August 2, 2015

بی‌ربطی‌جات

یک اشتباهی که همیشه‌ی زندگی‌ام مرتکب شده‌ام سرمایه‌گذاری بیش از حد روی آدم‌ها بوده. لامصب درس عبرت هم نمی‌شود برایم. بدی‌اش این است که وجود این شبکه‌های اجتماعی بدتر به این عادت دامن زده. حالا طبق معمول که از آدم‌ها خسته و گریزان شده‌ام باز پناه آورده‌ام به دنیای کتاب‌ها. و همین خوش‌گذرانی‌های یک نفره. همین که خودم به حال خودم ول بچرخم و توی خیابان برای خودم قدم بزنم و فکر و خیال کنم. همین تهران‌گردی‌های بی‌تهران...ء

چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگی‌هایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچ‌وقت در زندگی‌ام با موسیقی رفیق نبوده‌ام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر می‌کردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش نداده‌ام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نت‌خوانی و فلوت و از اون سازچوبی‌بکوبی‌ها می‌رفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سال‌های 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقی‌های دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گره‌شان زدم به تک تک اتوبان‌های تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دری‌وری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیل‌ام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمی‌کنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و این‌ها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتی‌ست راک گوش می‌دهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود می‌رفتی پیشش روی کاناپه دراز می‌کشیدی و این‌ها را برایش می‌گفتی بعد می‌گفت عزیزم این‌ها ناشی از عقده‌ی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمی‌آورد می‌گفت این‌ها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا می‌گفت ریشه‌ی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخ‌ات می‌رود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقی‌گوش‌کن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمان‌هایت بچسب. والسلام

تغییر بعدی این است که شروع کرده‌ام ورزش کردن. آقا همین جا بگم که تاکید این جمله روی "شروع کرده‌ام" می‌باشد! بیان دقیق‌ترش همین این است که دو بار رفته‌ام این باشگاهی که بیش از یک سال است دارم ماهانه پولش را می‌دهم و هربار چهل دقیقه روی تردمیل یورتمه و چهارنعل رفته‌ام. ولی خود همین هم برای من تغییر بزرگی‌ست! (که برای حفظ آبروی خودم جلوی خودم که در آینده برمی‌گردد این پست‌ها را می‌خواند زیاد وارد جزییات چرایی‌اش نمی‌شوم.)ء

July 31, 2015

مشکی یا خرمایی؟

رمان سال بلوا را تمام می‌کنم. ساعت دو نیمه شب است. میروم دست‌شویی و توی آینه به خودم می‌گویم باید داستان دختری را بنویسم که روی موزاییک سرد کف دست شویی مچاله شده. بعد فکر میکنم به داستان دخترک که حالا قیافه‌اش شبیه نوشای سال بلواست. با پیراهن مردانه‌ی گشادی که آستین‌هایش را چند تا بالا زده. رویم را از آینه برمی‌گردانم و به دختر نگاه می‌کنم که زانوهایش را بغل کرده و سرش را گذاشته رویشان. آن گوشه پشت در دست شویی مچاله شده، درست یک قدم آنورتر از من. 

می‌نشینم روبرویش. او روی موزاییک سرد نشسته، من اما روی پادری. می‌ترسم دستم را بگذارم روی شانه‌اش. همانطور در سکوت می‌نشینم آنجا شاید سرش را بلند کرد. و سعی می‌کنم از لابلای موهای بهم ریخته‌اش فکرهایش را ببینم. فکر می‌کنم موهایش چه رنگی‌ست؟ مثل دخترک داستان من مشکی‌ست یا مثل نوشای سال بلوا خرمایی تیره؟ بعد سعی می‌کنم صورتش را تصویر کنم. می‌دانم که شبیه نوشاست ولی نمی‌دانم نوشا چه شکلی‌ست. فقط می‌دانم خوشگل است. خیلی خوشگل است. آنقدر خوشگل که هرکسی در سنگسر و شیرازِ سال بلوا که اورا از روبرو دیده به او گفته وای تو چقدر خوشگلی. سرش را هنوز بالا نیاورده. گریه نمی‌کند. هیچ تکانی نمی‌خورد. منم همانطور روبرویش چهارزانو نشسته‌ام. 

چهارزانو نشسته‌ام و غرق شده‌ام در بهم‌ریختگی ِ موهایش. موهایش مشکی‌ست یا خرمایی؟ سرم را نزدیک‌تر میبرم. بوی خاک دماغم را پر می‌کند. لبخند میزنم.

"پس از من دختری متولد می شوداز نور
با گیسوانی مشکی که همیشه بوی خاک می دهند.
او تکرار ِمن نیست
ادامه ی رسالت ِ نانوشته ی ناکامی ست..."(1)


پ.ن:
(1) مراجعه شود به
بوی خاک خیس همیشه عاشقش می کرد

June 21, 2015

...سَر ندارند به سِرّمان

رازها آدم‌ها را به هم وصل می کند. هرچه رازها بزرگتر باشند طناب‌های این اتصال محکم‌تر می‌شود. همین!ء

وحدت

یک وقت‌هایی هست که به حال و هوای خودم در یک زمان‌هایی در گذشته غبطه می‌خورم. و رمضان یکی از آن وقت‌هاست. به رمضان‌های کودکی، به رمضانِ هشتاد و سه و چهار و پنج... ء
در رمضان‌های غربت اما چیزهای بیشتری یاد گرفتم. مثل همه‌ی تجربه‌های دیگرش خودم را خیلی بهتر شناختم. یعنی دیدم خودم بدون جوّ و محیط چه شکلی‌ست. دیدم بُعد زمان و مکانِ مائده را عوض کنی چقدر خودش عوض می‌شود. دیدم چقدر از آنچه بودم خودم بودم و چقدر پژواک ِ محیط. ء

شکرت که فرصت دادی که ببینم کوچک بودنم را. قد و اندازه‌ی بودنم را. قدرتِ بزرگ شدن هم بده! دمت گرمء

May 13, 2015

آدم متناقضی که من باشم

از یک طرف معتقدم که آدم‌ها نباید بر اساس ظاهرشان دسته‌بندی شوند و باید درون آدم‌ها را دید و شناخت، از آن طرف خودم عاشق آدم‌های خوشگلم. یک‌جوری که دلم می‌خواهد همین‌طوری بنشینم تماشایشان کنم. ء

از یک طرف مسخره می‌کنم این‌هایی را که همه‌اش در حال رژیم گرفتن و کالری شمردن هستند، که چقدر سخت می‌گیرند زندگی را. از آن طرف برای هر یک کیلویی که در این سال‌ها چاق شده‌ام هر روزِ خدا خودم را سرزنش کرده‌ام و می کنم.ء

از یک طرف داد سخن می‌دهم (توی دلم البته) که چه دکانی باز کرده‌اند برای کرم دور چشم و سرمِ ضدچروک و چه و چه. از آن طرف توی آینه غر می‌زنم به پوستم که چرا مثل چند سال قبل نیست. ء

همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم که من اصل نیستم. بدلی هستم از آن چیزی که فکر کرده ام درست است. بعد حالا بین ظاهرم و آن چیزی که درونم است گیر افتاده‌ام. مثل آن سال‌های نوجوانی که جلوی آینه غر می‌زدم که چرا من شبیه فلانی یا فلانی نیستم و بعد کف حیاط مدرسه که می‌نشستیم داف‌ها را مسخره می‌کردیم که خنگ‌ان. 

May 10, 2015

شبیه من نشو

دراز کشیده‌ام و دارم با گوشی‌ام ور می‌روم. نه که کار مهمی داشته باشم. همین عادت مسخره‌ی برو تو این اپ بیا بیرون برو تو اون یکی. نشسته‌ای روی صندلی ِ پای کامپیوتر و داری برایم حرف می‌زنی. اول از ماجراهای دانشگاه می‌گویی. وسط‌هایش راجع به استادت حرف می‌زنی بعد برمی‌گردی سر موضوع اصلی پروژه‌ات، بعد یادت می‌افتد که چند تا چیز جالبی که امروز در مقاله‌ها خوانده‌ای را برایم بگویی. وسط تعریف کردنی‌های مقاله‌ها سوئیچ می‌کنی روی نکته‌های جالب سخنرانی‌هایی که امروز شنیده‌ای (از رادیو یا توی اینترنت) بعد گیر می‌دهی به موضوع یکی از این‌ها و حول و حوش‌اش حرف می‌زنی. بعد یکهو یک گیری به خودت می‌دهی. مثلا اینکه چرا آنقدری که باید پروژه را جلو نبرده‌ای بعد یک گیری به زندگی می دهی. مثل اینکه به اندازه‌ی کافی وقت نیست. بعد برمی‌گردی چند تا از نقطه نظرات خودت و تئوری‌هایی که لابلای همه‌ی حرف‌های قبلی داده‌ای را زیر سوال می‌بری. ته‌اش هم یکهو می‌گویی شاید نباید همه‌ی این ها رو بگم. اُکی‌ه که من همه‌ی این ها رو می‌گم؟

و من تمام مدت که داری دور این دایره‌های کوچک و بزرگت دور می‌زنی... که دایره‌هایت با هم تداخل پیدا می‌کنند و تودرتو می‌شوند، تمام این مدت دارم فکر می‌کنم: شبیه ِ من نشو...همین‌جوری بمون!ء

