یکی از علائقم هم این است که چند وقت یک بار خودم و تو را تماشا کنم. یعنی میروم مینشینم آن بالا گوشه سهکنج سقف و خودمان را نگاه میکنم. گاهی هم چهارزانو مینشینم روی مبل تکی سیاه و خودمان را که روی کاناپه نشستهایم تماشا میکنم. همه ی این تماشاها موسیقی پسزمینه دارد. صدای خودمان را نمیشنوم. فقط صدای بلند موسیقی. بعد همینطور که انگشتهای اشارهام را قلاب کردهام دور شست پاهایم خودمان را تصور میکنم که داریم پیر میشویم. یکهو آهنگ پسزمینه که دارد عوض میشود به خودم میایم و میبینم فقط من پیر شدهام و تو همین شکلی ماندهای. بعد دقت میکنم به قیافهات. داری با منِ شصت-هفتادساله حرف میزنی ولی انگار نمیبینی که من پیر شدهام. نگاهم را میچرخانم سمت خودم. خودم دست های پیرشده اش را دور لیوان بزرگ دسته داری حلقه کرده. هرچه سرک میکشم توی لیوان را نمیتوانم ببینم. لیوان را ولی هر بار خیلی کند به لبهایم نزدیک میکند و باز آرام میاوردش پایین، تا نزدیکیهای میز. و بی آنکه تماسی با میز پیدا کند باز میاوردش بالا. به قیافهاش که دقت میکنم انگار اینجا نیست. دارد گوش میدهد به تو، لبخندش هم همان لبخند است ولی چشمهایش تو را نمیبیند. دست چپت را میاوری بالا. تکه ای از موهایم را از جلوی چشمانش میزنی کنار، هنوز یاد نگرفته ای دستهی موها را چطور پشت گوش جا بدهی. دستهی مو تاب میخورد و جایی نزدیکی چانه معلق میماند. خودم لبخندش کشیده میشود، نگاهش برمیگردد. تو را میبیند. انگشتان باریکشدهاش را میآورد سمت پیشانیات و چروک اخم بین ابروهایت را باز میکند. لیوان را از دستش میگیری و بلند میشوی. آهنگ قطع میشود. ء
July 18, 2016
July 13, 2016
July 3, 2016
تراكم اندیشه های پست
اكنون دوباره در شب خاموش
قد می كشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهیها
از ظلمت كرانه من كوچ میكنند
اكنون دوباره پنجرهها خود را
در لذت تماس عطرهای پراكنده باز می یابند
اكنون درختها همه در باغ خفته پوست میاندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می كشد
اكنون نزدیكتر بیا
و گوش كن
به
ضربه های مضطرب عشق
كه پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میكنم
من میدانم
كه لحظهی نماز كدامین لحظهست
اكنون ستارهها همه با هم
همخوابه میشوند
من در پناه شب
از انتهای هر چه نسیمست می وزم
من در
پناه شب
دیوانه وار فرو میریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
و هدیه می كنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستارهای كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ كس در آنجا از روشنی
نمیترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس میكشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتدای جسم
به مركز معطر یك نطفه
به لحظه ای كه از تو آفریده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میكنند
اكنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زیرا كه دوستت
میدارم
زیرا كه دوستت میدارم حرفیست
كه از جهان بیهودگی ها
و كهنه ها و مكرر ها میآید
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های كوچك باران
از قلبهای رشد نكرده
از حجم كودكان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید كه عشق من
گهواره تولد عیسی دیگری باشد
..............................
"از فروغ طبعا
..............................
"از فروغ طبعا
May 9, 2016
زندگی مشترک ِ خانم و آقای میم-طا
1
داخلی، آزمایشگاه: از 7:30 صبح تو آزمایشگاهم، انقدر فشار کار زیاده که دست شویی هم ضربتی باید برم بیام. از یه طرف کلی داده باید بگیرم تا آخر روز، از یه طرف همزمان باید داده ها رو آنالیز کنم ببینم خوب هستن یا باید تکرار بشن. وسط این اوضاع ساعت 11 صبح از اون سر دانشگاه پاشده اومده تو آزمایشگاه که یه ساندویچ و یه قهوه برسونه بهم. ساندویچ رو ساعت 3 میرسم بخورم و قهوه رو 4:30. سرده ولی می چسبه. حوالی 9 شب دیگه دارم قاطی می کنم کم کم. کلی داده مونده هنوز. هرچی هم می خوام سریع تر انجام بدم می ترسم داده ها خراب بشن و دوباره-کاری بشه. ساعت 10 شب جمع می کنه میاد پیشم تو آزمایشگاه. اول همون حضورش و "خُوب چی کار باید کرد؟" و "شده تا 2 وایمیستیم تمومش می کنیم" گفتنش آرومم می کنه. بعد خودمو جمع می کنم و تمرکزم رو می برم بالا. بعد از 10 شب تا 1 نصف شب می شینه اون گوشه ی آزمایشگاه و بدون اینکه چیزی بگه به معنی کلمه انرژی میده واسه سرپا موندن. ء
ساعت 1:30 نصف شب با ماشینی که رفته از چند تا چهارراه اونورتر آورده دم در دانشکده، راه میفتیم سمت خونه. سر راه این پسره که میاد کمکم تو آزمایش ها رو هم میرسونیم یه جایی تو جنوب و بعد میریم خونه. ء
داخلی، خونه، ساعت 2:30 نصف شب: تا میره تو تخت درجا خوابش می بره. من با اینکه شب قبلش کم خوابیدم و کل روز تقریبا ننشستم، با اون آدرنالین حاصل از استرس نمی تونم چشمام رو هم بذارم حتی. می شینم تو تاریکی فکر می کنم چقدر خوبه که هست. چقدر.ء
2
کل آخر هفته رو دوتامون داریم کار می کنیم. من از اینور باید یه چکیده مقاله طولانی بفرستم واسه یه کنفرانسی، اونم از اونور باید برای آزمایش دوشنبه ش یه چیزایی رو تست کنه و آماده کنه.ء
داخلی، آزمایشگاه اون، یکشنبه 6 عصر: من نشستم پای کامپیوتر و دارم نظرات استادمو اعمال می کنم. دو متر اونور تر اون وایستاده و مدار می بنده و اسیلوسکوپ چک می کنه. قیافه ش خسته و درمونده ست. می پرسم چقدر دیگه کار داری؟ امیدی نداره، میگه 3-4 ساعت شاید. من تا یه حد خوبی پیش رفتم بهش می گم خرکاری نداری من انجام بدم کارت زودتر تموم شه؟ میرم سراغ لیست کارهاش و زورچپون یکی دو تا کار کوچیک اینور اونور پیدا می کنم و کمکش می کنم. کار کوچیک یعنی در حد نشونه و لیبل زدن سیم ها و عکس گرفتن از مدار و این مسخره بازی ها.ء
3
