام یکی ست. آن ها همه هنوزهستند. توی همین ف.ب. اسمشان را گاهی زیر عکسی نوشته ای چیزی می بینم و منتظرم ببینم حاضرند یا غایب و بعد می روم روی عکسشان و چند لحظه صبر می کنم و بعد می بندم و می آیم بیرون
می دانی؟ آخر نمی شود که ما یک جایی یکهویی تمام شویم. یعنی بچه که بودیم می شد. مثلا آن شیمایی که پنج سال هم مدرسه ی من بود روز آخر مدرسه سال پنجم ابتدایی تمام شد. یا مارال که دختر همسایه مان بود و من کلی چیز یادش دادم راجع به پسرها. مارال هم وقتی از آن محله اسباب کشی کردند تمام شد. یا آن پسره که توی کلاس ریاضی فرهنگسرا بود و بعد اردو که رفته بودیم کلی راجع به آرزوهایمان حرف زدیم و بعد آقای چی کاره ی فرهنگسرا می خواست ما را بیندازد بیرون. یعنی گفت اگر یک بار دیگر با هم ببینمتان می اندازمتان بیرون. بیچاره نمی دانست که ما در آن اردوی یک روزه همه ی حرف هایمان را زده بودیم و من فهمیده بودم که پسره دیگر حرف جدیدی ندارد. البته راستش را بخواهی آن پسره هم درست و حسابی تمام نشد. پنج شش سال بعد که تازه 360 مد شده بود یک بار آمد آنجا پیغام داد به من و من کلی طول کشید تا یادم بیایدش و بعد گفت من اولین دختری بوده ام که به حرف هایش گوش داده ام و باز چون حرف دیگری نداشتیم بزنیم اوهم همان حوالی سال 82 تمام شد
اما بعد از آن آدم ها، دیگر هیچ وقت هیچ کس تمام نشد. مثلا آن آدم هایی که در میم شیمی 82 اسم هایشان را در حضور و غیاب می شنیدیم و نمی دانستیم کدامشان کدام یکی ست. آن ها همه هنوزهستند. توی همین ف.ب. اسمشان را گاهی زیر عکسی نوشته ای چیزی می بینم و منتظرم ببینم حاضرند یا غایب و بعد می روم روی عکسشان و چند لحظه صبر می کنم و بعد می بندم و می آیم بیرون
این است که می گویم نمی شود ما یکهو یک جا تمام شویم. حالا حتی اگر آن جا جای خوبی باشد و ما همه باهم آن روز و آن تاریخ را انتخاب کرده باشیم. درست است که شماها هیچ کدامتان وبلاگ من را نمی خوانید. حتی نمی دانید که وبلاگی دارم ولی من دلم می خواهد گاه بیایم روی آخرین نوشته ی شما چند لحظه صبر کنم و بعد بروم دنبال کار خودم
No comments:
Post a Comment