روابط فرسایشی

چندوقت یک بار هم یک سری رابطه‌هایی دارم که یک چیزی در آن‌ها آزارم میدهد. گاهی مثلا حوصله‌ام مدام سر می‌رود وقتی با هم هستیم. یا خسته می‌شوم از آنکه یک آدم انقَدَر غر بزند. یا مثلا مدام بیاید از دوست پسرش بگوید. یا اصلا حرف خاصی ندارم با آن آدم بزنم. یا آن آدم حرف خاصی ندارد و هر وقت باهم‌ایم من دارم یک‌بند افاضات می‌کنم. یا مثلا دوست‌هایی داشته‌ام که هیچ وقت از من نپرسیده‌اند که چه مرگته؟ و هروقت باهم بوده‌ایم داشته‌اند راجع به مشکلاتشان و چیزهایی که اذیتشان می‌کند حرف می‌زده‌اند. بعد جالبی قضیه اینجاست که هیچ‌وقت آن آدم‌ها نفهمیده‌اند که ما یک پای رابطه‌مان می‌لنگد. اتفاقا برعکس. هرجا نشسته اند جلوی خودم یا پشت سر گفته‌اند بهترین دوستی را داریم و چه و چه. امروز داشتم فکر می‌کردم خُوب این نشان می‌دهد من یک مرگی‌م هست که مدام توی رابطه‌های یک‌طرفه برای خودم قل می‌خورم. برای همین است که من به غیر از وبلاگم جایی را ندارم که حرف‌هایم را بزنم. اصلا مگر این خودش نوعی مازوخیسم نیست که تو بروی توی رابطه‌های یک‌طرفه و گیر کنی و در نیایی؟

پ.ن: شاید هم بی‌عرضه‌گی ِ‌به‌مازوخیسم‌تعبیرشده باشد!

گوشه‌ای برای نبودن

یکی از بیماری‌هایم هم این است که می‌روم توی صفحه‌ی آدم‌هایی که ایران زندگی می‌کنند عکس‌هایشان را نگاه می‌کنم. آن آدم‌هایی که وقتی ایران بودم می‌شناختمشان و آرزوهایمان شبیه هم بود و من همیشه فکر می‌کردم بزرگ که بشویم زندگی‌هایمان (دقیقا منظورم حالت ظاهری زندگی‌هایمان است) شبیه هم می‌شود. می‌نشینم تک تک عکس‌هایشان را نگاه می‌کنم و مدام برای خودم خیال می‌کنم که من اگر بودم کجای این عکس بودم. این اگر خانه‌ی من بود کجای شهر بود؟ من اگر به این مهمانی دعوت می‌شدم چی می‌پوشیدم؟ و بعد غرق می‌شوم در خیالات خودم. ء
چند روزی‌ست ولی که هرچه در همه‌ی عکس‌ها می‌چرخم، هیچ کجایش جایی برای من نیست. انگار عکس‌ها دیگر صندلی خالی ندارند. کافه‌ها همه پراند. مهمانی‌ها شلوغ. نمی‌دانم یکهو چه شد که تصویر من از همه‌ی عکس‌ها پرت شد بیرون. پرت شد و افتاد اینور کره‌ی زمین. افتاد توی عکس‌های خودم. این چند روز را در عکس‌های خودم دور زدم. در کافه‌ها و مغازه‌ها و مهمانی‌هایی که رفته‌ام. عکس‌های من اما برای همه‌ی شما جا دارند. که بیایید روی صندلی خالی روبرویم بنشینید. که بیایید خانه‌ام مهمانی. من در همه‌ی این لحظه‌های نبودنتان گوشه‌ای را برای شما خالی گذاشته‌ام. 

April 28, 2015

غم ِ بودن

وقتی با آدم‌هایی معاشرت کنی که از جنس ِ تو نیستن، بعد از چندوقت دچار بحران ِهویت میشی. به همه چیزهای خودت شک می کنی. حالا سوالِ این هفته اینه که این خوبه یا بده؟

حال ِ خوب

:پرده اول
پیامک داده خوب باش، با یه دونه بوس. پیامک رو که می بینم لبخندم به اندازه‌ی پهنای صورتم کش میاد.ء
.
:پرده دوم
پشت تلفن می‌گه یه سری کلاس تکنیک برتر دارم جدیدا میرم. تو دلم می خندم به اسم کلاس. می‌گه یه جای کلاس هست که باید برای اونایی که دوسشون داریم انرژی مثبت بفرستیم. بازم تو دلم می خندم. یهو لحنش جدی میشه. می‌گه می دونی این انرژی از فاصله‌ی اقیانوس‌ها هم رد میشه. مهم نیست چقدر دور باشی. بعد جدی می پرسه حالا توی این یکی دو هفته‌ی اخیر حالت چطور بوده؟ دیگه تو دلم نمی خندم. لبخندم دوباره کش میاد. دلم غنج میره. دلم می خواد محکم بغلش کنم. اونقدر محکم که بگه آی. بعد لم بدم رو پاهاش بگم "از‌زیر" برو. بعد یه کمی "از‌زیر" بره یهو بگه پاشو پاشو گُربه نشو. گوشی رو قطع کردم و دارم تو خونه راه میرم. لبخندم هنوز جمع نشده. دورِ خونه می چرخم و حس می کنم از در و دیوار انرژی‌های مثبتش میان میرن زیرِ لباسم. پوستم حسش می کنه. دست‌هاش رو حس می کنه.ء

April 25, 2015

زخم

Some people are naturally good, you know, and others are not. I'm one of the others, Mrs. Lynde says I'm full of original sin. No matter how hard I try to be good I can never make such a success of it as those who are naturally good. But don't you think the trying so hard ought to count for something?
~Anne of Green Gables, L.M. Montgomery

نمیدونی تو که عاشق نبودی

نمی خواهم غر بزنم. فقط یک عالمه چیز هست که مدام هر روز از ذهنم می گذرد و نمی توانم با هیچ کس راجع بهشان حرف بزنم. حتی با خودم. باورت میشود من با خودم هم یک سری حرف ها را نمی زنم. یعنی مثلا می خواهم مواظب خودم باشم. نمی دانم این قوانین را از کجا ابداع کرده ام اصلا. هرچه که هست یک عالمه حرف و غر و فکر و چه و چه هر روز می آید از توی ذهنم رد می شود و بدون اینکه گفته یا شنیده شود می رود ته انباری می نشیند. بعد کم کم انباری دارد پر می شود. روزهایی میرسد که انقدر انباری جا ندارد که برای سرریز نکردنش موسیقی را با صدای خیلی بلند گوش میدهم یا آشپزی می کنم یا سریال های آبدوغ خیاری می بینم مبادا که یک جعبه ی کوچک (اندازه ی این جا انگشتری‌ها حتی) به انباری اضافه شود.ء

هر روز صبح که بلند می شوم . باید کلی فکر کنم کلی مرور کنم که من چرا باید امروز را زندگی کنم؟ به کدام دلیل؟ به کدام انگیزه؟ برای جابجا کردن چه چیزی؟ بعد باید بروم جلوی آینه بایستم و هی خودم را برانداز کنم. اولش کلی زور بزنم تا خودم را راضی کنم که اینی که توی آینه ست واقعا خودم هستم. بعد که راضی شدم، از همه چیز ِ خودم ناراضی باشم. از مدل موهایم، از ابروهایم که یا نازک‌اند یا کلفت. و هیچ وقت آنطوری که باید باشند نیستند. از مدل چشم هایم که یک تغییری کرده که نمی دانم چیست ولی دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم. از کل قیافه‌ام. از پوستم. و بعد نگاهم سُر بخورد بیاید پایین و هزار ایراد دیگر بگیرم از بدنم. و بعد همانطور که جلوی آینه ایستاده‌ام یک نفر مدام توی گوشم بگوید "تازه امروز روزِ خوبته. همه ی این ها قراره بدتر بشه. مدام بدتر و بدتر بشه." و بعد دوباره بیفتم روی دور اینکه من چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید راهی را بروم که مدام قرار است بدتر بشود؟ 

دقیقا مشکل این روزهای من (یا حتی سال های اخیرم) این است: که هیچ علاقه ای ندارم به ادامه ی راهی که هیچ چیز هیجان انگیزی منتظرم نیست. و تازه همین چیزهایی که دارم را هم قرار است از دست بدهم. از دست بدهم و در ازایش هیچ چیزی گیرم نیاید جز حسرت. حسرت سال هایی که گذشت.


