July 31, 2015

مشکی یا خرمایی؟

رمان سال بلوا را تمام می‌کنم. ساعت دو نیمه شب است. میروم دست‌شویی و توی آینه به خودم می‌گویم باید داستان دختری را بنویسم که روی موزاییک سرد کف دست شویی مچاله شده. بعد فکر میکنم به داستان دخترک که حالا قیافه‌اش شبیه نوشای سال بلواست. با پیراهن مردانه‌ی گشادی که آستین‌هایش را چند تا بالا زده. رویم را از آینه برمی‌گردانم و به دختر نگاه می‌کنم که زانوهایش را بغل کرده و سرش را گذاشته رویشان. آن گوشه پشت در دست شویی مچاله شده، درست یک قدم آنورتر از من. 

می‌نشینم روبرویش. او روی موزاییک سرد نشسته، من اما روی پادری. می‌ترسم دستم را بگذارم روی شانه‌اش. همانطور در سکوت می‌نشینم آنجا شاید سرش را بلند کرد. و سعی می‌کنم از لابلای موهای بهم ریخته‌اش فکرهایش را ببینم. فکر می‌کنم موهایش چه رنگی‌ست؟ مثل دخترک داستان من مشکی‌ست یا مثل نوشای سال بلوا خرمایی تیره؟ بعد سعی می‌کنم صورتش را تصویر کنم. می‌دانم که شبیه نوشاست ولی نمی‌دانم نوشا چه شکلی‌ست. فقط می‌دانم خوشگل است. خیلی خوشگل است. آنقدر خوشگل که هرکسی در سنگسر و شیرازِ سال بلوا که اورا از روبرو دیده به او گفته وای تو چقدر خوشگلی. سرش را هنوز بالا نیاورده. گریه نمی‌کند. هیچ تکانی نمی‌خورد. منم همانطور روبرویش چهارزانو نشسته‌ام. 

چهارزانو نشسته‌ام و غرق شده‌ام در بهم‌ریختگی ِ موهایش. موهایش مشکی‌ست یا خرمایی؟ سرم را نزدیک‌تر میبرم. بوی خاک دماغم را پر می‌کند. لبخند میزنم.

"پس از من دختری متولد می شوداز نور
با گیسوانی مشکی که همیشه بوی خاک می دهند.
او تکرار ِمن نیست
ادامه ی رسالت ِ نانوشته ی ناکامی ست..."(1)


پ.ن:
(1) مراجعه شود به
بوی خاک خیس همیشه عاشقش می کرد

No comments:

Post a Comment