از یک طرف معتقدم که آدمها نباید بر اساس ظاهرشان دستهبندی شوند و باید درون آدمها را دید و شناخت، از آن طرف خودم عاشق آدمهای خوشگلم. یکجوری که دلم میخواهد همینطوری بنشینم تماشایشان کنم. ء
از یک طرف مسخره میکنم اینهایی را که همهاش در حال رژیم گرفتن و کالری شمردن هستند، که چقدر سخت میگیرند زندگی را. از آن طرف برای هر یک کیلویی که در این سالها چاق شدهام هر روزِ خدا خودم را سرزنش کردهام و می کنم.ء
از یک طرف داد سخن میدهم (توی دلم البته) که چه دکانی باز کردهاند برای کرم دور چشم و سرمِ ضدچروک و چه و چه. از آن طرف توی آینه غر میزنم به پوستم که چرا مثل چند سال قبل نیست. ء
همهی اینها باعث میشود فکر کنم که من اصل نیستم. بدلی هستم از آن چیزی که فکر کرده ام درست است. بعد حالا بین ظاهرم و آن چیزی که درونم است گیر افتادهام. مثل آن سالهای نوجوانی که جلوی آینه غر میزدم که چرا من شبیه فلانی یا فلانی نیستم و بعد کف حیاط مدرسه که مینشستیم دافها را مسخره میکردیم که خنگان.
No comments:
Post a Comment