***
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
***

April 16, 2015

جورهایی که هستیم

یکی از چیزهایی که همیشه در زندگی اذیتم کرده باید و نبایدهایی ست که آدم ها برایم گذاشته‌اند. آدم های خیلی مختلف در زمان ها و مکان های مختلف."تو که اینجوری هستی باید فلان کار را بکنی، تو که آنطور هستی چرا این کار را نمی کنی."و من همیشه خسته بودم از انرژی‌ای که باید می گذاشتم سر ِ کنار آمدن با خودم برای آنطوری که هستم. که خدا رو شکر مورد پسند هیچ گروه و سلیقه ای نبود. این انرژی مضاعف واقعا خسته ام می کرد و گاهی سرخورده که شاید واقعا من یک چیزیم هست که در چهارچوب های "هیچ" کسی نمی گنجم. حالا دارم این ها را می گویم نه که بگویم از این چهارچوب بازی خلاص شده ام یا چی و چی. چند وقتی ست تصمیم گرفته ام خودم را بگذارم زیر ِ ذره بین و ببینم کجا دارم برای دیگران باید و نباید و چهارچوب می گذارم. بعد مچ خودم را بگیرم و خودم را دعوا کنم که تو یکی دیگر باید فهمیده باشی که چقدر چهارچوب ها درد دارند. می آیند می نشینند دورت و همه جایت را زخمی می کنند. بعد تازه این اوضاع ِ آن بخش هایی از توست که در چهارچوب جا شده. آن هایی که جا نشده را باید یا قطع کنی یا عوض کنی یا انقدر در خودت مچاله شوی که برای آن ها هم جا باز بشود. پس تو یکی دیگر برای این و آن چهارچوب نذار. بگذار هرکسی هرطوری که هست باشد. به تو چه اصلا؟
پی نوشت: یعنی اگر یکی دلش خواست قصه‌اش را برعکس بگوید، مثل جیگر هر پنج دقیقه یک بار نگو که "این قصه‌ش یه جوووری ئه. یه جووووری ئه. یه جوووری ئه." بگذار هر کسی قصه‌اش را هرطوری که دلش می خواهد بگوید یا نگوید. همین!ء

April 13, 2015

بی نهایت

یک روزی در آینده برای یک نفری (بچه‌م مثلا؟) تعریف خواهم کرد که در (حدود) دوسال اول زندگی ِ مشترکمان (خیلی وقت است که زندگی‌مان مشترک است ولی منظور از آن وقتی‌ست که زیر یک سقف ِ مشترک بوده ایم) به تعداد کمتر از انگشتان یک دست دعوا کرده ایم. یا حداقل چیزی که من اسمش را دعوا می گذارم. یعنی وقت هایی که اوضاع از یک حدی جدی تر میشود.

و بعد برای آن یک نفر خواهم گفت که موضوع یکی از این دعواها این بود که "از روی مفهوم تناظر یک به یک ِ دو مجموعه به این نتیجه میرسیم که تعداد اعداد صحیح با تعداد اعداد طبیعی برابر است (این طرف دعوا که من بودم) یا از روی دو ضربدر بی نهایت به اضافه‌ی یک مساوی بی نهایت به این نتیجه می رسیم (آن طرف ِ دعوا که او بود)؟"ء
.
.
.
.
پ.ن: کلا یکی از کمبودهای زندگی‌م آدمی‌ست که این حرف ها را برایش بگویم. 

March 25, 2015

ناز چشمش این میانه با من است

تا تو با منی زمانه با من است 
بخت و کام جاودانه با من است 
تو بهار دلکشی و من چو باغ 
شور و شوق صد جوانه با من است 
یاد دلنشینت ای امید جان 
هر کجا روم روانه با من است

پ.ن: نوروز 94 هم رسید و زمین همچنان بر همان مدار می چرخد.ء

March 18, 2015

در این اسفندها رازی‌ هست

یک حس‌هایی هم هست که کلی زور زده‌ای چپانده‌ای‌شان در جعبه‌ای و درش را محکم چسب زده‌ای و بعد آن ته ته‌های مغزت گم و گورشان کرده‌ای. بعد یکهو بعد از پنج سال، هفت سال، ده سال با یک حرف، یک خواب، یک بو، یک صحنه ی یک سریال آب دوغ خیاری یا اصلا با دیدن یک عابر که سر به زیر از کنارت رد می شود، یکهو انگار جعبه‌ی به آن گندگی از آسمان می افتد روی سرت. درش باز می شود و همه ی آن چیزهایی که یادت رفته بود که چپانده‌ای توی آن جعبه، پخش و پلا می شوند دور و برت. تو مات آن وسط ایستاده‌ای. سرت از درد ِ ضربه گیج می رود و دلت از آن همه خاطره و حس آشوب است. هیچ کاری نمی کنی. همانطور آنقدر آن وسط می ایستی تا اسفند بیاید و برود و همه ی این چیزها را بشوید و ببرد. آنقدر می ایستی تا اردی بهشت دوست داشتنی بیاید و محکم بغلت کند و بگوید چیزی نیست دختر...درهای این دنیا همیشه بر همین یک پاشنه نمی چرخند.

March 11, 2015

ماجراهای آقای پ و آقای ط

یک چیزی راجع به پ گفتی. برگشتم و گفتم تروخدا پ را از من نگیر. پ تنها کسی ست که می توانم راجع به تو باهاش حرف بزنم. خندیدی. پ دوست قدیمی تو از زمان مدرسه است که حالا آمده و در شهری نزدیک ما زندگی می کند. در همین مدت کم که از اروپا آمده و این نزدیکی ما لانه کرده چند آخر هفته را باهم بوده ایم. سه نفری. خانه ی ما یا خانه ی پ. راستش را گفتم. پ تنها کسی ست که من می نشینم روبرویش و برایش از تو حرف می زنم. حرف هایی که به کس دیگری نمی توانم بزنم با نمی خواهم بزنم یا حالا هرچه. تا قبل از اینکه پ بیاید این نزدیکی فکر می کردم خُب زندگی اینطوری ست. یک حرف هایی را باید توی دلت نگه داری و گاهی برای خودت قرقره کنی و بخندی یا اخم کنی. ولی از وقتی با پ معاشرت کرده ام خوشحالم. دو نفری به تو می خندیم. به عادت هایت، به اخلاق های خاصت که هردو ادعا می کنیم خیلی خوب می شناسیمشان. اوایل با پ رقابت خاصی داشتیم در اثبات اینکه کداممان تو را بهتر و بیشتر می شناسیم. و هر کداممان خاطره ای و قصه ای را رو می کردیم که فکر می کردیم آس ِ پیک است و بازی تمام می شود و یک نفر می کشد کنار. کم کم ولی موضعمان عوض شد. رفتیم توی یک تیم و مقابل تو بازی کردیم. اینطوری لذتش هم بیشتر شد. راستش اولین باری که پ را دیدیم قبل از آنکه کشف کنم آدمی وارد دنیایمان شده که تو را، آن تویی را که من می شناسم، می شناسد، قبل از همه ی این ها غرق بودم در تویی که پیش پ بودی. آنطور که جلوی پ بودی، با پ بودی هیچ وقت ندیده بودمت. آن طور که پ را دست می انداختی، تکه های سنگین بارش می کردی، یا به سیگار کشیدن و فست فود خوردنش گیر می دادی. آنروز که اولین بار پ را از نزدیک دیدیم بعد از چهار سال یک جور دیگری دوباره عاشقت شدم.ء

برای همین است که آن شب جلوی تلویزییون با آن لحن و صدا گفتم تروخدا پ را از من نگیر.ء

March 9, 2015

درختی هست کنار غاری

یک کتابی هست به نام مردان مریخی، زنان ونوسی که من وقتی بیست سالم بود یه کمی ازش را خواندم. کتاب کلا در مورد تفاوت زن ها و مردها صحبت می کند و عنوان کتاب هم به همین منظور انتخاب شده. که یعنی ما از دو سیاره مختلف به زمین آمده ایم و حالا باید اینجا (روی زمین یا در زندگی مشترک) کنار هم زندگی کنیم. یک جای کتاب توضیح می دهد که خانم ها هر وقت چیزی ذهنشان را مشغول می کند یا مشکلی دارند می آیند صاف راجع به آن صحبت می کنند. آنقدر اطراف موضوع حرف می زنند تا حالشان بهتر شود. و در مقابل آقایان غاری دارند که هر وقت ذهنشان درگیر است یا مشکلی دارند می روند توی غار. بعد توضیح می داد که بیرون غار هم اژدهایی نشسته که اگر خیلی پاپیچ اش شوی یکهو آتش همه جا را برمیدارد. ء

