December 31, 2015

Who told you we come into this world to be happy?

به خودم آمدم دیدم چندین ماه است ننوشته‌ام. قبلاها وقتی نمی‌نوشتم معنی‌اش این بود که عین کبک کله‌ام را کرده‌ام زیر برف و حواسم را پرت دلخوشی‌های سطحی مسخره‌ کرده‌ام و انقدر از آب چاه دیوانگی خورده‌ام که همین چشمه‌ی پیزوریِ نوشتن هم خشکیده. این چندماه ولی اینطوری نبود. یک کارهایی کردم برای خودم. یک فکرهایی کردم. ولی فکرهایم نوشتنی نبود. یعنی بلد نبودم بنویسمشان. امروز هم که می نویسم یک سری چیز بی ربط خواهم نوشت که برخی‌ش تلاش مذبوهانه‌ای‌ست در راستای به کلام آوردن آن فکرهایی که این مدت سکوت از مغزم گذشته. ء
**************************************
شروع کرده‌ایم به دیدن فیلم‌های فلینی. آخرین فیلمی که دیدیم فیلم هشت و نیم بود. یک جای فیلم گوئیدو شخصیت اصلی می‌رود به ملاقات یک کاردینال کاتولیک که مقام بالایی در کلیساست. در راه که دارد میرود سمت قرار ملاقاتشان، آدم‌های مختلف بهش گوشزد می‌کنن که از کاردینال این را بپرس، آن را بخواه، فلان خواسته را مطرح کن. گوئیدو اما وقتی به کاردینال میرسد می‌گوید
Guido: “Your Eminence, I am not happy.”
The Cardinal: "Why should you be happy? That is not your task. Who told you we come into this world to be happy?"


درست است که من این فیلم را جور دیگری دوست داشتم ولی این دو خط دیالوگ را انگار برای من نوشته بودند. انگار من سر از گور درآورده بودم و پرسیده بودم چرا من شاد نبودم و صدایی پاسخ داده بودم چرا باید می‌بودی؟ کی به تو گفت که تو به دنیا آمده بودی که شاد باشی؟ از آن لحظه که این دیالوگ را شنیدم چیزی در من تکان خورد، جابجا شد. این له‌له‌ای که برای پیدا کردن شادی میزنم و زده‌ام همه‌ی عمر ،فروکش کرد انگار. از آن طرف دل‌آسودگی عجیبی آمد سراغم. اینکه قرار نیست من دنبال خوشبختی باشم. این که حالا می‌توانم خیلی راحت برای خودم جولان دهم بدون نگرانی از شاد نبودن یا خوشبخت نبودن (بگذریم از عمری که تلف پیدا کردن تعریف و معنی این‌ها کرده بودم و می‌کردم). حالا می‌توانم برای خودم غرق شوم در هر چه که دلم بخواهد. می‌توانم با خیال آسوده غصه بخورم. غصه‌ی نمی‌دانم‌چه‌های خودم را. می‌توانم گریه کنم بدون دلیل. می‌توانم حتی شاد باشم بی آنکه نگران طول مدتش و دوامش باشم. می‌توانم عاشقی کنم بدون نگرانی اینکه عشق باید شادی بیاورد یا غم
دلیل دیگر اینکه این فیلم را جور دیگری دوست داشتم رویا بود. بخش عظیمی از این فیلم تصویر خواب‌های فلینی یا گوئیدوست. شاید این به نظر ایده خیلی جدیدی نیاید که خواب‌های کاراکتری را در فیلم ببینیم، ولی اینجا خواب‌های کاراکتر را نمی‌دیدیم. خواب های فیلم ساز را می‌دیدیم. فلینی نه تنها خواب‌هایش را فیلم کرده بوده، بلکه خواب‌هایش را نقاشی هم کرده. چیزی که من حسرتش را همیشه داشته‌ام. همیشه فکر می‌کردم و می‌کنم که اگر آدم‌ها می‌توانستند خواب‌هایشان را با جزئیات تعریف و تصویر کنند و جایی آپلود کنن که دسترسی همگانی داشته باشد، آنوقت همه با هم می‌توانستیم چیزهایی را کشف کنیم. یکی‌ش اینکه وقتی خوابیم روحمان (یا روانمان یا خودمان) کجا می‌رود، شاید چیزهایی از آینده می‌فهمیدیم یا از گذشته. روی همین حساب هم خیلی وقت‌ها خواب‌هایم را با جزئیات می‌نوشتم ولی اینکه بتوانی خواب‌هایت را فیلم کنی امکان حسادت‌برانگیزی‌ست. این وقتی به فکرم رسید که یکی از طرح‌های فلینی را در کتابی دیدم. طرحی از خوابی که دیده بود و بعد به خودم فحش دادم که چرا صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم یک تکه کاغذ برنداشته‌ام و خوابم را طرح نزده‌ام. حالا گیرم خیلی هم ناشیانه. شاید از لابلای همان طرح‌ها بعد از روزها و سال‌ها می‌شد چیزی فهمید. چیزی دید. چیزی شنید.ء


**************************
اممم دیگر اینکه یکهو گیر دادم به هری پاترو بعد از این همه سال بالاخره دو کتاب آخرش را خواندم و فیلم‌هایش را دیدم. این شد که دوباره شروع کردم به غر زدن که چقدر زندگی ما حوصله‌سربر و کسل‌کننده‌ست و من چرا در دنیای هری پاتر به دنیا نیامدم؟ 
******
تازگی‌ها یک سری فیلم خوب دیده‌ام که کمی مرا با هنر سینما آشتی داده. خوب من هیچ وقت فیلمی آنقدر رویم تاثیر نگذاشته بود که صحنه‌هایش یا کاراکترهایش یادم بماند. یعنی همان دو ساعتی را که بخواهم بگذارم فیلم ببینم را ترجیح می‌دادم بشینم رمان بخوانم و خودم تمام تصویرها را بسازم. ولی این فیلم‌های اخیر پنجره‌های دیگری را برایم باز کرده. تصویرها و نورهایی را دیدم که در خیال‌های خودم نبود. انگار سرت را فرو کنی در قدح اندیشه و رویاهای دیگران را ببینی

No comments:

Post a Comment