July 31, 2016

زمان‌فرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم

نگاهت ميكنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش‌ها در اين خاموشی گوياست، نشنيدی؟
تو هم چيزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بيا تا آنچه از دل می‌رسد بر ديده بنشانيم
زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زيان دارد
چو هم‌پرواز خورشيدی مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشيان دارد
الا ای آتشين‌پیكر برآی از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد
زمان‌فرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهی اين عشقِ عاشق‌كش كه عهدِ بی‌زمان دارد
ببين داسِ بلا ای دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدايی‌ها
بيا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خون‌فشان دارد
دهان "سايه" می‌بندند و باز از عشوه‌ی عشقت
خروشِ جانِِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

........................
و باز هم سایه

July 29, 2016

قصه‌ی دخترک

مثل هر روز صبح آهنگ با صدای بلند توی گوشم بود و لیوان قهوه یه دستم و آن یکی دستم توی جیبم و داشتم قدم‌زنان میامدم سمت آفیس. داخل محوطه‌ی دانشگاه شده بودم و چند متری تا ساختمان‌های مهندسی بیشتر فاصله نداشتم که با سفیدی چشم چپم دیدم یک نفر دارد از پشت بهم نزدیک می شود. کمی آمدم سمت راست تا جا باشد که از کنارم رد شود ولی رد نشد. هم‌پای من شد. سرم را چرخاندم سمتش. چیزی گفت که از حرکت لب‌هایش حدس زدم گفت ببخشید؟. دیروز همین موقع‌های روز دخترک دیگری چندمتر آنورتر آمده بود سمتم و آدرس ساختمان محل ثبت‌نام را پرسیده بود. حدس زدم این یکی هم باز آدرس میخواهد. هدفونم را درآوردم. با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت پول خرد دارید؟ قدش از من کوتاه‌تر بود. موهای کوتاه نارنجی داشت. تی شرت یقه گرد بنفش تنش بود. یک کوله روی دوشش بود و یک ژاکت نازک خاکستری توی دستش. انگار که همین الان از مدرسه برگشته باشد. اولش کمی جا خوردم. شروع کردم بیخودی به جیب‌هایم دست زدن و من من کردن. گفتم نمی دونم. چقدر لازم داری؟ گفت هرچقدر که باشه. گفتم بذار ببینم. کوله‌ام سنگین و گنده بود و نمی توانستم یک دستی هم تعادلش را حفظ کنم هم چیزمیزهای تویش را نریزم بیرون. اول کمی تلاش کردم. زیپش باز نمیشد. گفتم میشه اینو یه لحظه نگه داری؟ با چشم‌های کنجکاوش نگاهم کرد و گفت آره حتما. لیوان قهوه‌ام را دادم دستش. کیف پولم را درآوردم. پول نقد کلا یک بیست دلاری داشتم و یک پنج دلاری. بیست دلاری را درآوردم و گرفتم سمتش. متعجب نگاهم کرد. گفت آخه. بعد گفت جدی میگی؟ کیف پول را گذاشتم سرجایش کوله را انداختم پشتم و دستم را دراز کردم سمتش. لیوان قهوه را پس داد. چشم‌هایش درشت و براق شده بود. ولی به من نگاه نمیکرد. دور و بر را نگاه میکرد. انگار دنبال کسی میگشت آن لحظه را نشانش دهد. لبخند زدم. گفت خیلی مرسی. گفتم روز خوبی داشته باشی. گفت شما هم... شما هم روز عالی‌ای داشته باشی. چرخیدم و به راهم ادامه دادم.ء
دستم را گذاشته بودم جای دستانش دور لیوان و صدایی توی سرم میگفت من که برای عالم و آدم قصه توی سرم میسازم، قصه‌ی تو را نمیخواهم بدانم دخترک. سرم را مدام به راست و چپ تکان میدادم ولی تصویر موهای نارنجی‌، چشمان براق و گردنبندش که شبیه اسبی بود که روی دو پا ایستاده، از ذهنم و گرمای دست‌هایش از کف دستم نمی‌رفت. ء