از اینکه این کتاب چقدر من را راجع به خودم گیج کرد که بگذریم، از همان موقع این مفهوم غار آمد صاف نشست توی دامنه ی لغات من. من از زمانی که یادم می آید (از خیلی پیش از اینکه این مفهوم غار را بلد شوم) چند وقت یک بار می رفتم و می نشستم توی غارم. هنوز هم همین کار را می کنم. دم درش هم اژدهایی چیزی نیست ولی جوری توی تاریکی می نشینم رو به دیوار سنگی که کسی هوس نکند بیاید سراغم. (رویاپردازی هم که من باشم همان موقع کلی تصویر کردم برای خودم که اگر دم در غار من آتش روشن کنی، سایه های دنیا را روی دیوار می بینی. همان چیزی که آن وقت هایی که توی غار هستم نمی خواهم ببینمشان). برخلاف ایده ی کتاب راجع به دلایل مراجعه به غار، من غالبا هیچ دلیل خاصی ندارم. حتی یک سوم زمانی که در غار هستم درگیر این موضوع هستم که چرا آمده ام نشسته ام اینجا اصلا؟ و دو سوم باقی اش را هم دارم به این موضوع فکر می کنم: هیچی! این هم از آن مفهوم هایی ست که در ویدئوهای تفاوت زنان و مردان یاد گرفته ام. یک آقایی میاید توضیح می دهد که مردها می توانند به "هیچی" فکر کنند. می توانند مدت های مدید به هیچی فکر کنند. راستش من بیرون غار نمی توانم این کار را بکنم. ولی وقتی توی غار هستم، وقتی به دیوار سنگی زل زده ام، دقیقا دارم به هیچی فکر می کنم. و خاصیت غار این است که دلم می خواهد ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها همان جا بنشینم و به هیچی ِ دوست داشتنی ام فکر کنم و کسی نیاید دم در غارم داد بزند که زنده ای؟ قدیم ها مادرم عادت داشت مدام بیاید دم در غارم، سوال پیچم کند. کم کم ولی انگار قوانین غار دستش آمده بود. می آمد دم در. کمی می ایستاد. انگار صدای نفس کشیدنم را چک می کرد. بعد هم راهش را می گرفت می رفت. آدم های دیگری هم دم در غار می آمدند. که کافی بود بگویی چیزی م نیست سرم درد می کند یا خسته ام یا یک چیزی در این مایه ها. زود راهشان را می کشیدند  و میرفتند. یک خاصیت دیگر غار این است که بالاخره تمام می شود. یکهو در یک لحظه به خودت می آیی می بینی نشسته ای توی یک غار تاریک و زل زده ای به رگه های سنگی دیوار. اولین سوالی که از ذهنت می گذرد این است که من اینجا چه غلطی می کنم؟ کی آمدم؟ چقدر مانده ام؟ بعد سردت می شود. پا می شوی جل و پلاست را جمع می کنی و می زنی بیرون. (بعله! کم کم یاد می گیری که چیزهای ضروری ای هست که باید با خودت به غار ببری. چیزهایی که گاهی لازمشان داری که زنده بمانی، گاهی هم لازمشان داری که وقتی می گویی سرم درد می کند باورپذیر باشد. چیزی شبیه تلویزییونی که خانم سرایدار توی خانه اش داشت توی کتاب ظرافت جوجه تیغی). بعد که از غار می زنی بیرون، یکهو گرسنه ات می شود. اشتهای عجیبی داری. همین موقع هاست که یکهو هوس چیزهای عجیب غریب می کنی. وسط تابستان دلت انار می خواهد و وسط زمستان هندوانه. شاید چون فصل های توی غار درست با بیرون غار مطابقت ندارند. همین طور که دلت ضعف می رود و داری به هوس هایت فکر می کنی، مدام نگاهت دور و بر می چرخد. انگار منتظری. منتظر ِ کسی که دلت می خواهد جایی بیرون ِ غار منتظرت باشد.ء


پ.ن: دو روز پیش که از غار زدم بیرون، با یک کوسن و یک ماگ منتظرم بود.ء

March 7, 2015

بی ربطی جات


انگار یکی به بچه ی من گفته باشد خنگ. اولش در همین حد می روم توی لک. بعد با خودم فکر می کنم حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ بود چی؟ بعد همین طور دور و بر ِ این جملات تاب می خورم

*

شهری هست که از نشانه هایش حدس میزنم جایی در اروپا باید باشد، این شهر چند وقتی ست که مدام به خوابم می آید. و هر بار دختری از سال های دور را در آن شهر می بینم. دختری که خیلی نمی شناسمش ولی با مهربانی این طرف آن طرف شهر را نشانم می دهد. خانه های رنگی رنگی و خیابان های سنگ فرش اش را. ساختمان های قدیمی ِ خاکستری با ستون های بزرگش را. و همه چیز جوری ست که انگار قرار است من به آن شهر اسباب کشی کنم و برای مدت نامعلومی آنجا بمانم. ء

*

سرما خورده ام. صدایم گرفته. از همان صداهای گرفته ای که هربار که می آمد و یکی دو هفته ای می ماند می شد سرگرمی مان. دلم می خواهد یک جوری شماره ی میم را که حالا آمریکاست گیر بیاورم و با همین صدا زنگ بزنم بپرسم ببینم من را یادش می آید؟ ببینم یادش هست که پانزده سال پیش با هم از یک تاکسی پیاده شدیم و بعد از آن سه چهارباری تلفنی حرف زدیم؟ بعدش زنگ بزنم به تو یا آن یکی میم تمام مکالمات را با جزئیات تعریف کنم و تو ریسه بروی و آن یکی میم که حالا لابد صدایش می کنی دکتر میم مدام استغفرالله بگوید و لبش را گاز بگیرد که اگر لو برویم مادر پدرش میایند سراغمان. و تو چشم هایت را جمع کنی و چانه ی مقنعه ات را جابجا کنی و چانه ی گردت را جوری بالا بیندازی که یعنی حالاحالاها هم اینطور نمی شود. و بعدش چشمکی به من بزنی که دلم قرص باشد. و همه ی این ها را که گفتی صاف بروی بنشینی کنار میم. انگار نه انگار که در این دسیسه ی استرس آور همدست مایی. و گاهی وسط حرف های معلم بچرخی سمتم و جوری نگاهم کنی که بدانم بین من و میم پایش اگر بیفتد طرف منی.ء
اتفاقا همین دیروز میم عکس جدیدی از خودش گذاشته بود توی ف.بوک. حسابی شبیه انجلینا جولی شده. دماغش را عمل کرده. لنز رنگی می گذارد. این ها را اگر پای تلفن بگویم می خندی و می گویی دکتر میم هم دماغش را عمل کرده خُب. فقط من و تو مانده ایم این وسط که همان گره گوری که بودیم هستیم. و بعد لابد هردویمان چند لحظه ساکت می شویم. چند لحظه ای که من به تو فکر می کنم. به اینکه چه چیزی در تو هست که ما را شبیه هم کرده. بعد شروع می کنم از دکتر میم گفتن. از اینکه با بقیه رزیدنت ها سفر رفته. بعد تو که هیچ وقت خدا پای اینترنت زندگی نکرده ای اولش همه زیر و بم عکس ها را ازم می پرسی. بعدش می گویی یک بار باید بنشینی درست یادم بدهی این ف.بوک لعنتی را. و من همان موقع از تمام ف.بوک عکس تو را به خاطر می آورم. با آن چشم های مداد کشیده و موهای صاف کرده ات که کج ایستاده اند و دسته گلی سفیدی که دستت داری. لباست توی عکس معلوم نیست. فقط یک آستین طوری اش روی شانه ی چپ ت نشسته، عروس ِ بهار...ء

*

حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ باشد یا زشت باشد یا هرچی؟ چه غلطی باید بکنم؟

March 1, 2015

هستی

:پرستار گاز استریل آخر را می گذارد و شروع می کند چسب زدن. همانطور که چسب می زند می گوید
.همونطور که دکتر بهتون گفت باید خیلی مواظب این زخم باشین. برای اینکه عفونت نکنه بخیه ها رو با فاصله زدن -
باید مدام روی این باندها رو چک کنین و هر وقت که لکه ی خون دیدین پانسمان رو عوض کنین. اگه خودتون نمی تونین هر درمونگاهی که برین براتون انجام میدن. اگه خواستین خودتون پانسمان رو عوض کنین حواستون باشه که سُرُم استریل رو جوری بریزین که کل زخم و
.اطرافش شسته بشه
چسب آخر را میزند و با انگشت رویش فشار میدهد. درد شدیدی از ساق پا بالا می آید. بلند می شوم. تای شلوار را باز می کنم و روی پانسمان را می پوشانم. پاچه ی شلوار جین نوام قاچ بزرگی خورده. فکر می کنم باید بیندازمش دور. تک عصای آلمینیومی را می گیرم
.زیر بغلم و لنگ لنگان به سمت در میروم. شاید هم پاچه ها را بریدم و شلوارکوتاهش کردم

****
شب اول
دراز کشیده ام روی تخت. چشمانم را بسته ام و دارم سعی می کنم جای زخم را تصور کنم. هفت تا بخیه. با فاصله. قطره های خون را می بینم که از لای بخیه ها بیرون می زنند. اولش قطره ها کوچکند و قرمز روشن. بعد کم کم سرعت بیرون ریختنشان کم می شود و تیره می شوند. آنقدر تیره که یکی دوتای آخری به سیاهی می زنند. چشمانم را باز می کنم. می نشینم. انگار طنابی را توی بدنم کار گذاشته باشند که یک سرش را بسته اند به استخوان ساق پا و آن سرش را جایی توی شکمم گره زده اند. هر تکانی که می خورم یک نفر دو طرف طناب را
.محکم می کشد
می نشینم.  پاچه ی شلوار ِ راحتی را می زنم بالا. پانسمان هنوز تمیز است. کیسه ی نایلونی سفید پُراز گاز استریل و قیچی و چسب و سُرُم روی پاتختی ست. خودم را تصور می کنم که پای راستم را از زانو تا کرده ام و خم شده ام روی ساق و دو دستی مشغول عوض کردن پانسمانم. آن بالا گوشه ی سقف ایستاده ام و دارم خودم را نگاه می کنم که سُرُم را می چکاند روی زخم. از همان جا که هستم می شمارم. درست است. هفت تا. سُرُم با خون قاطی می شود، می چکد روی ملافه. خودم دست پاچه می شود و یک مشت گاز استریل را باهم برمیدارد
و می گیرد زیر زخم. همانطور خم روی خودم زل زده ام به فاصله ی باز ِ بین بخیه ها. قطره های خون ِ کمرنگ از لای بخیه ها می چکند
.بیرون و از لای موهای ساق می خزند و می رسند به گاز استریل ِ مچاله در دستم. بعد آرام آرام میروند لای تار و پود ِ گاز