دوشنبه ظهر، حیاط دانشگاه: از صبح زود رفته آزمایشگاه. امروز از اون آزمایش طولانی ها داره که نه موبایل می تونه جواب بده نه بیاد بیرون از آزمایشگاه. میرم براش ناهار میگیرم. برمیدارم میبرم دانشکده شون میذارم تو یخچال آشپزخونه ی طبقه شون. رو پاکتشم پست ایت می چسبونم اسمشو (به یاد ساندویچ راس تو فرندز). بهش پیام میدم که ناهارت تو درِ یخچاله.ء
دوشنبه 6 عصر، آفیس: بالاخره فرستادم مقاله رو. پیامک میزنم که اگه تونستی خبر بده از خودت. جواب داده هنوز 2-3 ساعت دیگه کار دارم. می پرسم ناهارتو خوردی؟ میگه نه.ء
May 8, 2016
عاشقانه
بهش میگم نمی خوام برم ایران اصلا! ایران همه لاغرن! (با لحن مربوطه).ء
میگه نه بابا اونا همه ش معجزه ی مانتوئه!ء
میگه نه بابا اونا همه ش معجزه ی مانتوئه!ء
May 5, 2016
موارد زیر
اولا: آدمیزاد نباید انقدر الکی دل ببندد به چیزهایی که انقدر گذرا هستند. کلا نفسِ دل بستن یک جای کارش می لنگد وقتی هیچ چیزی تا بی نهایت نیست و عمرِ همه چیز، حتی همین بودن ها، انقدر کوتاه است. ء
دوما: در چند ماه گذشته بخواهی بدانی زندگیم یک خط صافی بوده که به زور افکت های اینستا گل و پروانه و کاغذ رنگی کشیده ام دورش. خیلی هم به ماه هایی که میاید امیدی ندارم. چرایش را نمی دانم. یک چیزی کم است که نمی دانم چیست. اصلش انگار مائده ی این روزهایش کم است. نمی دانم کجا جا گذاشته ام خودم را. بگذریم.ء
سوما: دارم میروم فلورانس و بعدش تهران. دارم میروم فلورانس که شهر عاشقانه ها بود و حالا بق کرده ام که من تنها در کوچه پس کوچه های شهر عاشقانه ها چه کنم؟ آن هم با لباس رسمی کنفرانس! خلاصه که استعدادی دارم در کوفت کردن همه ی خوشی ها برای خودم. هنوز هم ننشسته ام جاهایی که می خواهم در تهران بروم را لیست کنم. کلی صفحه و عکس در اینستا هست که باید بچرخم و مکان ها را دربیاورم و بنویسم.ء
چهارما: همانطور که می بینی در یک وضعیت بهانه گیر مزخرفی هستم که به گل و بلبل ترین چیزها هم گیر میدهم الان. ء
پنجما: کاملا بی ربط! در بازی چه سرّی ست که همیشه و در همه وضع و حالت حال آدم را خوب می کند؟
ششما: تهران چی بپوشم؟
هفتما: تهران چی بخورم؟
هشتما: وقتی برمیگردم از تهران، تابستان داغ ادمونتون را بی کولر چگونه سر کنم؟ بله، از الان فکر دو ماه بعد هستم و از الان دارم غر آن موقع را میزنم. بله!ء
هیچی دیگه هرچی عدد فارسی بود با تنوین نوشتم رفت. والسلام!ء
December 31, 2015
Who told you we come into this world to be happy?
به خودم آمدم دیدم چندین ماه است ننوشتهام. قبلاها وقتی نمینوشتم معنیاش این بود که عین کبک کلهام را کردهام زیر برف و حواسم را پرت دلخوشیهای سطحی مسخره کردهام و انقدر از آب چاه دیوانگی خوردهام که همین چشمهی پیزوریِ نوشتن هم خشکیده. این چندماه ولی اینطوری نبود. یک کارهایی کردم برای خودم. یک فکرهایی کردم. ولی فکرهایم نوشتنی نبود. یعنی بلد نبودم بنویسمشان. امروز هم که می نویسم یک سری چیز بی ربط خواهم نوشت که برخیش تلاش مذبوهانهایست در راستای به کلام آوردن آن فکرهایی که این مدت سکوت از مغزم گذشته. ء
**************************************
شروع کردهایم به دیدن فیلمهای فلینی. آخرین فیلمی که دیدیم فیلم هشت و نیم بود. یک جای فیلم گوئیدو شخصیت اصلی میرود به ملاقات یک کاردینال کاتولیک که مقام بالایی در کلیساست. در راه که دارد میرود سمت قرار ملاقاتشان، آدمهای مختلف بهش گوشزد میکنن که از کاردینال این را بپرس، آن را بخواه، فلان خواسته را مطرح کن. گوئیدو اما وقتی به کاردینال میرسد میگوید
Guido: “Your Eminence, I am not happy.”
The Cardinal: "Why should you be happy? That is not your task. Who told you we come into this world to be happy?"
درست است که من این فیلم را جور دیگری دوست داشتم ولی این دو خط دیالوگ را انگار برای من نوشته بودند. انگار من سر از گور درآورده بودم و پرسیده بودم چرا من شاد نبودم و صدایی پاسخ داده بودم چرا باید میبودی؟ کی به تو گفت که تو به دنیا آمده بودی که شاد باشی؟ از آن لحظه که این دیالوگ را شنیدم چیزی در من تکان خورد، جابجا شد. این لهلهای که برای پیدا کردن شادی میزنم و زدهام همهی عمر ،فروکش کرد انگار. از آن طرف دلآسودگی عجیبی آمد سراغم. اینکه قرار نیست من دنبال خوشبختی باشم. این که حالا میتوانم خیلی راحت برای خودم جولان دهم بدون نگرانی از شاد نبودن یا خوشبخت نبودن (بگذریم از عمری که تلف پیدا کردن تعریف و معنی اینها کرده بودم و میکردم). حالا میتوانم برای خودم غرق شوم در هر چه که دلم بخواهد. میتوانم با خیال آسوده غصه بخورم. غصهی نمیدانمچههای خودم را. میتوانم گریه کنم بدون دلیل. میتوانم حتی شاد باشم بی آنکه نگران طول مدتش و دوامش باشم. میتوانم عاشقی کنم بدون نگرانی اینکه عشق باید شادی بیاورد یا غم
دلیل دیگر اینکه این فیلم را جور دیگری دوست داشتم رویا بود. بخش عظیمی از این فیلم تصویر خوابهای فلینی یا گوئیدوست. شاید این به نظر ایده خیلی جدیدی نیاید که خوابهای کاراکتری را در فیلم ببینیم، ولی اینجا خوابهای کاراکتر را نمیدیدیم. خواب های فیلم ساز را میدیدیم. فلینی نه تنها خوابهایش را فیلم کرده بوده، بلکه خوابهایش را نقاشی هم کرده. چیزی که من حسرتش را همیشه داشتهام. همیشه فکر میکردم و میکنم که اگر آدمها میتوانستند خوابهایشان را با جزئیات تعریف و تصویر کنند و جایی آپلود کنن که دسترسی همگانی داشته باشد، آنوقت همه با هم میتوانستیم چیزهایی را کشف کنیم. یکیش اینکه وقتی خوابیم روحمان (یا روانمان یا خودمان) کجا میرود، شاید چیزهایی از آینده میفهمیدیم یا از گذشته. روی همین حساب هم خیلی وقتها خوابهایم را با جزئیات مینوشتم ولی اینکه بتوانی خوابهایت را فیلم کنی امکان حسادتبرانگیزیست. این وقتی به فکرم رسید که یکی از طرحهای فلینی را در کتابی دیدم. طرحی از خوابی که دیده بود و بعد به خودم فحش دادم که چرا صبحها که از خواب بیدار میشوم یک تکه کاغذ برنداشتهام و خوابم را طرح نزدهام. حالا گیرم خیلی هم ناشیانه. شاید از لابلای همان طرحها بعد از روزها و سالها میشد چیزی فهمید. چیزی دید. چیزی شنید.ء
