واقعا جدا چند وقتی ست که گاهی از دست خودم تعجب می کنم! قبلاها گاه از دست خودم عاجز می شدم یا عصبانی یا دلگیر یا دلتنگ ولی هیچ وقت کاری نمی کرد که بتواند مرا متعجب کند. حالا چند وقتی ست گاهی که خوب مرا متعجب می کند
این دومین باری ست که تصمیم آنی می گیرم که کاری را انجام دهم و مثل همیشه شروع می کنم بلند بلند برای خودم و دیگران توضیح دادن که چقدر انجام این کار ضروری ست و به نفع این و آن و من و توست و بررسی همه ی نتایج احتمالی آن و اطمینان از سربلند بیرون آمدن از این تصمیم. و بعد وقتی دورم خلوت می شود، می نشینم دوباره فکر می کنم. نه به نتایج احتمالی بلکه به دلایل خودم برای کاری (اغلب غیرمترقبه) که انقدر به انجامش اصرار دارم. و بعد خودم شروع می کند توضیح دادن که واقعا آیا دلم می خواهد این کار را انجام دهم یا فقط دنبال هیجان های موقت برای این روزمرگی ِ کسالت بارم هستم؟ هیجان هایی که در این بیست و چند سال باعث شد خیلی از آدم ها را از دست بدهم. یا خیلی از هم کلاسی های لیسانس از من بدشان بیاید یا چه و چه... و بعد تعجب قضیه اینجاست که در کمال ناباوری ( ِ خودم) قید انجام آن کار را می زنم و به قول حمیده شُل می کنم و میروم پی همان روزمرگی ِ کسالت بارم. دلیل انجام ندادن این کارها نگه داشتن آن دوست ها یا دوست داشته شدن توسط آدم های دور و برم نیست. همین این هم حتی تعجب برانگیز است. دلیل اصلی اش شاید این است که دیگر حتی همین دست و پا زدن ها برای تزریق هیجان به زندگی ام حتی هیجان زده ام نمی کند
پ.ن: یک سریالی دارم می بینم این روزها که دو تا دختر در آن یک شیرینی فروشی کوچک دارند. در یکی از قسمت های اخیر یک دختر پولدار ِ چسان پسان آمده بود بهشان سفارش کیک عروسی اش را بدهد. یکی از دخترها از دختره پرسید خوب عروسی کی هست؟ دختره گفت سه روز دیگه. دو تا دختر شیرینی فروش پریدن هوا که پس تو چرا انقدر ریلکسی؟ دختره (که صدای گرفته ی خیلی خوبی هم داشت از قضا) گفت من جزو آدم هایی بودم که در حادثه ی هواپیمای فلان بودند و از اون به بعد دیگه هیچ چیزی برام استرس آور نیست و رفلکسم به همه چیز اینه..اووومم... ئـــــــــه (صدای بی تفاوتی).ء
پ.ن2: من نمی دانم از کدام سانحه ی هوایی جان سالم به در برده ام!ء
No comments:
Post a Comment