****
روز دوم
پشت میز جلسه نشسته ام. مدیر بازاریابی دارد ایده های جدیدش برای تبلیغات را ارائه میدهد. با نگاه نمودار پیش بینی ِ افزایش فروش در دو سال ِ آینده را دنبال می کنم. خط قرمز از خط آبی جدا می شود و با شیب بیشتری بالا می رود. در صندلی ام جابجا می شوم. انتهای خط قرمز رسیده به دایره ی کوچکی. میزان فروش در دوسال آینده. نگاهم روی دایره می ایستد. دایره بزرگ می شود. بزرگتر می شود. حالا
دایره های کوچکتری از کنارش بیرون می زنند. دایره های کوچک همدیگر را پیدا می کنند و دایره های بزرگ کل نمودار را می پوشانند.ء
.بلند می شوم

****
.روز پنجم
حالا بدون عصا هم می توانم راه بروم. هر بار که پای راستم را زمین می گذارم احساس می کنم چند قطره خون ِ رقیق شُره می کند پایین.ء
.این است که هرچند قدم یک بار می ایستم و داخل ساق راست را چک می کنم. نه هنوز پس نداده. راه می افتم

****
.روز ششم
پرستار چسب ها را تند تند از پوست جدا می کند و بعد همه ی گازها را یکجا برمیدارد و می اندازد توی سطل کوچک روی چرخ پانسمان. لکه ی زرد بزرگی روی آخرین گاز لم داده. نگاهم را از لکه ی زرد برمیدارم و زل می زنم به مهتابی های درمانگاه. دکتر نگاه سریعی به
:پایم می اندازد
 خوبه. امروز بخیه ها رو می کشیم. به نظر زخمتون خوب جوش خورده. با این حال ظرف چند روز آینده مدام ساق پاتون رو -
.چک کنین اگر دیدین دورش قرمز شد یا داغ شد یا احساس کردین تب دارین زود خودتون رو برسون به اورژانس

****
در جلسه دوره ای شرکت نشسته ایم. معاون مدیرعامل یقه ی پیراهنش را مرتب می کند. ابروهایش درهم است. دارد گزارش شش ماه ی گذشته را با پیش بینی ها مقایسه می کند. هر عددی که از دهانش خارج می شود را تند تند یادداشت می کنم. با دست راست کراواتش را جابجا می کند. امروز کراواتش مشکی ست. مشکی با خط های اریب قرمز. صندلی ام را عقب می دهم. پای راستم را آرام می آورم بالا، با دست زیر مچش را می گیرم ومی گذارمش روی زانوی چپ. طناب می لرزد. گره ی کراوات شل می شود. دایره های کوچک همدیگر را
.پیدا می کنند و می خزند روی موهای ساق و از تار و پود شلوار مشکی آرام آرام بالا می آیند

February 26, 2015

کاکتوس

سیگار نصفه را توی جاسیگاری خاموش می کنم. دستی به صورتم می کشم. باید امروز ریشم را میزدم. ساعت مچی ام را نگاه می کنم. الان هاست که نگار پیدایش شود. بی خیال ریش میشوم. نگاهی به دور و بر می اندازم. بهم ریخته تر از آن است که بتوانم در این نیم ساعت باقی مانده همه جا را جمع و جور کنم. می روم سمت در آپارتمان. خُب. وقتی وارد می شوی اولین چیزی که می بینی راهروی کوچک است که انتهایش می خورد به اتاق خواب. می دوم و در اتاق خواب را می بندم. بهتر شد. برمیگردم روی پادری می ایستم. خُب اگر سرت را بچرخانی سمت چپ، ظرف شویی صاف جلوی چشم است. می روم سراغ سینک ِ پر از ملاقه و قاشق و بشقاب کثیف. در ماشین ظرف شویی را باز می کنم. ظرف ها را دانه دانه آب می کشم، آشغال هایشان را می گیرم و می گذارم توی ماشین. همین خودش بیست دقیقه طول می کشد. برمی گردم روی پادری. از آنجا راه می افتم توی راهرو، نیم نگاهی به آشپزخانه می اندازم، بدی نیست. وارد هال می شوم. پووفف. نه صبر کن. نگار همیشه اول دست و صورتش را می شوید. نه. اول می رود توی اتاق خواب لباس هایش را عوض می کند. نه اول دستش را می شوید. می چرخم سمت دست شویی و دست به کار می شوم. سر شیشه ی ادکلون را می گذارم روی بطری. مسواک برقی را برمیدارم و می گذارمش روی شارژر. چشم هایم را کوچک می کنم و نگاهم را دور می چرخانم. بنظر بقیه چیزها سرجایشان می آید. دستم دارد می رود روی کلید برق که تازه چشمم می افتد به آن همه موهای ریز و درشت که ریخته دور سینک. در آینه خودم را برانداز می کنم. سرم را می آورم پایین و سعی می کنم خالی های لای موهایم را بپوشانم. شیر آب را باز می کنم و مشت مشت آب اطراف سینک می ریزم. خوبه. نگاهی به ساعتم می اندازم. دیر کرده. گوشی را برمیدارم و اس ام اس میزنم. "کجایی؟". پیغامم میرسد. دیده میشود. جواب نمی دهد. فکر می کنم لابد پشت فرمان نمی تواند تایپ کند. هرجور حساب می کنم الان باید توی پارکینگ باشد. پس پیغام چطور رسید؟ پیغام بعدی "کی میرسی؟" پیغام میرسد. دیده نمی شود. همانجا دم هال ایستاده ام و زل زده ام به صفحه ی گوشی. اهان دید. پس چرا جواب نمی دهد؟ گوشی را می گذارم روی پیشخوان آشپزخانه و راه می افتم توی هال هرچیزی دم دستم میرسد را برمی دارم. کاغذها، کتاب، لیوان چای نصفه، جا سیگاری، بالشت، پتو. دستم دیگر جا ندارد. لیوان و جا سیگاری را می گذارم روی پیشخوان و بقیه چیزها را می برم توی اتاق و پرت می کنم روی تخت خواب. گوش تیز می کنم. هنوز جواب نداده. فکر می کنم. اتاق به مرتب کردنش نمی ارزد. همین الان هم شروع کنم نیم ساعت کار می برد. فکر می کنم یک صبح تا عصر من چطور همه ی این خانه ی هفتاد و پنج متری را بهم ریخته ام؟
کلید در قفل می چرخد. سریع از اتاق می آیم بیرون و در را پشت سرم می بندم و همانجا جلوی در می ایستم. در را با پایش باز نگه داشته. صدای کیسه های خرید را که می شنوم می روم سمتش.ء
سلام -
سلام. این دوتا رو بگیر خیلی سنگین ان -
کیسه ها را می گیرم. تکه ی مویش که آمده جلوی چشمش را کنار میزند. راست می ایستد.ء
بوی چیه؟ -
عدس پلو -
سوخته؟ -
می چرخم سمت اجاق. سریع خاموشش می کنم. لعنتی باز لابد ساعتش گیر کرده که یک ربع پیش زنگ نزده. ء
نه بوی ته دیگه. ء -
کیسه های خرید را باز می کنم: کرن فلکس. بیسکوییت، چای کیسه ای، شکلات، هندوانه، خیار و پیازء
.صدای در دستشویی
پیاز که داشتیم -
.شیرآب باز است. بلندتر می گویم
. پیاز که داشتیم -
. داد می زند
.نمی شنوم چی می گی -
با حوله می آید بیرون. دارم پیازها را می گذارم پایین یخچال و فکر می کنم تو این نیم وجب یخچال ِ پر، هندوانه را کجا جا بدهم. حوله بدست دم در آشپزخانه ایستاده. مقنعه اش را درآورده و انداخته روی شانه اش.ء
.چی گفتی؟ نشنیدم -
هیچی. می گم هندونه رو الان بخوریم؟ -
.الان که گرمه. بذارش خنک شه -
میرود سمت هال. بلند میشوم و پشت پیشخوان می ایستم. حوله و مقنعه اش را می اندازد روی صندلی راحتی. کنترل تلویزییون را برمی دارد و روشن می کند. کانال به کانال می کند و روی اخبار می ایستد. کنترل را پرت می کند روی مبل. زل زده به قیمت سکه و طلا دارد دکمه های مانتواش را باز می کند.ء
موبایلم روی پیشخوان صدا می دهد. پیغام. می چرخد سمت گوشی. دست دراز می کنم و برش میدارم. رضا باز یکی از آن جوک های بی مزه اش را فرستاده. لبخندم را جمع می کنم و گوشی را می گذارم پایین. نگاهش هنوز به من است.ء
کی بود؟ -
رضا -
کدوم رضا؟ -
رضا سروری -
.اخم می کند
اون مگه به تو اس ام اس میزنه؟ -
مانتو را می اندازد روی دسته ی مبل و می نشیند. کنترل را برمیدارد باز شروع می کند کانال عوض کردن. وسط صدای کانال ها می گویم
بعضی وقت ها -
نمی شنود. یا سرش را برنمی گرداند. حالا روی یک سریالی نگه داشته. نمی دانم کدام سریال است. دختره دارد گریه می کند.ء
تو باید حقیقت رو به من می گفتی. من حق داشتم بدونم پدرم کیه -
دوربین می چرخد روی صورت مادره. دارد بیرون پنجره را نگاه می کند و بدون اینکه به دختره نگاه کند می گوید
حالا که فهمیدی چه فرقی کرد؟ اون مُرده. پدر ِ مُرده رو می خواستی چی کار کنی؟ -
فکر می کنم به این دیالوگ ها چطور مجوز پخش داده اند. نگار را نگاه می کنم. سرش را به مبل تکیه داده و با چشم های نیمه باز زل زده به تلویزییون. فکر می کنم بروم اتاق را مرتب کنم. مانتو و مقنعه اش را برمی دارم. سرش را نمی چرخاند سمتم. می روم توی اتاق.ء
:صدای دختره
.پدر ِ مُرده بهتره از این پدری که هر روز هر روز به همه چیز من گیر داد: به لباس پوشیدنم، به دوستام -
کی می آی کی میری. تو چرا چیزی بهش نگفتی؟ تو که می دونستی اون پدرم نیست
و باز دوباره گریه می کند.ء
.صدای تلویزییون قطع می شود
کسی به من زنگ نزد؟ -
فکر می کنم. امروز کلا تلفن زنگ خورد؟ اصلا گوشی کجاست؟ بلند می گویم
نه -
.کشو را باز کرده ام و هرچیزی را که نمی دانم باید کجا بگذارم می اندازم توی کشو
.صدای پیغام گیر تلفن بلند می شود
:صدای نگار
.لطفا پیغام بگذارید -
.نگار جان؟ علی؟ (صدای مادرم) فکر کنم خونه نیستین. خواستم حالتون رو بپرسم. بهم زنگ بزنید -
.بوق
.سلام علی آقا. نسترنم. دیروز تو حیاط مجتمع دیدیم همو. شماره تون رو از سرایداری گرفتم -
کاکتوس هایی که خواسته بودین امروز اومده. اگه خونه هستین بیارمشون براتون. شماره منو که دارین. هر وقت پیغامم رو شنیدین زنگ بزنین.ء
.بوق
صدایی نمی آید. دلم می خواهد بروم توی هال و توضیح بدهم که یک تعارفی زدم به این زنه که چه کاکتوس های خوبی دارین و خودش گیر داد که هرکدامش را بخواهین برایتان سفارش میدهم و یک ساعت توضیح داد که خواهرش توی کار گل و گیاه است و کاکتوس برای آپارتمان های ما که نورگیر نیستند از همه چی بهتر است و من هم آخرش توی رودروایسی شماره اش را گرفتم. همه ی این ها را که بگویم نگار لابد  باز از آن نگاه هایی می کند که نه که خانه ی ما پر از گل و گیاه است، فقط کاکتوس کم داشتیم. همان جا توی اتاق می مانم و آخرین تکه لباس های شسته را می چپانم توی کشو.ء
از اتاق می آیم بیرون. همانطور روی مبل نشسته. پاهایش را گذاشته روی میز . یکی از جوراب هایش را در آورده و مچاله گرفته دستش. سرش را بر می گرداند سمتم.ء
شام رو بکشم؟ -
.بلند می شود و همانطور یه لنگه جوراب به پا می رود سمت اتاق
.نه گشنه م نیست -
.چراغ را خاموش می کند