**************************
اممم دیگر اینکه یکهو گیر دادم به هری پاترو بعد از این همه سال بالاخره دو کتاب آخرش را خواندم و فیلمهایش را دیدم. این شد که دوباره شروع کردم به غر زدن که چقدر زندگی ما حوصلهسربر و کسلکنندهست و من چرا در دنیای هری پاتر به دنیا نیامدم؟
******
تازگیها یک سری فیلم خوب دیدهام که کمی مرا با هنر سینما آشتی داده. خوب من هیچ وقت فیلمی آنقدر رویم تاثیر نگذاشته بود که صحنههایش یا کاراکترهایش یادم بماند. یعنی همان دو ساعتی را که بخواهم بگذارم فیلم ببینم را ترجیح میدادم بشینم رمان بخوانم و خودم تمام تصویرها را بسازم. ولی این فیلمهای اخیر پنجرههای دیگری را برایم باز کرده. تصویرها و نورهایی را دیدم که در خیالهای خودم نبود. انگار سرت را فرو کنی در قدح اندیشه و رویاهای دیگران را ببینی
September 27, 2015
September 26, 2015
مُضطَرّ
حوالی ساعت ده-یازده خاموشی میدادند. چراغهای راهرو هم خاموش میشد و تک و توک باریکههای نور مهتابی از در اتاقها میافتاد روی سرامیکهای راهرو. انتهای راهرو فرش ششمتریای انداخته بودند و پردهای جلویش آویزان بود که نمازخانهی کوچکی درست میکرد که از بقیهی راهرو جدا بود. انتهای آن طرف راهرو درب شیشهای اتومات با شیشههای مات بود که بخش خواهران را از بقیهی طبقه جدا میکرد. ساعت 12 شب درب اتومات هم قفل میشد. تلویزیونها یکی یکی خاموش میشدند و کم کم سکوت همهجا را پر میکرد. به غیر از چراغ ایستگاه پرستاری که آن انتهای راهرو سمت درب اتومات بود، فقط مهتابی کمرنگ نمازخانه روشن میماند. روی فرش نمازخانه را ملافههای سفید میکشیدند. از همان ملافهها که روی تخت بیمارها بود. و هر چند روز یک بار عوضشان میکردند. پردهی نمازخانه را شبها جمع میکردند و از دو طرف میبستند به گیرههای دیوار. ولی هنوز پشت پردههای کلفت آنقدر جا بود که بنشینی و زانوهایت را بغل کنی و از آن طرف دیده نشوی. دیوار سنگیِ دورتا دور نمازخانه سرد بود. سرمایش که از کمرت آرام آرام نفوذ میکرد کرخت میشدی. زانوهایت را محکمتر بغل میکردی و زل میزدی به فاصلهی بین دو ملافه که روی فرش کشیده بودند. تکهای از فرش قرمز آن وسط بیرون زده بود. بیشتر از چهل شب بود که آنجا نشسته بودی و دنبال تکهای از فرش گشته بودی که از سفیدی ملافهها بیرون زده باشد. همهی حرفهایت را زده بودی. همهی گریههایت را کرده بودی. همهی چراهایت را پرسیده بودی. همهی آرزوهایت را گفته بودی. آروزهایت را ده بار و صدبار غربال کرده بودی و تهاش رسیده بودی به یکی. آن یکی را ده بار و بیست بار و چهل بار گفته بودی. دیگر این شبهای آخر فقط مینشستی آن گوشه، تکیه میدادی به دیوار سنگی و زل میزدی به تکهی قرمز فرش که توی آن نور به سیاهی میزد. صدای گلتن پرده خانه مدام توی گوشت بود که "باورم نیست بیرون از این دیوارها دنیاییست". کف دستت را که داغ شده بود میگذاشتی روی سنگ دیوار و بیشتر مچاله میشدی توی خودت. ء
بلند شدی. پرده را کنار زدی. مرد سفیدپوش جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بود و روی پیشخوانش خم شده بود و توی پروندهی جلدآهنی چیزی مینوشت. قلبت شروع کرد تند تند زدن. مرد سفیدپوش آن وقت شب که میآمد همیشه خبرهای بد میآورد. همانجا ایستاده بودی. خیره شده بودی به دستش که تند تند مینوشت. دعا میکردی که خبر امشب مال تو نباشد. پرونده را بست. برگشت و نگاهی به انتهای راهرو انداخت. میدانستی که تو را نمیبیند. کنار پرده که ایستاده بودی پشت به نور با آن لباس گشاد و بلند ادامهی پرده بودی. برگشت و به پرستار شیفت شب چیزی گفت. نگاهت چرخید سمت دومین در سمت راست. لای در کمی باز بود. زیر نور کمرنگ لامپ بالای سرش خوابیده بود. امشب تب نداشت. نگاهش کردی. تکان نمیخورد. صدای قدمهای پرستار سرمهایپوش نگاهت را برگرداند سمت راهرو. داشت به سمتت میآمد. میدانستی که نمیبیندت ولی میداند آنجایی. کنار پرده. کف دستت را گذاشتی روی سنگ دیوار. نگاهت را از صورت تاریک پرستار برداشتی و سرت را چرخاندی سمت دیوار راهرو تا برق توی چشمهایت را نبیند. کنار در بستهی آن سمت تابلوی شیشهای روی دیوار نصب کرده بودند. باریکهی نور سفید نصف تابلو را روشن کرده بود
إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ
إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ
September 9, 2015
درد، خواب، صدا
دیروز عصر سه ساعت و نیم پشتِ سرِهم والیبال بازی کرده بودم و اقصی نقاط بدنم درد میکرد. شب با همین بدندرد خوابیدم و هر تکونی که میخوردم از درد بیدار میشدم یه بار. صبح هم با ایمیل کوفتی منشی استادم بیدار شدم و در حالی که که به جای استراحت انگار تا صبح بیل زده باشم، تند تند آماده شدم اومدم دانشگاه که قراره بیان آزمایشگاه و اوریفیسِ بیصاحاب رو نصب کنن برام، که نیومدن طبعا!!! بعد الان که آخر روز کاریه، زنه ایمیل زده که فردا 9 صبح میان. حالا از اینا که بگذریم شب تا صبح وسط چرخشهای بدندردی یه نفر نشسته بود تو خوابم و مدام ازم سوال میپرسید. یعنی امون نمیداد نفس بکشم، همینجور تند تند تند....!ء
کتاب نخوندم در این چند روزه اگه بخوای بدونی! همهش ول گشتم. ورزش کردم تا حدودی. زیاد خوردم ولی چاق نشدم هنوز! یه سری گشت و گذارم کردم واسه خودم.ء
همچنان دنبال کتاب گویای انگلیسی خوبم. اعتیاد پیدا کردم که تو خیابون راه میرم یکی تو گوشم انگلیسی حرف بزنه. تخم این اعتیادم آخرین کتاب گویایی که گوش دادم کاشت تو مخم. توش یارو که آمریکاییه تعریف میکرد که چند وقتی که فرانسه زندگی کرده سیدیهای صوتی فرانسوی رو میذاشته تو گوشش و تو خیابونای پاریس راه میرفته. میگفت اینجوری فرانسویها دوستداشتنیترن. باید مهاجر باشی، باید صدای آدمای توی خیابون زبان دومت باشه تا بفهمی این چه حالیه! خیلی حال جوریه!ء
September 8, 2015
برای اولین 6 سپتامبری که باهم نبودیم
نوشته بودی
بایده بودنِ تو، باش
..
