چند هفته میشد که از دست ف.ب عصبانی بودم و هی از خودم میپرسیدم چرا؟ آخرش فهمیدم که من برای خودم دوستان خیالیای تراشیدهام و بعد برایشان وظایفی تعیین کردهام و بعد چون وظایفشان را درست انجام نمیدهند عصبانیام. این شد که برای متوقف کردن این سیکل بیمار تصمیم گرفتم از ف.ب جمع کنم بیایم بیرون. ولی خوب تجربههای قبلی یکهو کامل بیرون آمدن نشان داده بود که بعد از یک مدت برمیگردم و باز همان آش است و همان کاسه. برای همین تصمیم گرفتم این دفعه به جای طلاق صرفا رابطهام را کم کنم و محدود به یک سری قابلیتها. مثلا به نظرم یکی از بهترین استفادهها از ف.ب برنامههاییست که اینور آنور برگزار میشود و یا اطلاعرسانی راجع به موضوعات مختلف. خلاصه که کاری که کردم و سعی در ادامهاش دارم این است که در طول هفته ببندم ف.ب رو و فقط آخر هفتهها بروم ببینم چه خبر است و برنامهای چیزی اگر بود خبردار شوم. تجربهی هفتهی گذشته هم نشان داد پنج روز نبودن در ف.ب فاجعهای نبود و خیلی هم اتفاق جدیدی رخ نداده بود و همهچیز انگار همانطور بود که پنج روز پیش بود. ء
دیگه اینکه دو تا کتابی که داشتم میخوندم هردوشون تموم شدن و الان در دوران افسردگی بعد از پایان کتاب طولانیام! البته اینا خیلی طولانی نبودن ولی من خیلی لفت داده بودم خوندنشون رو. و الان دلم برای تعریف کردنیهای اسکاتِ کشتن مرغ مینا تنگ شده. البته دیشب هم فیلمش رو دیدم که طبق معمول همهی فیلمهایی که از رو کتاب میسازن خیلی کمتر از کتابش بهتر بود. در واقع اصلا در حد و اندازههای کتاب نبود.ء
دیگه اینکه مدارس بازگشایی شده و من دارم سعی میکنم بر این حس چندشی که همیشه در چند روز آغاز مدرسهها بهم دست میده غلبه کنم. که البته اصلا کار آسونی نیست. در این حد که از روی عصبانیت و چندش و تهوع از صبح یک برابر و نیم ِ آنچه که باید میخوردم خوردم!ء
و اضاف شود بر همهی اینها یک سری نگفتنیها که دو سه روزه تو مغزم و بدنم وول میخورن و خوشبختانه هنوز به خوابهام راه پیدا نکردن و من با ترس و لرز هر شب میخوابم و صبح که چشم باز میکنم یه دور زوایای مختلف خوابم رو مرور میکنم و بعد نفس راحتی میکشم که هان نه هنوز وارد اون مقوله نشدیم گویا! احتمالا خوابهام هم فعلا دارن طفره میرن از موضوع یحتمل با همون باور ذهنی همیشگیم که اگه بهش فکر نکنی یهو کان لم یکن میشه!ء
دیگه اینکه دو تا کتابی که داشتم میخوندم هردوشون تموم شدن و الان در دوران افسردگی بعد از پایان کتاب طولانیام! البته اینا خیلی طولانی نبودن ولی من خیلی لفت داده بودم خوندنشون رو. و الان دلم برای تعریف کردنیهای اسکاتِ کشتن مرغ مینا تنگ شده. البته دیشب هم فیلمش رو دیدم که طبق معمول همهی فیلمهایی که از رو کتاب میسازن خیلی کمتر از کتابش بهتر بود. در واقع اصلا در حد و اندازههای کتاب نبود.ء
دیگه اینکه مدارس بازگشایی شده و من دارم سعی میکنم بر این حس چندشی که همیشه در چند روز آغاز مدرسهها بهم دست میده غلبه کنم. که البته اصلا کار آسونی نیست. در این حد که از روی عصبانیت و چندش و تهوع از صبح یک برابر و نیم ِ آنچه که باید میخوردم خوردم!ء
و اضاف شود بر همهی اینها یک سری نگفتنیها که دو سه روزه تو مغزم و بدنم وول میخورن و خوشبختانه هنوز به خوابهام راه پیدا نکردن و من با ترس و لرز هر شب میخوابم و صبح که چشم باز میکنم یه دور زوایای مختلف خوابم رو مرور میکنم و بعد نفس راحتی میکشم که هان نه هنوز وارد اون مقوله نشدیم گویا! احتمالا خوابهام هم فعلا دارن طفره میرن از موضوع یحتمل با همون باور ذهنی همیشگیم که اگه بهش فکر نکنی یهو کان لم یکن میشه!ء
.
.
.
.
پ.ن: حالا من تو راه چی گوش بدم، کتاب گویام تموم شده! :( ء
No comments:
Post a Comment