February 18, 2015

زندگی ِ واقعی ِ لعنتی

امروز داشتم فصل جدید سریال دختران رو میدیدم که نویسنده/سازنده/کارگردانش یه دختری ئه همسن و سال من که یه کتاب هم نوشته که من چندوقت پیش خوندمش. آخر فصل قبلی دختره که نویسنده ی آماتوره و می خواد نویسنده بشه پذیرش گرفته بود برای فوق لیسانس نویسندگی (یادم نیست چه گرایشی دقیقا) و کلا شهرش (نیویورک) و دوستانش رو و دوست پسرش رو ول کرد و رفت دنبال آرزوی نویسنده شدنش. در پنج قسمتی که از فصل جدید اومده دختر قصه ی ما تو فضای آکادمیک و کارگاه نویسندگی نمی تونه با بقیه ارتباط برقرار کنه و همه بد قضاوتش می کنن. خودش رو و قصه هاش رو. و یه جایی ش میگه احساس می کنم گیر افتادم. یکی از دوستاش بهش میگه همه همین جوری زندگی می کنن اینجوری نیست که همه عاشق کارشون باشن. تو هم قراره نویسنده بشی قرار نیست صبح تا شب بنویسی و لذت ببری. استاد کارگاهشون بهش می گه تو خیلی به نظر شاد نمی آی توی این جمع. می دونی همه ی آدم ها برای نویسنده شدن ساخته نشدن. پدرش بهش می گه مادرت هم داشت یه کتاب می نوشت تو جوونی هاش و خیلی بدبخت بود تو اون بازه. بعد یهو ول کرد و نشست تو خونه و کارهایی که دوست داشت رو انجام داد. دختره می گه یعنی داری می گی منم باید ول کنم؟ پدرش میگه نه من دارم می گم اون این کار رو کرد. تو که اون نیستی. دختره میگه اگه باشم چی؟
از شخصیت پردازی خوب و بازی ها و فیلم سازی که بگذریم. این پلات ها بدجور تو مغز من گیر کردن. این ترس از اینکه اون چیزی که می خوای اون چیزی که همیشه ی زندگی ت آرزو داشتی باشی شاید یه روزی، یه روزی که تو همه چی رو ول کردی و رفتی پیشش، بهت خیانت کنه. اون چیزی نباشه که فکر می کردی. یا اصلا خودت اون چیزی نباشی که فکر می کردی قراره بشی

همه ی این ها منو می ترسونه. بعد به خودم تلنگر میزنم که حالا تو چی می گی این وسط؟ تو مگه هیچ وقت زندگی ت همه چی ت رو ول کردی بری دنبال یه چیزی که واقعا می خوایش؟ پس بشین سرجات 




پ.ن: می خوام بشینم یه لیست بنویسم از چیزهایی که توشون خوبم، چیزهایی که واقعا خوبم... نه چیزهایی که فکر می کنم می تونم خوب باشم، یا چهارتا آدم دور و برم تعریفم رو کردن جوّ گرفتتم که خوبم تو این چیزها. چیزهایی که توشون خوب بودم. تجربه شون کردم و از اون تجربه ها چیز مفیدی دراومده. چیزی که آدم بتونه تو رزومه ش بنویسه مثلا

February 10, 2015

صورتی مات


مامان با دامن چهارخانه ی پشمی و جوراب های کلفت قهوه ای مثل همیشه میان چهارچوب در این پا و آن پا می کرد. آخرسر به سرمدی لبخندی زد و در حالیکه زیرچشمی مرا می پایید گفت "پس اگه چیزی لازم داشتین خبرم کنین". دستش را از روی دسته ی فلزی در برداشت و بدون آنکه حتی تظاهر به بستن در کند به سمت آشپزخانه دور شد. صدای شلپ شلپ دمپایی هایش روی موزاییک آشپزخانه که قطع شد، سرمدی سرش را سمت من چرخاند. گفت "خوب. کجا بودیم؟.." جزوه ام را به سمتش چرخاندم و شروع کردم ورق زدن به عقب. رسیدم سر تمرین هایی که جلسه قبل لیست کرده بود. انگشت اشاره ام را روی صفحه کشیدم و زیرعنوان مشتق جوری نگه داشتم که لاک صورتی ام خوب دیده شود.ء

به عادت همیشه لاک ها را جلوی خودم چیدم و بعد به ترتیب بهشان زل زدم و فکر کردم: قرمز:عاشقم میشی؟ مشکی: دستت بهم نمیرسه. صدفی: مهربون ِ دوست داشتنی. سرخابی: شیطون بچه مدرسه ای. صورتی مات: حالا سعی ت رو بکن. صورتی مات را برداشتم و چند بار محکم تکانش دادم. هرچه زور زدم درش باز نمی شد. یادم افتاد که توی مجله خوانده بودم لاک هایی که دیر به دیر استفاده می کنید و غلیظ می شوند را با استون رقیق کنین. کشو را باز کردم و با استون و گوش پاک کن افتادم به جان درش. بالاخره باز شد. بوی لاک که به دماغم خورد لبخندی زدم و قلمو را آرام روی ناخن انگشت اشاره سُر دادم. ء

سرمدی لیوان پر از خودکار را چرخاند و خودکار بیک مورد علاقه اش را لا به لای آن ها پیدا کرد. زیر مشتق خط کشید و با نوک خودکار شروع کرد راه رفتن روی راه حل های من. گاهی سرعتش را کم می کرد و چندباری هم ایستاد. پولیور آبی نفتی اش را پوشیده بود. با آن خط های باریک سبز. پیراهنش را نرسیده بود اتو کند. لابد فکر کرده بود از آن یک تکه ی یقه اش معلوم نمی شود که پیراهن ِ از دهن گاو درآمده را زیر پولیور قایم کرده. دلخوری ام از پیراهن چروک نبود... رنگش... به قول مامانی شبیه چیت های ملافه بود. ریشش را دو سه روز پیش زده بود... دوشنبه! دوشنبه ها میرفت آن دبیرستان مزخرف دیفرانسیل درس میداد. چشمانم را بستم و نفسم را آرام بیرون دادم تا  از قیافه ام معلوم نشود که یاد آن دخترهای موهایلاتی ِ ابرو قهوه ای افتاده ام. ء

چند ورق زده بود و حالا داشت تمرین های آخر را وارسی می کرد. الان بود که بگوید خوووووب! دست چپم را آرام به صفحه ی تمرین ها نزدیک کردم. جوری که لاک های صورتی خوب به چشم بیاید. نزدیکتر شدم. لبه ی آستین پولیور آبی را گرفتم و آرام بالا رفتم.  دست راستم را انداختم دور گردنش و یقه ی چیت سفید را مرتب کردم. بینی ام را نزدیکتر بردم ببینم امروز ادکلون زده؟