July 27, 2016

ژان-سباستین یا تنها چشم آبی‌ای که به دنیای من راه پیدا کرد

آخر طاقت نیاوردم و به خودش هم گفتم که تو تنها سفیدپوستی هستی که من برایش حرف زده‌ام. یادم نیست چه جوابی داد. لابد مثل همیشه دستم انداخت یا گفت که فعل حرف‌زدن را تعریف کن یا گفت جامعه‌ی آماری‌ات یکجایش می لنگد. من ولی همینطور که چشمم به سنگفرش خیابان قدیمی بود داشتم فکر میکردم درست‌ترش این بود که بگویم تنها چشم‌آبی.ء
اولین باری که دیدمش تازه از فرانسه آمده بود کانادا. توی جلسه‌ی گروه جلوی پرده ایستاده بود و داشت خلاصه‌ی تحقیقات دکترایش را برایمان ارائه میداد. پیراهن مردانه ی سفیدی پوشیدی بود که درست اتو نشده بود. موهای بلندش که تا شانه‌هایش میرسید قهوه‌ای بود ولی نه خیلی روشن. موهایش هم حتی اتو میخواست. معلوم بود که استرس دارد. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود. دستش را برد سمت موهایش و تکه‌ی موهای سمت راست را گذاشت پشت گوشش. نگاهش را که بالاخره از اسلایدها گرفت و چرخید سمت ما، برای اولین بار چشم‌هایش را دیدم. آبی بود. نه هر آبی‌ای اما. آبی‌ترین چشم‌هایی که تا آن موقع دیده بودم. رنگ یخ نبود. رنگ آبی خلیج هم نبود. رنگ آسمان بود آن وقت‌هایی که هیچ ابری ندارد و آفتابش هم خیلی تند نیست. با آن چشم‌های آبی و موهای بلندِ از وسط فرق باز کرده و صورت کشیده‌اش عین مسیح بود. مسیحی که تند تند حرف میزد و وسط‌های حرف‌هایش انقدر لهجه‌ی فرانسوی‌اش غالب میشد که اگر دقیق گوش نمیدادی فکر میکردی دارد فرانسه حرف میزند نه انگلیسی.ء
بعد از آن اولین روز تا چند ماه خیلی ندیدمش. در جلسات گروه هم با کسی حرف نمیزد. یک گوشه مینشست و نگاهش را به میز میدوخت. من هم هرگز نزدیکش نشدم. هیچ چشم آبی‌ای تاحالا کنجکاویم را برنیانگیخته بود. ء 
تا آن زمستان سرد و طولانی که او شد کمکیار استادِ درسی که من حل-تمرینش بودم. نصف جلسات کلاس را او درس میداد. بخاطر ساز و کار آن درس، ناگزیر هفته ای پنج بار همدیگر را میدیدیم. اولین جلسه ای که جلوی کلاس ایستاد و درس داد را خوب یادم هست. درست شده بود مثل همان ارائه‌ی اولش در گروه. تند تند حرف میزد. گونه هایش قرمز شده بود و اشتباه‌های محاسباتی‌اش در حل مسئله خودش و بچه‌ها را کلافه کرده بود. آخرش به جای یکی از جواب‌ها دایره کشید و گفت اگر فرض کنیم این عدد که اشتباه درآورده‌امش دایره باشد،... و بقیه مسئله را با همان دایره حل کرد. چقدر توی دلم خندیدم. کلاس که تمام شد از ته کلاس بلند شدم و رفتم سمتش. بچه ها دورش را گرفته بودند. نزدیک که شدم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. ابروها و شانه‌هایش را جوری بالا انداخت که انگار بین یک مشت آدم کوتوله‌ی خنگ گیر افتاده. خندیدم. بعد از آن کلاس عادتمان شد که بعد از کلاس‌ها برویم باهم قهوه بخوریم. به قول او قهوه‌ی مزخرف آمریکایی. اوایل خیلی حرف خاصی نمیزدیم. یا راجع به مباحث کلاس حرف میزدیم یا قهوه. و من فکر میکردم تنها وجه مشترک ما مکانیک سیالات و قهوه است.
کم کم ولی حرف هایمان طولانی شد و یک روز به خودم آمدم و دیدم دارم برایش از چیزهایی حرف میزنم که برای کمتر کسی می‌گویمشان. وعجیب اینکه خوب میفهمید، سوال میپرسید، به چالش میکشید و من چقدر کم داشتم کسی را که فکرهای تنهایی‌ام را به چالش بکشد. او هم که به نظرِ همه یک موجودِ باهوشِ خجالتیِ غیراجتماعی بود، مدام برایم پرحرفی میکرد. وسط آن پرحرفی‌ها فهمیدم حرف مشترک ما همان نقدِ خود است، همان نارضایتی از خود، از محیط، از حماقت آدم‌ها و از همه چیزی که دورمان را گرفته بود. من میدانستم که او به خدایی معتقد نیست و او هم بعدها فهمیدم خیلی بیشتر از آنکه فکر میکردم از مسلمانی چیز میداند. راجع به دین و خدا و آداب دین هم حرف میزدیم. او تنها بی‌خدایی بود که آنقدر راحت برایش از خدایم حرف میزدم.ء
چند ماه بعد، روزی که داشت برمیگشت فرانسه صبحش رفتیم قهوه خوردیم و بعد تا یک جایی قدم زدیم. سر چهارراهی اطراف دانشگاه خداحافظی کردیم. میدانستم که دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید. هیچ‌کدام ولی چیزی نگفتیم که خداحافظیمان را از یک خداحافظی ساده و رسمی متفاوت کند. جمله‌ی آخرش این بود که چمدانش را هنوز کامل نبسته. جمله‌ی آخر من این بود که همین یک کار را هم سرموقع انجام نداده‌ای! خندید. خداحافظی کردیم و هرکدام به سمتی رفتیم. ء
دو سال از روز خداحافظی‌مان میگذشت. در این دو سال هیچ ارتباطی نداشتیم. او که در هیچ شبکه‌ی اجتماعی عضو نبود، من هم که میمیرم بخواهم یک خط ایمیل بزنم. دورادور اخبارش را از هم‌گروهی‌ها داشتم ولی. در دانشگاهی در فرانسه استاد شده بود، جواب ایمیل بچه‌ها را نمیداد و همین.
