چندوقت یک بار هم یک سری رابطههایی دارم که یک چیزی در آنها آزارم میدهد. گاهی مثلا حوصلهام مدام سر میرود وقتی با هم هستیم. یا خسته میشوم از آنکه یک آدم انقَدَر غر بزند. یا مثلا مدام بیاید از دوست پسرش بگوید. یا اصلا حرف خاصی ندارم با آن آدم بزنم. یا آن آدم حرف خاصی ندارد و هر وقت باهمایم من دارم یکبند افاضات میکنم. یا مثلا دوستهایی داشتهام که هیچ وقت از من نپرسیدهاند که چه مرگته؟ و هروقت باهم بودهایم داشتهاند راجع به مشکلاتشان و چیزهایی که اذیتشان میکند حرف میزدهاند. بعد جالبی قضیه اینجاست که هیچوقت آن آدمها نفهمیدهاند که ما یک پای رابطهمان میلنگد. اتفاقا برعکس. هرجا نشسته اند جلوی خودم یا پشت سر گفتهاند بهترین دوستی را داریم و چه و چه. امروز داشتم فکر میکردم خُوب این نشان میدهد من یک مرگیم هست که مدام توی رابطههای یکطرفه برای خودم قل میخورم. برای همین است که من به غیر از وبلاگم جایی را ندارم که حرفهایم را بزنم. اصلا مگر این خودش نوعی مازوخیسم نیست که تو بروی توی رابطههای یکطرفه و گیر کنی و در نیایی؟
پ.ن: شاید هم بیعرضهگی ِبهمازوخیسمتعبیرشده باشد!
پ.ن: شاید هم بیعرضهگی ِبهمازوخیسمتعبیرشده باشد!
No comments:
Post a Comment