ء"خوووووب. به نظر میاد مشتق رو خوب یاد گرفتی. البته هنوز باید تمرین کنی. چند تا اشتباه کوچیکت رو علامت زدم. به نظر بیشتر محاسباتی میان. امتحان بعدی قلم چی کی ئه؟" سرش را بلند کرد و صورتش را چرخاند سمتم. عینکش را داد بالا. هنوز منتظر جواب بود. دست هایم را از زیر میز بالا آوردم و دنبال تقویم جیبی ام گشتم. اهان اینجاست. شروع کردم تند تند ورق زدن. از بالای تقویم سرک کشید. "رد نکردی؟" نگاه کردم. رسیده بودم به هفته ی آخراسفند. چند ورق برگشتم. گفتم" بیست و شش بهمن". گفت "خوب پس تا اون موقع بهتره مشتق دوم رو هم کار کنیم." دفتر سیمی را بلند کرد و ورق زد و رفت صفحه ی بعد. شروع کرد از بالای صفحه نوشتن. "مشتق دوم در واقع همون مشتق اوله که..." دست چپم حالا رسید بود زیر چانه اش. آرام سُراندمش سمت دهانش. چهار انگشت را گرفتم جلوی لب هایش که تند تند تکان می خورد. گفتم "ششششش..."ء

February 2, 2015

آنا کارنینا


دیروز فیلم آناکارنینا رو دیدم. خواستم اینجا راجع بهش بنویسم که یادم بمونه. که نه تنها یکی از بهترین فیلم ها که یکی از بهترین چیزهایی بود که در زندگی م دیده بودم. کل فیلم حض بصر بود. هر آنچه من از هرچه هنر در زندگی م دیده بودم در این فیلم بود. از اپرا و باله بگیر تا تیاتر و نقاشی و عروسک بازی و نهایتا سینما. دیشب که داشتم نقدهاش رو می خوندم به یادداشت زیر رسیدم راجع بهش

"It is filmmaking of the highest order, channelling every other art form from painting to ballet to puppetry while remaining completely cinematic."   Ian Freer , Empire 

دارم فکر می کنم کاش تولستوی بود و می دید با کتابش و آنا ش چه اثر هنری ای تولید کردن که نه تنها چشم رو که روح رو هم نوازش میده












January 28, 2015

.که اگر در آفریقا هم باشی، باز در فکر منی

من
هرچقدر هم که خودم را گم کرده باشم
ولی
هر لحظه هر زمان
می دانم که تو
کجای این دنیا
ایستاده ای

January 19, 2015

...هیجانم آرزوست

واقعا جدا چند وقتی ست که گاهی از دست خودم تعجب می کنم! قبلاها گاه از دست خودم عاجز می شدم یا عصبانی یا دلگیر یا دلتنگ ولی هیچ وقت کاری نمی کرد که بتواند مرا متعجب کند. حالا چند وقتی ست گاهی که خوب مرا متعجب می کند

این دومین باری ست که تصمیم آنی می گیرم که کاری را انجام دهم و مثل همیشه شروع می کنم بلند بلند برای خودم و دیگران توضیح دادن که چقدر انجام این کار ضروری ست و به نفع این و آن و من و توست و بررسی همه ی نتایج احتمالی آن و اطمینان از سربلند بیرون آمدن از این تصمیم. و بعد وقتی دورم خلوت می شود، می نشینم دوباره فکر می کنم. نه به نتایج احتمالی بلکه به دلایل خودم برای کاری (اغلب غیرمترقبه) که انقدر به انجامش اصرار دارم. و بعد خودم شروع می کند توضیح دادن که واقعا آیا دلم می خواهد این کار را انجام دهم یا فقط دنبال هیجان های موقت برای این روزمرگی ِ کسالت بارم هستم؟ هیجان هایی که در این بیست و چند سال باعث شد خیلی از آدم ها را از دست بدهم. یا خیلی از هم کلاسی های لیسانس از من بدشان بیاید یا چه و چه... و بعد تعجب قضیه اینجاست که در کمال ناباوری (  ِ خودم) قید انجام آن کار را می زنم و به قول حمیده شُل می کنم و میروم پی همان روزمرگی ِ کسالت بارم. دلیل انجام ندادن این کارها نگه داشتن آن دوست ها یا دوست داشته شدن توسط آدم های دور و برم نیست. همین این هم حتی تعجب برانگیز است. دلیل اصلی اش شاید این است که دیگر حتی همین دست و پا زدن ها برای تزریق هیجان به زندگی ام حتی هیجان زده ام نمی کند

پ.ن: یک سریالی دارم می بینم این روزها که دو تا دختر در آن یک شیرینی فروشی کوچک دارند. در یکی از قسمت های اخیر یک دختر پولدار ِ چسان پسان آمده بود بهشان سفارش کیک عروسی اش را بدهد. یکی از دخترها از دختره پرسید خوب عروسی کی هست؟ دختره گفت سه روز دیگه. دو تا دختر شیرینی فروش پریدن هوا که پس تو چرا انقدر ریلکسی؟ دختره (که صدای گرفته ی خیلی خوبی هم داشت از قضا) گفت من جزو آدم هایی بودم که در حادثه ی هواپیمای فلان بودند و از اون به بعد دیگه هیچ چیزی برام استرس آور نیست و رفلکسم به همه چیز اینه..اووومم... ئـــــــــه (صدای بی تفاوتی).ء

پ.ن2: من نمی دانم از کدام سانحه ی هوایی جان سالم به در برده ام!ء

January 7, 2015

کافه گودو

پله های مرکز خرید گاندی را تند تند بالا رفت. پیچ اول را که پیچید پایش گرفت به لبه ی پریده ی پله و نزدیک بود زمین بخورد. خودش را صاف نگه داشت و برگشت به پله ی لب-پر نگاه کرد. فکر کرد دفعه ی قبل هم لبه اش پریده بود؟ شالش را درست کرد و چند پله ی باقی مانده را بالا رفت. حالا فقط دو سه متر با کافه فاصله داشت. نگاهی به دور و برش کرد. دو مغازه ی دست راست هردو تعمیرات داشتند. مغازه ی جنب کافه کلا تعطیل کرده بود. یاد کیف پول دست سازش افتاد که سال پیش همین موقع از آن مغازه خریده بود. یاد طرح رویش و نوشته ی "با اینا زمستونو سر می کنم" که با خط بامزه ای پشتش نوشته شده بود. نفس عمیقی کشید. پارسال هوا سردتر بود و تمیزتر. به سمت کافه رفت. در شیشه ای را باز کرد و وارد شد. اول به نظرش رسید تمام میزها پُراند. خوب که نگاه کرد یکی دو تایی خالی آن وسط ها افتاده بودند. نگاهش که دور و بر می چرخید می خورد به نگاه آدم هایی که سرشان را می آوردند بالا و براندازش می کردند و باز زل می زدند به روبرویی شان. نیامده بود بنشیند. رفت سمت پیشخوان چوبی کافه. پسرک قدکوتاهی نگاهش کرد. بی اعتنا به سوالی که در چشم های پسرک بود گفت "ببخشید میشه یه قهوه ترک ِ سرپایی به من بدین؟ با یه کم شیر داغ." پسرک سرش را کج کرد، ابرویش کمی چین خورد. "یعنی نمی خواین بشینین؟" خندید. "نه، باید زود برم." پسرک گفت "بله... ترک با شیر." یک لحظه فکر کرد شاید می خواهد شیر را برایش بریزد توی قهوه تندی تصحیح کرد. "یه کم شیر داغ جدا بیارین." و بعد مشغول پوسترها و تبلیغات تیاترها و نمایشگاه ها شد. کافه آنقدر جا نداشت که همانجا بایستد. رفت سمت در ورودی و کناری ایستاد. پسرک قهوه را خیلی زود آورد. نگاهش که به فنجان افتاد خنده اش گرفت. فکر کرد پسرک شیر داغ را کجای این فنجان فسقلی می توانست جا بدهد. همانطور ایستاده قلوپی از قهوه را سر کشید و گسی اش را خوب در دهانش مزه مزه کرد. شیر را آرام آرام ریخت توی فنجان که حالا سرش کمی خالی شده بود. از پشت در شیشه ای نگاهش به آسمان خاکستری بود و پشتش به میزهای داخل کافه. حدس زد یکی دونفری دارند با تعجب نگاهش می کنند. که آنجا یک قدمی در ِ کافه ایستاده دارد تند تند قهوه اش را می خورد. نمی دانستد که چطور وسط آن چند روز ِ شلوغ همین ده دقیقه را فرصت کرده بود که بیاید سالگردی برای کشف این کافه بگیرد و بعد از یک سال که آن همه دلش برای طعم قهوه ترک تنگ شده بود، لبی به فنجان ببرد.ء

اسکرین سیور

یه مودی هم دارم که مائده رو میذارم رو اسکرین سیور و اون پشت برای خودم فکر می کنم. این مود رو انقدر تمرین کردم تو ده سال اخیر که اسکرین سیورم می تونه قاطی بحث های فلسفی بشه، نظر بده راجع به موضوعات مختلف، پانتومیم بازی کنه و یا حتی راجع به جوی های آب نزدیک فنی نظر بده.  اوایل فکر می کردم که من فکرهای مهم تری از اتفاقات اطرافم دارم که بکنم و دلیل وجود اسکرین سیور همینه. تا اون روز که در حال نظر دادن راجع به عرض جوی های دانشگاه تهران مچ مائده رو گرفتم که داشت فکر می کرد گنبد مسجد دانشگاه تهران رو دفعه ی بعد کی می بینه؟ چه سالی؟ درست روی همون نیمکت بود که فهمیدم اسکرین سیور برای فکرهای مهم نیست برای فرار از چیزی ئه که "هست"ء