تا همین چندوقت پیش روز اول کنفرانس در ایتالیا که سر ناهار دیدم استادم یک گوشه ایستاده دارد با یک آدم قد بلندی حرف میزند. موهایش را کوتاه کرده بود و فرق کج باز کرده بود. موهایش روشن‌تر شده بود. نزدیک شدم. برگشت. چشم‌هایش همان بود. ولی آشنا نبود. سلام کردم. با لحن بی‌تفاوت آدمی که با یک آشنای دور حرف میزند گفت نمیدانستم که تو هم میایی این کنفرانس را. گفتم لیست شرکت کننده‌ها را نگاه نکرده بودی؟ نگاهش آشنا شد. گفت چرا فقط آن‌هایی را که عنوان کارهایشان جالب بود! به استادم که کنارمان ایستاده بود اشاره کردم و گفتم یعنی کار ایشان را چک نکردی؟ خندید. دوباره شد همان مسیح‌ای که تند تند حرف میزد و انگلیسی‌اش لهجه‌ی غلیظ فرانسه داشت. آن یک هفته‌ی کنفرانس فرصت خوبی بود تا دوباره باهم حرف بزنیم. نمیدانست که من کمتر از تعداد انگشتان یک دست آدم‌هایی دارم که وقتی بعد از مدت‌ها میبینمشان از همان جمله‌ی اول جوری حرف میزنم که انگار همین دیروز بوده که همدیگر را دیده‌ایم. زنگ تفریح‌های بین ارائه‌ها و عصرهای آن یک هفته را کلی کل کل کردیم و بحث کردیم و هی من غرِ کانادا را زدم و او گفت قدر کانادا را بدون. ء
آن عصری که بهش گفتم تو تنها سفیدپوستی هستی که برایش حرف زده‌ام پیاده داشتیم میرفتیم سمت کلیسای قدیمی شهر. دور کلیسا که دور زدیم، یک کافه پیدا کردیم و رفتیم تو. نزدیک غروب بود. رفتیم روی یک میزی گوشه‌ی کافه نشستیم. آن سمت میز پشت به خیابان نشسته بود. همین طور که حرف میزدیم هوا کم کم تاریک میشد. هیچ چیزی سفارش نداده بودیم. کسی هم نیامد بالای میزمان چیزی بپرسد. در تاریکیِ بیرون، من از پنجره فقط مجسمه ی سفید داوود را میدیدم که نور چراغ‌های دورش روشنش کرده بودند. از اوضاع بد فرانسه میگفت. نگران بود. میگفت به زودی اتفاق بدی میفتد. گفتم انقلاب؟ گفت نمیدانم ولی همه چیز دارد به سمت بدتر شدن پیش میرود. روی صندلی روبرویی من ننشسته بود. صندلی کناری‌اش نشسته بود. این را هم هر دوی ما که از آدم‌ها و مقابله‌ها فراری بودیم خوب بلد بودیم: برای حرف زدن لازم نیست چشم در چشم باشیم. او به دیوار روبرو نگاه میکرد و من به مجسمه‌ی داوود. من هم برایش گفتم که چقدر زندگی کسالت بار شده و خودم را با تئاتر و فیلم و فلسفه دارم سرگرم میکنم. گفتم کانادا با آن سکوت شب‌هایش دیوانه‌ام میکند. گفتم دوروبرت را نگاه کن. یک ساعتی میشود که هوا تاریک شده ولی بیرون در خیابان پر از آدم است و توی همین کافه‌ی فسقلی که یکی از ده کافه‌ی دور میدان است هم این همه آدم نشسته‌اند. گفت که خُب ادمونتون را چرا با یک شهر توریستی در ایتالیا مقایسه میکنی؟ گفتم من ادمونتون را با تهران مقایسه میکنم. و بعد برایش از تهران گفتم. تهران و شب‌هایش.... بلند که شدیم موقع بیرون آمدن فروشنده‌ها متعجب نگاهمان کردند. دو سه ساعتی نشسته بودیم در آن کافه و چیزی سفارش نداده بودیم. یواش گفتم بنظرت چیزی بگیریم بریم بیرون؟ گفت تقصیر خودشونه سوال نپرسیدند! خندیدیم و رفتیم سمت مجسمه‌ی داوود. برگشتم و نام کافه را چک کردم. فکر کردم بعدا باید از این کافه بنویسم حتما. حالا اما نامش یادم نمیاید. اسمش را میگذارم "شب‌های فلورانس".ء
خداحافظی این بارمان از خداحافظی قبلی هم ساده‌تر بود. توی یک بستنی‌فروشی نشسته بودیم. هر دو با موبایل حرف میزدیم. من با کانادا یا به قول او با شازده (که ماجرایش برمیگشت به خاطره‌ای که من از ترجمه‌ی اسم شازده برایش گفته بودم)، و او با دوست‌دخترش  در فرانسه که دسته‌کلیدش را در محل‌کارش جا گذاشته بود و بعد از یک ساعت رانندگی تازه دم در خانه فهمیده بود و حالا اگر هم یک ساعت رانندگی میکرد و برمیگشت باز کسی نبود که درب محل کار را برایش باز کند. از آن طرف هم دختره جایی را نداشت که برود شب را بماند. کلافه بود. بلند شد رفت بیرون و من از پنجره میدیدمش که همانطور گوشی به دست سه متر پیاده‌رو را گرفته بود و هی میرفت و برمیگشت. هوای داخل مغازه گرم بود. بستنی‌ها آب شده بودند. دور کاسه‌ی مقواییِ بستنی‌اش یک دایره‌ی سفید درست شده بود که هی بزرگتر میشد. آمد تو. میدانستم که برای شام با استادم قرار دارد و باید برود. تلفنش هنوز دستش بود. عذرخواهی کرد. گفت که باید برود. گفتم میدانم. خداحافظی کردیم. گفت شاید دوباره همدیگر را دیدیم. لبخند زدم.ء
آخرین‌باری که مسیح را دیدم تلفن به دست از قاب پنجره‌ی بستنی‌فروشی خارج شد. نگاهم را دوختم به لامپ‌های نئون. نام بستنی‌فروشی را چک کردم. ء