آقاهه گفت تولدته؟ گفتم نه... سالگرده. خندید. نپرسید سالگرد چی...ء
.
.
.
پ.ن: امروز فیسبوک عکستو آورده بهم میگه پنج سال پیش در چنین روزی با این آقا دوست شدی تو فیسبوک. میدونستی؟
آقاهه گفت تولدته؟ گفتم نه... سالگرده. خندید. نپرسید سالگرد چی...ء
.
.
.
پ.ن: امروز فیسبوک عکستو آورده بهم میگه پنج سال پیش در چنین روزی با این آقا دوست شدی تو فیسبوک. میدونستی؟
August 31, 2015
این روزها که میگذرد
چند هفته میشد که از دست ف.ب عصبانی بودم و هی از خودم میپرسیدم چرا؟ آخرش فهمیدم که من برای خودم دوستان خیالیای تراشیدهام و بعد برایشان وظایفی تعیین کردهام و بعد چون وظایفشان را درست انجام نمیدهند عصبانیام. این شد که برای متوقف کردن این سیکل بیمار تصمیم گرفتم از ف.ب جمع کنم بیایم بیرون. ولی خوب تجربههای قبلی یکهو کامل بیرون آمدن نشان داده بود که بعد از یک مدت برمیگردم و باز همان آش است و همان کاسه. برای همین تصمیم گرفتم این دفعه به جای طلاق صرفا رابطهام را کم کنم و محدود به یک سری قابلیتها. مثلا به نظرم یکی از بهترین استفادهها از ف.ب برنامههاییست که اینور آنور برگزار میشود و یا اطلاعرسانی راجع به موضوعات مختلف. خلاصه که کاری که کردم و سعی در ادامهاش دارم این است که در طول هفته ببندم ف.ب رو و فقط آخر هفتهها بروم ببینم چه خبر است و برنامهای چیزی اگر بود خبردار شوم. تجربهی هفتهی گذشته هم نشان داد پنج روز نبودن در ف.ب فاجعهای نبود و خیلی هم اتفاق جدیدی رخ نداده بود و همهچیز انگار همانطور بود که پنج روز پیش بود. ء
دیگه اینکه دو تا کتابی که داشتم میخوندم هردوشون تموم شدن و الان در دوران افسردگی بعد از پایان کتاب طولانیام! البته اینا خیلی طولانی نبودن ولی من خیلی لفت داده بودم خوندنشون رو. و الان دلم برای تعریف کردنیهای اسکاتِ کشتن مرغ مینا تنگ شده. البته دیشب هم فیلمش رو دیدم که طبق معمول همهی فیلمهایی که از رو کتاب میسازن خیلی کمتر از کتابش بهتر بود. در واقع اصلا در حد و اندازههای کتاب نبود.ء
دیگه اینکه مدارس بازگشایی شده و من دارم سعی میکنم بر این حس چندشی که همیشه در چند روز آغاز مدرسهها بهم دست میده غلبه کنم. که البته اصلا کار آسونی نیست. در این حد که از روی عصبانیت و چندش و تهوع از صبح یک برابر و نیم ِ آنچه که باید میخوردم خوردم!ء
و اضاف شود بر همهی اینها یک سری نگفتنیها که دو سه روزه تو مغزم و بدنم وول میخورن و خوشبختانه هنوز به خوابهام راه پیدا نکردن و من با ترس و لرز هر شب میخوابم و صبح که چشم باز میکنم یه دور زوایای مختلف خوابم رو مرور میکنم و بعد نفس راحتی میکشم که هان نه هنوز وارد اون مقوله نشدیم گویا! احتمالا خوابهام هم فعلا دارن طفره میرن از موضوع یحتمل با همون باور ذهنی همیشگیم که اگه بهش فکر نکنی یهو کان لم یکن میشه!ء
دیگه اینکه دو تا کتابی که داشتم میخوندم هردوشون تموم شدن و الان در دوران افسردگی بعد از پایان کتاب طولانیام! البته اینا خیلی طولانی نبودن ولی من خیلی لفت داده بودم خوندنشون رو. و الان دلم برای تعریف کردنیهای اسکاتِ کشتن مرغ مینا تنگ شده. البته دیشب هم فیلمش رو دیدم که طبق معمول همهی فیلمهایی که از رو کتاب میسازن خیلی کمتر از کتابش بهتر بود. در واقع اصلا در حد و اندازههای کتاب نبود.ء
دیگه اینکه مدارس بازگشایی شده و من دارم سعی میکنم بر این حس چندشی که همیشه در چند روز آغاز مدرسهها بهم دست میده غلبه کنم. که البته اصلا کار آسونی نیست. در این حد که از روی عصبانیت و چندش و تهوع از صبح یک برابر و نیم ِ آنچه که باید میخوردم خوردم!ء
و اضاف شود بر همهی اینها یک سری نگفتنیها که دو سه روزه تو مغزم و بدنم وول میخورن و خوشبختانه هنوز به خوابهام راه پیدا نکردن و من با ترس و لرز هر شب میخوابم و صبح که چشم باز میکنم یه دور زوایای مختلف خوابم رو مرور میکنم و بعد نفس راحتی میکشم که هان نه هنوز وارد اون مقوله نشدیم گویا! احتمالا خوابهام هم فعلا دارن طفره میرن از موضوع یحتمل با همون باور ذهنی همیشگیم که اگه بهش فکر نکنی یهو کان لم یکن میشه!ء
.
.
.
.
