December 18, 2014

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

ساعت سه و نیم نصفه شب است و همین چند دقیقه پیش داستانی از جومپا لاهیری را تمام کردم. بلند شدم چند قلوپ شیر سرد به عادت نصفه شب ها خوردم. چند دقیقه روبروی آینه ی دست شویی توی صورت خودم زل زدم و فکر کردم من چقدر شبیه دختر این قصه ام و فکر کردم چرا قصه هایی دارم که نمی توانم بنویسمشان. آنقدر نگفتی اند که حتی وقتی یکی دیگر می آید و می نویسدشان، وسط داستان فکر می کنم شاید نباید تا آخرش را بخوانم. چراغ دست شویی را خاموش می کنم و می آیم می نشینم جلوی کامپیوتر

به شب هایی فکر می کنم که تا صبح بیدار بودم و طرف های شش صبح می خوابیدم. به شب بیداری هایی که شش هفت ماه قبل از آمدن شروع شد و تا همین یک سال پیش ادامه داشت. به شبی که درخت زیبای من می خواندم. به نور چراغ خواب اتاقم با گل های نارنجی اش. به روتختی سفید با دایره های گنده ی نارنجی. به تمام آن نارنجی ها که با یک فلش مموری نارنجی در طبقه ی دوم پایتخت شروع شد، با یک کیف کوله ی مشکی با خط نارنجی ادامه پیدا کرد و آمد اینور کره ی زمین. و بعد کشیده شد روی دایره های تخت خوابم و گل های ریز چراغ خواب

No comments:

Post a Comment