یکی از چیزهایی که همیشه در زندگی اذیتم کرده باید و نبایدهایی ست که آدم ها برایم گذاشتهاند. آدم های خیلی مختلف در زمان ها و مکان های مختلف."تو که اینجوری هستی باید فلان کار را بکنی، تو که آنطور هستی چرا این کار را نمی کنی."و من همیشه خسته بودم از انرژیای که باید می گذاشتم سر ِ کنار آمدن با خودم برای آنطوری که هستم. که خدا رو شکر مورد پسند هیچ گروه و سلیقه ای نبود. این انرژی مضاعف واقعا خسته ام می کرد و گاهی سرخورده که شاید واقعا من یک چیزیم هست که در چهارچوب های "هیچ" کسی نمی گنجم. حالا دارم این ها را می گویم نه که بگویم از این چهارچوب بازی خلاص شده ام یا چی و چی. چند وقتی ست تصمیم گرفته ام خودم را بگذارم زیر ِ ذره بین و ببینم کجا دارم برای دیگران باید و نباید و چهارچوب می گذارم. بعد مچ خودم را بگیرم و خودم را دعوا کنم که تو یکی دیگر باید فهمیده باشی که چقدر چهارچوب ها درد دارند. می آیند می نشینند دورت و همه جایت را زخمی می کنند. بعد تازه این اوضاع ِ آن بخش هایی از توست که در چهارچوب جا شده. آن هایی که جا نشده را باید یا قطع کنی یا عوض کنی یا انقدر در خودت مچاله شوی که برای آن ها هم جا باز بشود. پس تو یکی دیگر برای این و آن چهارچوب نذار. بگذار هرکسی هرطوری که هست باشد. به تو چه اصلا؟

No comments:
Post a Comment