پ.ن: حالا من تو راه چی گوش بدم، کتاب گویام تموم شده! :( ء
August 22, 2015
من میخوام برگردم به کودکی...پشت سوال
چند وقتیست که دارم یک کتاب گویا گوش میدم به نام "بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم" که نویسندهش خودش خونده کتاب رو. از موضوع کتاب و میزان بانمکیش که بگذریم (انقدر خندهداره که تو راه دانشگاه هدفون به گوش بلند میخندم یهو و هی دور و برمو نگاه میکنم ببینم کسی فکر نکرده باشه من یه تختهم کمه)، روایت داستانها و بالاخص زبان رواییِ راوی رو خیلی دوست دارم. گوش دادن به این کتاب دوباره اون غصهی همیشگیِ اینکه زبان شخصیت آدم رو عوض میکنه رو بیدار کرد. اینکه من به انگلیسی که حرف میزنم یه مائدهی دیگهام نه اون مائدهای که تو فارسی هستم و این خیلی رو مُخمه. در این حد که گاهی وارد بحثها و صحبتها نمیشم چون اون آدمی که به انگلیسی از خودم ارائه میدم حوصلهی خودم رو هم سر میبره. یعنی دقیقا اتفاق افتاده که وسط یه مکالمهی طولانی به انگلیسی با یکی یهو حوصلهم سر رفته! از خودم! و بعد ته بحث رو پیچوندم.ء
حالا این کتاب گویائه چه ربطی داره به این غم؟ ربطش اینه که یه خلبازیهایی یارو تو توصیفاتش از اطرافش و اتفاقاتی که افتاده داره (به انگلیسی طبعا) که شبیه "تعریف کردنی"های منه به فارسی. و وقتی گوش میدم از ته دل آرزو میکنم کاش من اینجوری انگلیسی حرف میزدم.ء
خلاصه که بعد از یه سری فکر کردن به این غم، رسیدم به اینکه حالا مثلا اگه بخوایم اینو درست کنیم چی کار باید بکنیم؟ بعد فکر کردم من تو فارسی چی شدم که اینی که هستم شدم؟ بعد یهو از ذهنم گذشت که چی میشه اگه من کودکی و نوجوونیم رو یه بار به انگلیسی زندگی کنم؟ یعنی از توی اون یه مائده با اون زبان درمیآد؟ و این فکر چندین روز همینطور تو مغزم قل خورد و قل خورد و عین گولّه برفی بزرگ شد تا دیروز که از جلو یه کتاب دستدومی فروشی میگذشتم، دیدم کتابهای کُمیکاش رو حراج گذاشته. شروع کردم بینشون گشتن و این سه تا رو جدا کردم. میدونم که هر کدوم از اینا یهو وسط یه قصهایان ولی مهم تجربهی کُمیک خوندنه که من هیچ وقت نداشتم. اومدم خونه و چپیدم زیر پتو (بعله وسط مرداد انقدر سرد شده که باید پتو بپیچی دورت، کتاب بخونی) و اون مرد عنکبوتیه رو خوندم. این مجله (!) مال 1992ئه. یعنی بیست و سه سال پیش. عجیب اینکه حس خوبی داشت خوندنش. و تهش شاکی بودم که چه زود تموم شد!ء
حالا از دیشب دارم فکر میکنم شاید مهاجرت فرصت دوباره زندگی کردن باشه. دوباره از اول. و بعد طبق معمول میشینم ضرب و تقسیم (یا بیشتر جمع و تفریق) میکنم که چقدر وقت داریم و تو این وقت باقی مونده مگه چقدر کار میشه هم زمان کرد؟
August 21, 2015
عاشقانه
شب شده و قرار است امشب بارش شهابی باشد. از عصری جسته گریخته آمارش را برایم خواندهای. اینکه از چه ساعتی اوجش شروع میشود. اینکه چند دقیقه باید به آسمان زل بزنی تا شهاب ببینی. اینکه به کجای آسمان باید نگاه کنی. دلم برای هیجانت غنج میرود. گوش میدهم و چیزی نمیگویم. لبخند میزنم. نمیگویم برایت که من با آسمان قهرم. ء
نیمه شب است. رفتهای توی تراس درست پشت پنجرهی اتاق روی صندلی نشستهای و زل زدهای به آسمان. اینور پنجره من دراز کشیدهام و دارم در نور کم چراغخواب کتاب میخوانم. همه ی چراغهای خانه را خاموش کردهایم تا تراس تاریکتر باشد. تو پشت به من و رو به آسمان نشستهای، من پشت به تو و رو به سقف دراز کشیدهام. دارم فکر میکنم فقط با آسمون قهرم نه با ماه و بعد فکر میکنم چی جوری میشه ماه رو از آسمون جدا کرد و تنهایی دوسش داشت. تو همین فکرهام که یهو صدا میزنی مائده مائده! از جام میپرم و از پنجره نگاه میکنم. انگار یه ستارهی بزرگ داره هی بزرگ و بزرگتر میشه و بعد یهو محو میشه. میخندیم.ء
August 19, 2015
داخل گیومه
دقیق تر بگویم. این روزها چیز جدیدی برایم رخ نمی دهد. همان داستان های قدیمی و همیشگیست که آدم های تازه از راه رسیده آن را تجربه می کنند.ء
August 14, 2015
!کجا بودی؟ باشگاه! کجا میری؟ باشگاه
در یک ماه گذشته تقریبا ششبار رفتهام به این باشگاهی که حرفش را زدم در پست قبلی. ویژگی اصلی این باشگاه این است که همه خانم هستند. از کارمندان و مربیان تا مراجعهکنندگان. خلاصه که آخرین باری که آنجا بودم و روی تخت درازنشست دراز کشیده بودم و زل زده بودم به سقف با خودم حساب کردم که شش دفعه آمدهام و هر دفعه حداقل یک ساعت و نیم اینجا بودهام. از دم در رفتهام رختکن و لباس عوض کردهام. بعد هم تردمیل و بعد هم دور باشگاه روی دستگاههای مختلف ول چرخیدهام. در تمام این مدت یک کلمه هم حتی با هیچکس حرف نزدهام. نه که من نخواهم حرف بزنم، کسی هم با من حرف نزده. درواقع به ندرت با کسی چشم تو چشم شدهام.ء
بهش میگم جایی زندگی می کنیم که نُه ساعت توی باشگاه باشی هیچکی یه کلمه هم باهات حرف نمیزنه. میگه بقیه باهم حرف میزنن؟ کمی فکر میکنم و میگم نه...ء
مرور میکنم و میبینم به غیر از تک و توکی که دونفری میآیند، بقیه هم مثل من دائم سرشان به کار خودشان است و اغلب -باز مثل من- هدفون توی گوششان است. خودم را که تصویر می کنم، تمام آن نُه ساعت را انگار توی حبابی بودهام که صدای موسیقیاش آنقدر بلند بوده که صدای نفسنفسزدن خودم روی تردمیل را هم نمیشنیدهام.ء
مرور میکنم و میبینم به غیر از تک و توکی که دونفری میآیند، بقیه هم مثل من دائم سرشان به کار خودشان است و اغلب -باز مثل من- هدفون توی گوششان است. خودم را که تصویر می کنم، تمام آن نُه ساعت را انگار توی حبابی بودهام که صدای موسیقیاش آنقدر بلند بوده که صدای نفسنفسزدن خودم روی تردمیل را هم نمیشنیدهام.ء
August 2, 2015
بیربطیجات
یک اشتباهی که همیشهی زندگیام مرتکب شدهام سرمایهگذاری بیش از حد روی آدمها بوده. لامصب درس عبرت هم نمیشود برایم. بدیاش این است که وجود این شبکههای اجتماعی بدتر به این عادت دامن زده. حالا طبق معمول که از آدمها خسته و گریزان شدهام باز پناه آوردهام به دنیای کتابها. و همین خوشگذرانیهای یک نفره. همین که خودم به حال خودم ول بچرخم و توی خیابان برای خودم قدم بزنم و فکر و خیال کنم. همین تهرانگردیهای بیتهران...ء
چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگیهایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچوقت در زندگیام با موسیقی رفیق نبودهام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر میکردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش ندادهام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نتخوانی و فلوت و از اون سازچوبیبکوبیها میرفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سالهای 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقیهای دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گرهشان زدم به تک تک اتوبانهای تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دریوری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیلام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمیکنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و اینها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتیست راک گوش میدهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود میرفتی پیشش روی کاناپه دراز میکشیدی و اینها را برایش میگفتی بعد میگفت عزیزم اینها ناشی از عقدهی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمیآورد میگفت اینها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا میگفت ریشهی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخات میرود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقیگوشکن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمانهایت بچسب. والسلام
چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگیهایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچوقت در زندگیام با موسیقی رفیق نبودهام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر میکردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش ندادهام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نتخوانی و فلوت و از اون سازچوبیبکوبیها میرفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سالهای 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقیهای دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گرهشان زدم به تک تک اتوبانهای تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دریوری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیلام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمیکنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و اینها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتیست راک گوش میدهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود میرفتی پیشش روی کاناپه دراز میکشیدی و اینها را برایش میگفتی بعد میگفت عزیزم اینها ناشی از عقدهی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمیآورد میگفت اینها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا میگفت ریشهی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخات میرود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقیگوشکن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمانهایت بچسب. والسلام
تغییر بعدی این است که شروع کردهام ورزش کردن. آقا همین جا بگم که تاکید این جمله روی "شروع کردهام" میباشد! بیان دقیقترش همین این است که دو بار رفتهام این باشگاهی که بیش از یک سال است دارم ماهانه پولش را میدهم و هربار چهل دقیقه روی تردمیل یورتمه و چهارنعل رفتهام. ولی خود همین هم برای من تغییر بزرگیست! (که برای حفظ آبروی خودم جلوی خودم که در آینده برمیگردد این پستها را میخواند زیاد وارد جزییات چراییاش نمیشوم.)ء
July 31, 2015
مشکی یا خرمایی؟
رمان سال بلوا را تمام میکنم. ساعت دو نیمه شب است. میروم دستشویی و توی آینه به خودم میگویم باید داستان دختری را بنویسم که روی موزاییک سرد کف دست شویی مچاله شده. بعد فکر میکنم به داستان دخترک که حالا قیافهاش شبیه نوشای سال بلواست. با پیراهن مردانهی گشادی که آستینهایش را چند تا بالا زده. رویم را از آینه برمیگردانم و به دختر نگاه میکنم که زانوهایش را بغل کرده و سرش را گذاشته رویشان. آن گوشه پشت در دست شویی مچاله شده، درست یک قدم آنورتر از من.
مینشینم روبرویش. او روی موزاییک سرد نشسته، من اما روی پادری. میترسم دستم را بگذارم روی شانهاش. همانطور در سکوت مینشینم آنجا شاید سرش را بلند کرد. و سعی میکنم از لابلای موهای بهم ریختهاش فکرهایش را ببینم. فکر میکنم موهایش چه رنگیست؟ مثل دخترک داستان من مشکیست یا مثل نوشای سال بلوا خرمایی تیره؟ بعد سعی میکنم صورتش را تصویر کنم. میدانم که شبیه نوشاست ولی نمیدانم نوشا چه شکلیست. فقط میدانم خوشگل است. خیلی خوشگل است. آنقدر خوشگل که هرکسی در سنگسر و شیرازِ سال بلوا که اورا از روبرو دیده به او گفته وای تو چقدر خوشگلی. سرش را هنوز بالا نیاورده. گریه نمیکند. هیچ تکانی نمیخورد. منم همانطور روبرویش چهارزانو نشستهام.
چهارزانو نشستهام و غرق شدهام در بهمریختگی ِ موهایش. موهایش مشکیست یا خرمایی؟ سرم را نزدیکتر میبرم. بوی خاک دماغم را پر میکند. لبخند میزنم.
"پس از من دختری متولد می شوداز نور
با گیسوانی مشکی که همیشه بوی خاک می دهند.
او تکرار ِمن نیست
June 21, 2015
...سَر ندارند به سِرّمان
رازها آدمها را به هم وصل می کند. هرچه رازها بزرگتر باشند طنابهای این اتصال محکمتر میشود. همین!ء
وحدت
یک وقتهایی هست که به حال و هوای خودم در یک زمانهایی در گذشته غبطه میخورم. و رمضان یکی از آن وقتهاست. به رمضانهای کودکی، به رمضانِ هشتاد و سه و چهار و پنج... ء
در رمضانهای غربت اما چیزهای بیشتری یاد گرفتم. مثل همهی تجربههای دیگرش خودم را خیلی بهتر شناختم. یعنی دیدم خودم بدون جوّ و محیط چه شکلیست. دیدم بُعد زمان و مکانِ مائده را عوض کنی چقدر خودش عوض میشود. دیدم چقدر از آنچه بودم خودم بودم و چقدر پژواک ِ محیط. ء
شکرت که فرصت دادی که ببینم کوچک بودنم را. قد و اندازهی بودنم را. قدرتِ بزرگ شدن هم بده! دمت گرمء
شکرت که فرصت دادی که ببینم کوچک بودنم را. قد و اندازهی بودنم را. قدرتِ بزرگ شدن هم بده! دمت گرمء
May 13, 2015
آدم متناقضی که من باشم
از یک طرف معتقدم که آدمها نباید بر اساس ظاهرشان دستهبندی شوند و باید درون آدمها را دید و شناخت، از آن طرف خودم عاشق آدمهای خوشگلم. یکجوری که دلم میخواهد همینطوری بنشینم تماشایشان کنم. ء
از یک طرف مسخره میکنم اینهایی را که همهاش در حال رژیم گرفتن و کالری شمردن هستند، که چقدر سخت میگیرند زندگی را. از آن طرف برای هر یک کیلویی که در این سالها چاق شدهام هر روزِ خدا خودم را سرزنش کردهام و می کنم.ء
از یک طرف داد سخن میدهم (توی دلم البته) که چه دکانی باز کردهاند برای کرم دور چشم و سرمِ ضدچروک و چه و چه. از آن طرف توی آینه غر میزنم به پوستم که چرا مثل چند سال قبل نیست. ء
همهی اینها باعث میشود فکر کنم که من اصل نیستم. بدلی هستم از آن چیزی که فکر کرده ام درست است. بعد حالا بین ظاهرم و آن چیزی که درونم است گیر افتادهام. مثل آن سالهای نوجوانی که جلوی آینه غر میزدم که چرا من شبیه فلانی یا فلانی نیستم و بعد کف حیاط مدرسه که مینشستیم دافها را مسخره میکردیم که خنگان.
