May 10, 2015

گوشه‌ای برای نبودن

یکی از بیماری‌هایم هم این است که می‌روم توی صفحه‌ی آدم‌هایی که ایران زندگی می‌کنند عکس‌هایشان را نگاه می‌کنم. آن آدم‌هایی که وقتی ایران بودم می‌شناختمشان و آرزوهایمان شبیه هم بود و من همیشه فکر می‌کردم بزرگ که بشویم زندگی‌هایمان (دقیقا منظورم حالت ظاهری زندگی‌هایمان است) شبیه هم می‌شود. می‌نشینم تک تک عکس‌هایشان را نگاه می‌کنم و مدام برای خودم خیال می‌کنم که من اگر بودم کجای این عکس بودم. این اگر خانه‌ی من بود کجای شهر بود؟ من اگر به این مهمانی دعوت می‌شدم چی می‌پوشیدم؟ و بعد غرق می‌شوم در خیالات خودم. ء
چند روزی‌ست ولی که هرچه در همه‌ی عکس‌ها می‌چرخم، هیچ کجایش جایی برای من نیست. انگار عکس‌ها دیگر صندلی خالی ندارند. کافه‌ها همه پراند. مهمانی‌ها شلوغ. نمی‌دانم یکهو چه شد که تصویر من از همه‌ی عکس‌ها پرت شد بیرون. پرت شد و افتاد اینور کره‌ی زمین. افتاد توی عکس‌های خودم. این چند روز را در عکس‌های خودم دور زدم. در کافه‌ها و مغازه‌ها و مهمانی‌هایی که رفته‌ام. عکس‌های من اما برای همه‌ی شما جا دارند. که بیایید روی صندلی خالی روبرویم بنشینید. که بیایید خانه‌ام مهمانی. من در همه‌ی این لحظه‌های نبودنتان گوشه‌ای را برای شما خالی گذاشته‌ام. 

No comments:

Post a Comment