چند وقتیست که دارم یک کتاب گویا گوش میدم به نام "بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم" که نویسندهش خودش خونده کتاب رو. از موضوع کتاب و میزان بانمکیش که بگذریم (انقدر خندهداره که تو راه دانشگاه هدفون به گوش بلند میخندم یهو و هی دور و برمو نگاه میکنم ببینم کسی فکر نکرده باشه من یه تختهم کمه)، روایت داستانها و بالاخص زبان رواییِ راوی رو خیلی دوست دارم. گوش دادن به این کتاب دوباره اون غصهی همیشگیِ اینکه زبان شخصیت آدم رو عوض میکنه رو بیدار کرد. اینکه من به انگلیسی که حرف میزنم یه مائدهی دیگهام نه اون مائدهای که تو فارسی هستم و این خیلی رو مُخمه. در این حد که گاهی وارد بحثها و صحبتها نمیشم چون اون آدمی که به انگلیسی از خودم ارائه میدم حوصلهی خودم رو هم سر میبره. یعنی دقیقا اتفاق افتاده که وسط یه مکالمهی طولانی به انگلیسی با یکی یهو حوصلهم سر رفته! از خودم! و بعد ته بحث رو پیچوندم.ء
حالا این کتاب گویائه چه ربطی داره به این غم؟ ربطش اینه که یه خلبازیهایی یارو تو توصیفاتش از اطرافش و اتفاقاتی که افتاده داره (به انگلیسی طبعا) که شبیه "تعریف کردنی"های منه به فارسی. و وقتی گوش میدم از ته دل آرزو میکنم کاش من اینجوری انگلیسی حرف میزدم.ء
خلاصه که بعد از یه سری فکر کردن به این غم، رسیدم به اینکه حالا مثلا اگه بخوایم اینو درست کنیم چی کار باید بکنیم؟ بعد فکر کردم من تو فارسی چی شدم که اینی که هستم شدم؟ بعد یهو از ذهنم گذشت که چی میشه اگه من کودکی و نوجوونیم رو یه بار به انگلیسی زندگی کنم؟ یعنی از توی اون یه مائده با اون زبان درمیآد؟ و این فکر چندین روز همینطور تو مغزم قل خورد و قل خورد و عین گولّه برفی بزرگ شد تا دیروز که از جلو یه کتاب دستدومی فروشی میگذشتم، دیدم کتابهای کُمیکاش رو حراج گذاشته. شروع کردم بینشون گشتن و این سه تا رو جدا کردم. میدونم که هر کدوم از اینا یهو وسط یه قصهایان ولی مهم تجربهی کُمیک خوندنه که من هیچ وقت نداشتم. اومدم خونه و چپیدم زیر پتو (بعله وسط مرداد انقدر سرد شده که باید پتو بپیچی دورت، کتاب بخونی) و اون مرد عنکبوتیه رو خوندم. این مجله (!) مال 1992ئه. یعنی بیست و سه سال پیش. عجیب اینکه حس خوبی داشت خوندنش. و تهش شاکی بودم که چه زود تموم شد!ء
حالا از دیشب دارم فکر میکنم شاید مهاجرت فرصت دوباره زندگی کردن باشه. دوباره از اول. و بعد طبق معمول میشینم ضرب و تقسیم (یا بیشتر جمع و تفریق) میکنم که چقدر وقت داریم و تو این وقت باقی مونده مگه چقدر کار میشه هم زمان کرد؟

No comments:
Post a Comment