February 4, 2014

دل-سوزی

پسره می آید سر میزم و می گوید می خواهد راجع به کارهای داوطلبی سوال بپرسد. می گوید بگو تو تاحالا چه کارهایی انجام داده ای. می خواهد برای رزومه اش شروع کند پر کردن بخش کارهای داوطلبانه. من هم شروع می کنم تیتروار می گویم که
سیف-واک
انجمن دانشکده
گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان
خانه ی بیماران مبتلا به سرطان سینه
جمع کردن پول درنمایشگاه محصولات گلف برای کودکان سرطانی
داور کارگاه علمی دبیرستان دخترانه
خوندن داستان برای بچه های دبستانی
ارائه ی اسلاید های مرتبط با انرژی برای بچه های دبستانی
کمیته ایمنی دانشکده
کنفرانس نفت
همین طور که دارم می گویم پسرک نیشخندی می زند و با تمسخر می گوید پس کی درس می خواندی؟ دلم می خواهد بگویم همان موقع که تو سریال می دیدی. حرفم را قورت می دهم و می گویم خیلی هایشان یک روزه بوده اند و اکثرا هم عصرها و شب ها

بهش می گویم دنبال کاری باش که خودت هم دوستش داشته باشی. مثلا من چون دوست داشته ام زبان اشاره یاد بگیرم چند روز پیش ایمیل زده ام به رییس انجمن کر و لال های آلبرتا و تقاضا کرده ام که به عنوان داوطلب با آنها همکاری کنم. اشاره می کند به لیست حروف الفبای زبان اشاره که چسبانده ام روبرویم و می گوید خوب تو به چیزهای خیلی زیاد و گاها بیخودی علاقه داری. ته ش هم یک ببخشیدا اضافه می کند. بجای اینکه باز جواب درست و درمانی بهش بدهم می گویم خوب تو هم دنبال همان یکی دو تا چیزی باش که دوستشان داری 


خلاصه بعد از چند جمله ی دیگر میرود و من احساس می کنم قلبم مچاله شده. من واقعا به چیزهای خیلی زیادی علاقه دارم. تازه طرف نمی داند که من نه تنها همیشه رویای بازیگر تئاتر شدن داشته ام و دارم، بلکه می خواهم نویسنده بشوم. می خواهم رمان بنویسم. طرف نمی داند که من خودم هم درست نمی دانم که از زندگی ام چه می خواهم. انقدر به همه در و دیواری می زنم که پیدا کنم آن یگانه چیزی را که روحم را آرام کند. دلم درست در ان لحظه ای که به مانیتور زل زده ام برای خودم می سوزد. برای خودم که همه ی این کارها را برای این کرده ام که لحظاتی که مشغولشان بوده ام بهترین لحظات زندگی ام بوده. که ضربان قلبم بالاتر بوده و شب هایش با لبخند سرم را گذاشته ام روی بالشت. نگاهم دوباره می افتد به علامت های زبان اشاره که چسبانده ام به دیوار روبرویم. زبان اشاره ولی سوای همه ی آنهاست. من دارم زبان اشاره یاد می گیرم که برگردم. تازه بریل هم در لیست کارهاست. این را به طرف نگفتم. خیلی چیزها دلم می خواست بگویم و نگفتم. خیلی وقت است که دیگر خودم را برای آدم ها توضیح نمیدهم. اما دلم هنوز مچاله دارد تلپ تلپ توی قفسه ی سینه ام باز و بسته می شود

1 comment:

  1. طفلی دنیاش انقدر کوچیک بوده که فقط تا جلوی پاشو میدیده. چرا خودتو ناراحت میکنی؟ تو کار درست رو کردی. ببینیم کی آخرش از زندگیش رضایت داره. تو مثل شازده کوچولویی که واسه همه چیز اخترکت فایده داری

    ReplyDelete