شب شده و قرار است امشب بارش شهابی باشد. از عصری جسته گریخته آمارش را برایم خواندهای. اینکه از چه ساعتی اوجش شروع میشود. اینکه چند دقیقه باید به آسمان زل بزنی تا شهاب ببینی. اینکه به کجای آسمان باید نگاه کنی. دلم برای هیجانت غنج میرود. گوش میدهم و چیزی نمیگویم. لبخند میزنم. نمیگویم برایت که من با آسمان قهرم. ء
نیمه شب است. رفتهای توی تراس درست پشت پنجرهی اتاق روی صندلی نشستهای و زل زدهای به آسمان. اینور پنجره من دراز کشیدهام و دارم در نور کم چراغخواب کتاب میخوانم. همه ی چراغهای خانه را خاموش کردهایم تا تراس تاریکتر باشد. تو پشت به من و رو به آسمان نشستهای، من پشت به تو و رو به سقف دراز کشیدهام. دارم فکر میکنم فقط با آسمون قهرم نه با ماه و بعد فکر میکنم چی جوری میشه ماه رو از آسمون جدا کرد و تنهایی دوسش داشت. تو همین فکرهام که یهو صدا میزنی مائده مائده! از جام میپرم و از پنجره نگاه میکنم. انگار یه ستارهی بزرگ داره هی بزرگ و بزرگتر میشه و بعد یهو محو میشه. میخندیم.ء
No comments:
Post a Comment