و بعدها فکر کردم که تو می گفتی آدم ها آخرش همونی میشن که قصه ش رو دوست دارن. می گفتی فلانی اگه ته ش تنها بشه تقصیر خودشه و این تحسین مسخره ش از تنهایی. و من فکر می کردم به تصویری که تو و ب از چهل سالگی من داشتین همونروزی که داشتیم بازی می کردیم که هرکی چهل سالگی ش چه شکلی ئه. اون روزها من اسکرین سیوری نداشتم. بلکه به قول سین تمام جعبه های کوچیک و بزرگ مغزم رو مجبور بودم باز کنم تا با تو و میم و ب بتونیم حرف های مهم بزنیم. اسکرین سیور شاید از وقتی اومد سراغم که رفتم وسط آدم هایی که حرف های مهم شون با حرف های مهم من فرق داشت.  از همون موقع ها شروع کردم جعبه های مغزم رو بسته بندی کردن  و گذاشتن ته انباری. از همون موقع گاهی که لازم میشد می رفتم یکی شون رو باز می کردم و دوباره زودی می بستمش و می فرستادمش پیش بقیه جعبه ها

December 18, 2014

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

ساعت سه و نیم نصفه شب است و همین چند دقیقه پیش داستانی از جومپا لاهیری را تمام کردم. بلند شدم چند قلوپ شیر سرد به عادت نصفه شب ها خوردم. چند دقیقه روبروی آینه ی دست شویی توی صورت خودم زل زدم و فکر کردم من چقدر شبیه دختر این قصه ام و فکر کردم چرا قصه هایی دارم که نمی توانم بنویسمشان. آنقدر نگفتی اند که حتی وقتی یکی دیگر می آید و می نویسدشان، وسط داستان فکر می کنم شاید نباید تا آخرش را بخوانم. چراغ دست شویی را خاموش می کنم و می آیم می نشینم جلوی کامپیوتر

به شب هایی فکر می کنم که تا صبح بیدار بودم و طرف های شش صبح می خوابیدم. به شب بیداری هایی که شش هفت ماه قبل از آمدن شروع شد و تا همین یک سال پیش ادامه داشت. به شبی که درخت زیبای من می خواندم. به نور چراغ خواب اتاقم با گل های نارنجی اش. به روتختی سفید با دایره های گنده ی نارنجی. به تمام آن نارنجی ها که با یک فلش مموری نارنجی در طبقه ی دوم پایتخت شروع شد، با یک کیف کوله ی مشکی با خط نارنجی ادامه پیدا کرد و آمد اینور کره ی زمین. و بعد کشیده شد روی دایره های تخت خوابم و گل های ریز چراغ خواب

December 8, 2014

فاطیما

همه ی آن هایی که ما دو تا را می شناختند حداقل یک بار به ما گفته بودند که ما خیلی شبیه هم ایم. ما هم خندیده بودیم. هردو... هم زمان. حتی آنروزی که روی پله های پزشکی نشسته بودیم و داشتی آن پسره را نشانم میدادی که شلوار جین پیش بندی پوشیده بود آمده بود دانشگاه. منم داشتم می گفتم که من هم بالاخره یک روزی این کار را می کنم. شلوار جین پیش بندی می پوشم و میروم دانشگاه و تو داشتی آدم ها را دسته بندی می کردی که بگویی کدام دسته هستند که جین پیش بندی می پوشند و آن دسته چند زیر مجموعه دارد و کدام زیرمجموعه اش هست که جین پیش بندی را می پوشد و میرود دانشگاه، درست وسط همین دسته بندی ها بود که دختره  آمد بالای سرمان. تعجب کرد که من (بچه ریاضی ای که حالا اسممان شده بود بچه شریفی) روی پله های  پزشکی چه کار می کنم. جوابش را ندادیم. نگاهش روی من ثابت بود. گفت چقدر عوض شدی. بعد نگاهش رفت روی صورت تو. گفت چقدر شبیه هم شدید شما دو تا. من و تو برگشتیم و به هم نگاه کردیم.  نگاهت داشت می خندید که من برگشتم توی چشم های دختره زل زدم و گفتم ولی تو اصلا عوض نشدی. با همان لحنی که دوست داشتی گفتم. دختره لبخند کجی زد و رفت. دختر معلم دینی مدرسه مان بود. از همان سالی که مادرش معلممان شد همه مدام اذیتش می کردند. البته من بیشتر تمرکز اذیت هایم روی مادرش بود تا خودش.  یعنی خودش هم خیلی پَرَش به پرم نگرفته بود تا همان روز که بیاید زل بزند توی صورتم و با آن لحنش و صدایش که شبیه صدای مادرش بود بگوید "شما دوتا". دختره که رفت فاطیما که پله ی پایین تر نشسته بود برگشت سمت ما و گفت خیلی هم بیراه نمی گه.  به فاطیما چیزی نگفتیم. خندیدیم. دلم می خواست چیزی بهش بگویم. یعنی از همان لحظه ی اول که تو معرفی اش کردی. که مدام گفتی فاطیما و من می دانستم که غیر از تو کسی او را فاطیما صدا نمی کند که اسمش فاطمه است که دروغ گفتم که یادم نمی آیدش از مدرسه که درست یادم می آمدش چرا که از همان موقع هم دوست تو و ب بود. آن موقع ها به فامیلی صدایش می کردید. از همان لحظه که گفتی فاطیما دلم می خواست یک چیزی بهش بگویم. از همان یک چیزهایی که هروقت در مدرسه به کسی می گفتم تو و میم کلی می خندیدین و بعد می شد سوژه ی تعریف کردنی ها. من اما در همان چهار سال مدرسه یاد گرفته بودم که این یک چیزها را به چه کسانی نباید گفت. آن روز روی پله های پزشکی هم لابه لای مسخره بازی های تو و فاطیما مدام سبک سنگین می کردم که بگویم یا نه. تا آنجا که دختره یک لحظه رفت آنور راهرو کسی را ببیند که تو برگشتی و با صدای پایین گفتی فاطیما همان است که برایت تعریف کردم. همان که چند وقتی ست با یه پسر پولدار دوست شده. که پسره طلافروشی دارد. چانه ی مقنعه ات را جابجا کردی. و بعد نگاهت چرخید سمت فاطیما و هردو با صدای پایین گفتیم پولدار ِ خنگ... و خندیدیم. همانجا بود که فهمیدم به فاطیما نباید چیزی بگویم. فاطیما که برگشت گفت "خیلی هم بیراه نمی گه"، خوب نگاهت کردم. خیلی عوض نشده بودی. مانتو ات کمی از مانتوهای مدرسه تنگ تر بود. آرایش آن چنانی هم نداشتی. خط چشم بی حوصله ای کشیده بودی و رژ لب بیرنگی زده بودی. موهایت را هم درست به همان اندازه ی همیشگی داده بودی بیرون. نه کمتر نه بیشتر
از آن روز ِ پزشکی غیر از پسره با شلوار پیش بندی، کمدهای فلزی دانشکده تان یادم مانده. نمی دانم چرا هنوز هم که به تو فکر می کنم کنار همان کمدها ایستاده ای. نگاهت به من نیست. داری از پنجره ی کنار کمدها بیرون را نگاه می کنی. و بعد یادم میافتد که همان سال بود که بهت گفتم بزرگ علوی "چشم هایش" را باید برای تو می نوشت. تو هم غش کرده بودی از خنده و گفته بودی مائده هیچکی اونجوری که تو آدمو می بینی نمی بینه. عادت داشتی به خودت می گفتی آدم. پای تلفن بودیم. لبخند کشیده ام را جمع کردم و با لحن جدی ای گفتم "خنگ جون! این تعریف نیست. تو که "چشم هایش" رو نخوندی!" می دانستم که حالاها هم نمی خوانی. دلم را خوش کرده بودم که روزی شاید خودم خریدمش و کادویش کردم برایت

چندماه پیش شلوار جین پیش بندی با پیرهن مردونه ی صورتی پوشیده بودم و رفته بودم دانشگاه. هیچ کس دسته بندی ام نکرد. هیچ کس نگفت که مائده پسره داداش دوقلو داره. بیا بریم سر حرف رو باهاش باز کنیم. دوقلو خدایی خوب نیست؟  که بعد بخندیم که کدام قُل شان برای کداممان. و تو بگویی که من همین که دارم با پسر دانشجوی پزشکی دوست میشم کلی از خود گذشتگی ئه. دیگه یارو جین پیش بندی هم بپوشه آخه؟ منم غر بزنم که خو من یکی شبیه خودمو نمی خوام و بعد پسره که با دوستاش از جلویمان رد شد نگاهش هم نکنیم و به ته راهرو که رسیدند تو پقی بزنی زیر خنده و من حالا که اینجا نشسته ام و دستم را حلقه کرده ام دور لیوان قهوه ام حتی یادم نیاید که پسره چه شکلی بود اصلا .و تصویر واضحی هم که از او به یاد دارم از پشت باشد با آن پیش بندی گشاد و موهای فر مشکی و قد کوتاه