یک اشتباهی که همیشهی زندگیام مرتکب شدهام سرمایهگذاری بیش از حد روی آدمها بوده. لامصب درس عبرت هم نمیشود برایم. بدیاش این است که وجود این شبکههای اجتماعی بدتر به این عادت دامن زده. حالا طبق معمول که از آدمها خسته و گریزان شدهام باز پناه آوردهام به دنیای کتابها. و همین خوشگذرانیهای یک نفره. همین که خودم به حال خودم ول بچرخم و توی خیابان برای خودم قدم بزنم و فکر و خیال کنم. همین تهرانگردیهای بیتهران...ء
چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگیهایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچوقت در زندگیام با موسیقی رفیق نبودهام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر میکردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش ندادهام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نتخوانی و فلوت و از اون سازچوبیبکوبیها میرفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سالهای 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقیهای دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گرهشان زدم به تک تک اتوبانهای تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دریوری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیلام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمیکنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و اینها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتیست راک گوش میدهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود میرفتی پیشش روی کاناپه دراز میکشیدی و اینها را برایش میگفتی بعد میگفت عزیزم اینها ناشی از عقدهی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمیآورد میگفت اینها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا میگفت ریشهی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخات میرود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقیگوشکن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمانهایت بچسب. والسلام
چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگیهایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچوقت در زندگیام با موسیقی رفیق نبودهام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر میکردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش ندادهام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نتخوانی و فلوت و از اون سازچوبیبکوبیها میرفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سالهای 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقیهای دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گرهشان زدم به تک تک اتوبانهای تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دریوری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیلام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمیکنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و اینها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتیست راک گوش میدهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود میرفتی پیشش روی کاناپه دراز میکشیدی و اینها را برایش میگفتی بعد میگفت عزیزم اینها ناشی از عقدهی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمیآورد میگفت اینها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا میگفت ریشهی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخات میرود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقیگوشکن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمانهایت بچسب. والسلام
تغییر بعدی این است که شروع کردهام ورزش کردن. آقا همین جا بگم که تاکید این جمله روی "شروع کردهام" میباشد! بیان دقیقترش همین این است که دو بار رفتهام این باشگاهی که بیش از یک سال است دارم ماهانه پولش را میدهم و هربار چهل دقیقه روی تردمیل یورتمه و چهارنعل رفتهام. ولی خود همین هم برای من تغییر بزرگیست! (که برای حفظ آبروی خودم جلوی خودم که در آینده برمیگردد این پستها را میخواند زیاد وارد جزییات چراییاش نمیشوم.)ء
No comments:
Post a Comment