May 10, 2015
شبیه من نشو
دراز کشیدهام و دارم با گوشیام ور میروم. نه که کار مهمی داشته باشم. همین عادت مسخرهی برو تو این اپ بیا بیرون برو تو اون یکی. نشستهای روی صندلی ِ پای کامپیوتر و داری برایم حرف میزنی. اول از ماجراهای دانشگاه میگویی. وسطهایش راجع به استادت حرف میزنی بعد برمیگردی سر موضوع اصلی پروژهات، بعد یادت میافتد که چند تا چیز جالبی که امروز در مقالهها خواندهای را برایم بگویی. وسط تعریف کردنیهای مقالهها سوئیچ میکنی روی نکتههای جالب سخنرانیهایی که امروز شنیدهای (از رادیو یا توی اینترنت) بعد گیر میدهی به موضوع یکی از اینها و حول و حوشاش حرف میزنی. بعد یکهو یک گیری به خودت میدهی. مثلا اینکه چرا آنقدری که باید پروژه را جلو نبردهای بعد یک گیری به زندگی می دهی. مثل اینکه به اندازهی کافی وقت نیست. بعد برمیگردی چند تا از نقطه نظرات خودت و تئوریهایی که لابلای همهی حرفهای قبلی دادهای را زیر سوال میبری. تهاش هم یکهو میگویی شاید نباید همهی این ها رو بگم. اُکیه که من همهی این ها رو میگم؟
و من تمام مدت که داری دور این دایرههای کوچک و بزرگت دور میزنی... که دایرههایت با هم تداخل پیدا میکنند و تودرتو میشوند، تمام این مدت دارم فکر میکنم: شبیه ِ من نشو...همینجوری بمون!ء
روابط فرسایشی
چندوقت یک بار هم یک سری رابطههایی دارم که یک چیزی در آنها آزارم میدهد. گاهی مثلا حوصلهام مدام سر میرود وقتی با هم هستیم. یا خسته میشوم از آنکه یک آدم انقَدَر غر بزند. یا مثلا مدام بیاید از دوست پسرش بگوید. یا اصلا حرف خاصی ندارم با آن آدم بزنم. یا آن آدم حرف خاصی ندارد و هر وقت باهمایم من دارم یکبند افاضات میکنم. یا مثلا دوستهایی داشتهام که هیچ وقت از من نپرسیدهاند که چه مرگته؟ و هروقت باهم بودهایم داشتهاند راجع به مشکلاتشان و چیزهایی که اذیتشان میکند حرف میزدهاند. بعد جالبی قضیه اینجاست که هیچوقت آن آدمها نفهمیدهاند که ما یک پای رابطهمان میلنگد. اتفاقا برعکس. هرجا نشسته اند جلوی خودم یا پشت سر گفتهاند بهترین دوستی را داریم و چه و چه. امروز داشتم فکر میکردم خُوب این نشان میدهد من یک مرگیم هست که مدام توی رابطههای یکطرفه برای خودم قل میخورم. برای همین است که من به غیر از وبلاگم جایی را ندارم که حرفهایم را بزنم. اصلا مگر این خودش نوعی مازوخیسم نیست که تو بروی توی رابطههای یکطرفه و گیر کنی و در نیایی؟
پ.ن: شاید هم بیعرضهگی ِبهمازوخیسمتعبیرشده باشد!
پ.ن: شاید هم بیعرضهگی ِبهمازوخیسمتعبیرشده باشد!
گوشهای برای نبودن
یکی از بیماریهایم هم این است که میروم توی صفحهی آدمهایی که ایران زندگی میکنند عکسهایشان را نگاه میکنم. آن آدمهایی که وقتی ایران بودم میشناختمشان و آرزوهایمان شبیه هم بود و من همیشه فکر میکردم بزرگ که بشویم زندگیهایمان (دقیقا منظورم حالت ظاهری زندگیهایمان است) شبیه هم میشود. مینشینم تک تک عکسهایشان را نگاه میکنم و مدام برای خودم خیال میکنم که من اگر بودم کجای این عکس بودم. این اگر خانهی من بود کجای شهر بود؟ من اگر به این مهمانی دعوت میشدم چی میپوشیدم؟ و بعد غرق میشوم در خیالات خودم. ء
چند روزیست ولی که هرچه در همهی عکسها میچرخم، هیچ کجایش جایی برای من نیست. انگار عکسها دیگر صندلی خالی ندارند. کافهها همه پراند. مهمانیها شلوغ. نمیدانم یکهو چه شد که تصویر من از همهی عکسها پرت شد بیرون. پرت شد و افتاد اینور کرهی زمین. افتاد توی عکسهای خودم. این چند روز را در عکسهای خودم دور زدم. در کافهها و مغازهها و مهمانیهایی که رفتهام. عکسهای من اما برای همهی شما جا دارند. که بیایید روی صندلی خالی روبرویم بنشینید. که بیایید خانهام مهمانی. من در همهی این لحظههای نبودنتان گوشهای را برای شما خالی گذاشتهام.
April 28, 2015
غم ِ بودن
وقتی با آدمهایی معاشرت کنی که از جنس ِ تو نیستن، بعد از چندوقت دچار بحران ِهویت میشی. به همه چیزهای خودت شک می کنی. حالا سوالِ این هفته اینه که این خوبه یا بده؟
حال ِ خوب
:پرده اول
پیامک داده خوب باش، با یه دونه بوس. پیامک رو که می بینم لبخندم به اندازهی پهنای صورتم کش میاد.ء
.
.
:پرده دوم
پشت تلفن میگه یه سری کلاس تکنیک برتر دارم جدیدا میرم. تو دلم می خندم به اسم کلاس. میگه یه جای کلاس هست که باید برای اونایی که دوسشون داریم انرژی مثبت بفرستیم. بازم تو دلم می خندم. یهو لحنش جدی میشه. میگه می دونی این انرژی از فاصلهی اقیانوسها هم رد میشه. مهم نیست چقدر دور باشی. بعد جدی می پرسه حالا توی این یکی دو هفتهی اخیر حالت چطور بوده؟ دیگه تو دلم نمی خندم. لبخندم دوباره کش میاد. دلم غنج میره. دلم می خواد محکم بغلش کنم. اونقدر محکم که بگه آی. بعد لم بدم رو پاهاش بگم "اززیر" برو. بعد یه کمی "اززیر" بره یهو بگه پاشو پاشو گُربه نشو. گوشی رو قطع کردم و دارم تو خونه راه میرم. لبخندم هنوز جمع نشده. دورِ خونه می چرخم و حس می کنم از در و دیوار انرژیهای مثبتش میان میرن زیرِ لباسم. پوستم حسش می کنه. دستهاش رو حس می کنه.ء
April 25, 2015
زخم
Some people are naturally good, you know, and others are not. I'm one of the others, Mrs. Lynde says I'm full of original sin. No matter how hard I try to be good I can never make such a success of it as those who are naturally good. But don't you think the trying so hard ought to count for something?
