September 9, 2015

درد، خواب، صدا

دیروز عصر سه ساعت و نیم پشتِ سرِهم والیبال بازی کرده بودم و اقصی نقاط بدنم درد می‌کرد. شب با همین بدن‌درد خوابیدم و هر تکونی که می‌خوردم از درد بیدار می‌شدم یه بار. صبح هم با ایمیل کوفتی منشی استادم بیدار شدم و در حالی که که به جای استراحت انگار تا صبح بیل زده باشم، تند تند آماده شدم اومدم دانشگاه که قراره بیان آزمایشگاه و اوریفیسِ بی‌صاحاب رو نصب کنن برام، که نیومدن طبعا!!! بعد الان که آخر روز کاریه، زنه ایمیل زده که فردا 9 صبح میان. حالا از اینا که بگذریم شب تا صبح وسط چرخش‌های بدن‌دردی یه نفر نشسته بود تو خوابم و مدام ازم سوال می‌پرسید. یعنی امون نمی‌داد نفس بکشم، همین‌جور تند تند تند....!ء

کتاب نخوندم در این چند روزه اگه بخوای بدونی! همه‌ش ول گشتم. ورزش کردم تا حدودی. زیاد خوردم ولی چاق نشدم هنوز! یه سری گشت و گذارم کردم واسه خودم.ء

همچنان دنبال کتاب گویای انگلیسی خوبم. اعتیاد پیدا کردم که تو خیابون راه میرم یکی تو گوشم انگلیسی حرف بزنه. تخم این اعتیادم آخرین کتاب گویایی که گوش دادم کاشت تو مخم. توش یارو که آمریکاییه تعریف می‌کرد که چند وقتی که فرانسه زندگی کرده سی‌دی‌های صوتی فرانسوی رو میذاشته تو گوشش و تو خیابونای پاریس راه می‌رفته. می‌گفت اینجوری فرانسوی‌ها دوست‌داشتنی‌ترن. باید مهاجر باشی، باید صدای آدمای توی خیابون زبان دومت باشه تا بفهمی این چه حالیه! خیلی حال جوریه!ء

No comments:

Post a Comment