اولا: آدمیزاد نباید انقدر الکی دل ببندد به چیزهایی که انقدر گذرا هستند. کلا نفسِ دل بستن یک جای کارش می لنگد وقتی هیچ چیزی تا بی نهایت نیست و عمرِ همه چیز، حتی همین بودن ها، انقدر کوتاه است. ء
دوما: در چند ماه گذشته بخواهی بدانی زندگیم یک خط صافی بوده که به زور افکت های اینستا گل و پروانه و کاغذ رنگی کشیده ام دورش. خیلی هم به ماه هایی که میاید امیدی ندارم. چرایش را نمی دانم. یک چیزی کم است که نمی دانم چیست. اصلش انگار مائده ی این روزهایش کم است. نمی دانم کجا جا گذاشته ام خودم را. بگذریم.ء
سوما: دارم میروم فلورانس و بعدش تهران. دارم میروم فلورانس که شهر عاشقانه ها بود و حالا بق کرده ام که من تنها در کوچه پس کوچه های شهر عاشقانه ها چه کنم؟ آن هم با لباس رسمی کنفرانس! خلاصه که استعدادی دارم در کوفت کردن همه ی خوشی ها برای خودم. هنوز هم ننشسته ام جاهایی که می خواهم در تهران بروم را لیست کنم. کلی صفحه و عکس در اینستا هست که باید بچرخم و مکان ها را دربیاورم و بنویسم.ء
چهارما: همانطور که می بینی در یک وضعیت بهانه گیر مزخرفی هستم که به گل و بلبل ترین چیزها هم گیر میدهم الان. ء
پنجما: کاملا بی ربط! در بازی چه سرّی ست که همیشه و در همه وضع و حالت حال آدم را خوب می کند؟
ششما: تهران چی بپوشم؟
هفتما: تهران چی بخورم؟
هشتما: وقتی برمیگردم از تهران، تابستان داغ ادمونتون را بی کولر چگونه سر کنم؟ بله، از الان فکر دو ماه بعد هستم و از الان دارم غر آن موقع را میزنم. بله!ء
هیچی دیگه هرچی عدد فارسی بود با تنوین نوشتم رفت. والسلام!ء
No comments:
Post a Comment