~Anne of Green Gables, L.M. Montgomery
~Anne of Green Gables, L.M. Montgomery
نمیدونی تو که عاشق نبودی
نمی خواهم غر بزنم. فقط یک عالمه چیز هست که مدام هر روز از ذهنم می گذرد و نمی توانم با هیچ کس راجع بهشان حرف بزنم. حتی با خودم. باورت میشود من با خودم هم یک سری حرف ها را نمی زنم. یعنی مثلا می خواهم مواظب خودم باشم. نمی دانم این قوانین را از کجا ابداع کرده ام اصلا. هرچه که هست یک عالمه حرف و غر و فکر و چه و چه هر روز می آید از توی ذهنم رد می شود و بدون اینکه گفته یا شنیده شود می رود ته انباری می نشیند. بعد کم کم انباری دارد پر می شود. روزهایی میرسد که انقدر انباری جا ندارد که برای سرریز نکردنش موسیقی را با صدای خیلی بلند گوش میدهم یا آشپزی می کنم یا سریال های آبدوغ خیاری می بینم مبادا که یک جعبه ی کوچک (اندازه ی این جا انگشتریها حتی) به انباری اضافه شود.ء
هر روز صبح که بلند می شوم . باید کلی فکر کنم کلی مرور کنم که من چرا باید امروز را زندگی کنم؟ به کدام دلیل؟ به کدام انگیزه؟ برای جابجا کردن چه چیزی؟ بعد باید بروم جلوی آینه بایستم و هی خودم را برانداز کنم. اولش کلی زور بزنم تا خودم را راضی کنم که اینی که توی آینه ست واقعا خودم هستم. بعد که راضی شدم، از همه چیز ِ خودم ناراضی باشم. از مدل موهایم، از ابروهایم که یا نازکاند یا کلفت. و هیچ وقت آنطوری که باید باشند نیستند. از مدل چشم هایم که یک تغییری کرده که نمی دانم چیست ولی دوستش ندارم. اصلا دوستش ندارم. از کل قیافهام. از پوستم. و بعد نگاهم سُر بخورد بیاید پایین و هزار ایراد دیگر بگیرم از بدنم. و بعد همانطور که جلوی آینه ایستادهام یک نفر مدام توی گوشم بگوید "تازه امروز روزِ خوبته. همه ی این ها قراره بدتر بشه. مدام بدتر و بدتر بشه." و بعد دوباره بیفتم روی دور اینکه من چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید راهی را بروم که مدام قرار است بدتر بشود؟
دقیقا مشکل این روزهای من (یا حتی سال های اخیرم) این است: که هیچ علاقه ای ندارم به ادامه ی راهی که هیچ چیز هیجان انگیزی منتظرم نیست. و تازه همین چیزهایی که دارم را هم قرار است از دست بدهم. از دست بدهم و در ازایش هیچ چیزی گیرم نیاید جز حسرت. حسرت سال هایی که گذشت.
***
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
***
***
April 16, 2015
جورهایی که هستیم
یکی از چیزهایی که همیشه در زندگی اذیتم کرده باید و نبایدهایی ست که آدم ها برایم گذاشتهاند. آدم های خیلی مختلف در زمان ها و مکان های مختلف."تو که اینجوری هستی باید فلان کار را بکنی، تو که آنطور هستی چرا این کار را نمی کنی."و من همیشه خسته بودم از انرژیای که باید می گذاشتم سر ِ کنار آمدن با خودم برای آنطوری که هستم. که خدا رو شکر مورد پسند هیچ گروه و سلیقه ای نبود. این انرژی مضاعف واقعا خسته ام می کرد و گاهی سرخورده که شاید واقعا من یک چیزیم هست که در چهارچوب های "هیچ" کسی نمی گنجم. حالا دارم این ها را می گویم نه که بگویم از این چهارچوب بازی خلاص شده ام یا چی و چی. چند وقتی ست تصمیم گرفته ام خودم را بگذارم زیر ِ ذره بین و ببینم کجا دارم برای دیگران باید و نباید و چهارچوب می گذارم. بعد مچ خودم را بگیرم و خودم را دعوا کنم که تو یکی دیگر باید فهمیده باشی که چقدر چهارچوب ها درد دارند. می آیند می نشینند دورت و همه جایت را زخمی می کنند. بعد تازه این اوضاع ِ آن بخش هایی از توست که در چهارچوب جا شده. آن هایی که جا نشده را باید یا قطع کنی یا عوض کنی یا انقدر در خودت مچاله شوی که برای آن ها هم جا باز بشود. پس تو یکی دیگر برای این و آن چهارچوب نذار. بگذار هرکسی هرطوری که هست باشد. به تو چه اصلا؟
April 13, 2015
بی نهایت
یک روزی در آینده برای یک نفری (بچهم مثلا؟) تعریف خواهم کرد که در (حدود) دوسال اول زندگی ِ مشترکمان (خیلی وقت است که زندگیمان مشترک است ولی منظور از آن وقتیست که زیر یک سقف ِ مشترک بوده ایم) به تعداد کمتر از انگشتان یک دست دعوا کرده ایم. یا حداقل چیزی که من اسمش را دعوا می گذارم. یعنی وقت هایی که اوضاع از یک حدی جدی تر میشود.
و بعد برای آن یک نفر خواهم گفت که موضوع یکی از این دعواها این بود که "از روی مفهوم تناظر یک به یک ِ دو مجموعه به این نتیجه میرسیم که تعداد اعداد صحیح با تعداد اعداد طبیعی برابر است (این طرف دعوا که من بودم) یا از روی دو ضربدر بی نهایت به اضافهی یک مساوی بی نهایت به این نتیجه می رسیم (آن طرف ِ دعوا که او بود)؟"ء
.
و بعد برای آن یک نفر خواهم گفت که موضوع یکی از این دعواها این بود که "از روی مفهوم تناظر یک به یک ِ دو مجموعه به این نتیجه میرسیم که تعداد اعداد صحیح با تعداد اعداد طبیعی برابر است (این طرف دعوا که من بودم) یا از روی دو ضربدر بی نهایت به اضافهی یک مساوی بی نهایت به این نتیجه می رسیم (آن طرف ِ دعوا که او بود)؟"ء
.
.
.
.
پ.ن: کلا یکی از کمبودهای زندگیم آدمیست که این حرف ها را برایش بگویم.
پ.ن: کلا یکی از کمبودهای زندگیم آدمیست که این حرف ها را برایش بگویم.
Subscribe to:
Posts (Atom)










