حوالی ساعت ده-یازده خاموشی میدادند. چراغهای راهرو هم خاموش میشد و تک و توک باریکههای نور مهتابی از در اتاقها میافتاد روی سرامیکهای راهرو. انتهای راهرو فرش ششمتریای انداخته بودند و پردهای جلویش آویزان بود که نمازخانهی کوچکی درست میکرد که از بقیهی راهرو جدا بود. انتهای آن طرف راهرو درب شیشهای اتومات با شیشههای مات بود که بخش خواهران را از بقیهی طبقه جدا میکرد. ساعت 12 شب درب اتومات هم قفل میشد. تلویزیونها یکی یکی خاموش میشدند و کم کم سکوت همهجا را پر میکرد. به غیر از چراغ ایستگاه پرستاری که آن انتهای راهرو سمت درب اتومات بود، فقط مهتابی کمرنگ نمازخانه روشن میماند. روی فرش نمازخانه را ملافههای سفید میکشیدند. از همان ملافهها که روی تخت بیمارها بود. و هر چند روز یک بار عوضشان میکردند. پردهی نمازخانه را شبها جمع میکردند و از دو طرف میبستند به گیرههای دیوار. ولی هنوز پشت پردههای کلفت آنقدر جا بود که بنشینی و زانوهایت را بغل کنی و از آن طرف دیده نشوی. دیوار سنگیِ دورتا دور نمازخانه سرد بود. سرمایش که از کمرت آرام آرام نفوذ میکرد کرخت میشدی. زانوهایت را محکمتر بغل میکردی و زل میزدی به فاصلهی بین دو ملافه که روی فرش کشیده بودند. تکهای از فرش قرمز آن وسط بیرون زده بود. بیشتر از چهل شب بود که آنجا نشسته بودی و دنبال تکهای از فرش گشته بودی که از سفیدی ملافهها بیرون زده باشد. همهی حرفهایت را زده بودی. همهی گریههایت را کرده بودی. همهی چراهایت را پرسیده بودی. همهی آرزوهایت را گفته بودی. آروزهایت را ده بار و صدبار غربال کرده بودی و تهاش رسیده بودی به یکی. آن یکی را ده بار و بیست بار و چهل بار گفته بودی. دیگر این شبهای آخر فقط مینشستی آن گوشه، تکیه میدادی به دیوار سنگی و زل میزدی به تکهی قرمز فرش که توی آن نور به سیاهی میزد. صدای گلتن پرده خانه مدام توی گوشت بود که "باورم نیست بیرون از این دیوارها دنیاییست". کف دستت را که داغ شده بود میگذاشتی روی سنگ دیوار و بیشتر مچاله میشدی توی خودت. ء
بلند شدی. پرده را کنار زدی. مرد سفیدپوش جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بود و روی پیشخوانش خم شده بود و توی پروندهی جلدآهنی چیزی مینوشت. قلبت شروع کرد تند تند زدن. مرد سفیدپوش آن وقت شب که میآمد همیشه خبرهای بد میآورد. همانجا ایستاده بودی. خیره شده بودی به دستش که تند تند مینوشت. دعا میکردی که خبر امشب مال تو نباشد. پرونده را بست. برگشت و نگاهی به انتهای راهرو انداخت. میدانستی که تو را نمیبیند. کنار پرده که ایستاده بودی پشت به نور با آن لباس گشاد و بلند ادامهی پرده بودی. برگشت و به پرستار شیفت شب چیزی گفت. نگاهت چرخید سمت دومین در سمت راست. لای در کمی باز بود. زیر نور کمرنگ لامپ بالای سرش خوابیده بود. امشب تب نداشت. نگاهش کردی. تکان نمیخورد. صدای قدمهای پرستار سرمهایپوش نگاهت را برگرداند سمت راهرو. داشت به سمتت میآمد. میدانستی که نمیبیندت ولی میداند آنجایی. کنار پرده. کف دستت را گذاشتی روی سنگ دیوار. نگاهت را از صورت تاریک پرستار برداشتی و سرت را چرخاندی سمت دیوار راهرو تا برق توی چشمهایت را نبیند. کنار در بستهی آن سمت تابلوی شیشهای روی دیوار نصب کرده بودند. باریکهی نور سفید نصف تابلو را روشن کرده بود
إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ
إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ
No comments:
Post a Comment