April 25, 2015

نمیدونی تو که عاشق نبودی

نمی خواهم غر بزنم. فقط یک عالمه چیز هست که مدام هر روز از ذهنم می گذرد و نمی توانم با هیچ کس راجع بهشان حرف بزنم. حتی با خودم. باورت میشود من با خودم هم یک سری حرف ها را نمی زنم. یعنی مثلا می خواهم مواظب خودم باشم. نمی دانم این قوانین را از کجا ابداع کرده ام اصلا. هرچه که هست یک عالمه حرف و غر و فکر و چه و چه هر روز می آید از توی ذهنم رد می شود و بدون اینکه گفته یا شنیده شود می رود ته انباری می نشیند. بعد کم کم انباری دارد پر می شود. روزهایی میرسد که انقدر انباری جا ندارد که برای سرریز نکردنش موسیقی را با صدای خیلی بلند گوش میدهم یا آشپزی می کنم یا سریال های آبدوغ خیاری می بینم مبادا که یک جعبه ی کوچک (اندازه ی این جا انگشتری‌ها حتی) به انباری اضافه شود.ء

هر روز صبح که بلند می شوم . باید کلی فکر کنم کلی مرور کنم که من چرا باید امروز را زندگی کنم؟ به کدام دلیل؟ به کدام انگیزه؟ برای جابجا کردن چه چیزی؟ بعد باید بروم جلوی آینه بایستم و هی خودم را برانداز کنم. اولش کلی زور بزنم تا خودم را راضی کنم که اینی که توی آینه ست واقعا خودم هستم. بعد که راضی شدم، از همه چیز ِ خودم ناراضی باشم. از مدل موهایم، از ابروهایم که یا نازک‌اند یا کلفت. و هیچ وقت آنطوری که باید باشند نیستند. از مدل چشم هایم که یک تغییری کرده که نمی دانم چیست ولی دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم. از کل قیافه‌ام. از پوستم. و بعد نگاهم سُر بخورد بیاید پایین و هزار ایراد دیگر بگیرم از بدنم. و بعد همانطور که جلوی آینه ایستاده‌ام یک نفر مدام توی گوشم بگوید "تازه امروز روزِ خوبته. همه ی این ها قراره بدتر بشه. مدام بدتر و بدتر بشه." و بعد دوباره بیفتم روی دور اینکه من چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید راهی را بروم که مدام قرار است بدتر بشود؟ 

دقیقا مشکل این روزهای من (یا حتی سال های اخیرم) این است: که هیچ علاقه ای ندارم به ادامه ی راهی که هیچ چیز هیجان انگیزی منتظرم نیست. و تازه همین چیزهایی که دارم را هم قرار است از دست بدهم. از دست بدهم و در ازایش هیچ چیزی گیرم نیاید جز حسرت. حسرت سال هایی که گذشت.


***
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
***

No comments:

Post a Comment