May 10, 2015

شبیه من نشو

دراز کشیده‌ام و دارم با گوشی‌ام ور می‌روم. نه که کار مهمی داشته باشم. همین عادت مسخره‌ی برو تو این اپ بیا بیرون برو تو اون یکی. نشسته‌ای روی صندلی ِ پای کامپیوتر و داری برایم حرف می‌زنی. اول از ماجراهای دانشگاه می‌گویی. وسط‌هایش راجع به استادت حرف می‌زنی بعد برمی‌گردی سر موضوع اصلی پروژه‌ات، بعد یادت می‌افتد که چند تا چیز جالبی که امروز در مقاله‌ها خوانده‌ای را برایم بگویی. وسط تعریف کردنی‌های مقاله‌ها سوئیچ می‌کنی روی نکته‌های جالب سخنرانی‌هایی که امروز شنیده‌ای (از رادیو یا توی اینترنت) بعد گیر می‌دهی به موضوع یکی از این‌ها و حول و حوش‌اش حرف می‌زنی. بعد یکهو یک گیری به خودت می‌دهی. مثلا اینکه چرا آنقدری که باید پروژه را جلو نبرده‌ای بعد یک گیری به زندگی می دهی. مثل اینکه به اندازه‌ی کافی وقت نیست. بعد برمی‌گردی چند تا از نقطه نظرات خودت و تئوری‌هایی که لابلای همه‌ی حرف‌های قبلی داده‌ای را زیر سوال می‌بری. ته‌اش هم یکهو می‌گویی شاید نباید همه‌ی این ها رو بگم. اُکی‌ه که من همه‌ی این ها رو می‌گم؟

و من تمام مدت که داری دور این دایره‌های کوچک و بزرگت دور می‌زنی... که دایره‌هایت با هم تداخل پیدا می‌کنند و تودرتو می‌شوند، تمام این مدت دارم فکر می‌کنم: شبیه ِ من نشو...همین‌جوری بمون!ء

No comments:

Post a Comment