July 24, 2016

تکلیف

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو. روباه گفت من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند. شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! اما پس از کمی تأمل باز گفت: اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ای است یعنی علاقه ایجادکردن.ء

و اینچنین فریادها و نجواها ساکت می‌شوند

حرف‌هایی هست برای نگفتن. حس‌هایی هست برای فراموش کردن. بعد یک روزی میبینی یک دیوانه‌ای مثل برگمان برمیدارد سهمگین‌ترینشان را لخت و عور می‌گذارد روبروی چشم‌هایت. انگار گشته باشد و آن ترسناک‌ترینی که چپانده‌ای‌اش ته چاه مغز و دلت و کلی خاک رویش ریخته‌ای را یافته باشد و نبش قبر کرده باشدش برایت. این بار خواب نیستی. در بیداری نشسته‌ای و کابوس‌های واقعی‌ات را دوباره و سه‌باره و ده‌باره زندگی میکنی.ء

July 21, 2016

نخِ دورِانگشت

چندوقت یک بار هم برایم اسباب‌بازی میخرد. دیروز جعبه‌ی عینکِ واقعیت‌مجازیِ گوگل را داده دستم میگه: "که دیگه ساعت ده و نیم شب نگی حوصله‌ام سر رفته".ء
تو_مسئول_گلت_هستی
یک_حوصله_سررفته_ی _مادرزاد

یادداشت روزانه

یک
یک سر و سامانی باید به زندگیم بدهم. کارهایی را که چند ماه است یا متوقف کرده‌ام یا صرفا پشت گوش انداخته‌ام را باید بردارم بگذارم روی میز و نوبتی بهشان برسم. مثل تمام کردن دو کتابی که روی پاتختی‌ست. مثل خواندن داستان‌های پسره که هی صبوری می‌کند و به رویم نمیاورد که چهارماه است که قرار است هفت تا داستان کوتاهش را بخوانم و نظر بدهم. فیلم تئاترهایی که از ایران آورده ام را باید ببینم. و رُمان آن یکی را هم باید بخوانم.ء

دو
امروز توی راه آفیس وقتی یکی از آهنگ‌های پلی‌لیستم انقدر به وجدم آورد که شروع کردم بالا پایین پریدن و زیگ زاگ یورتمه رفتن، با خودم فکر کردم چقدر من همیشه موسیقی را دست کم گرفته‌ام! و بعد فکر کردم به راحتی میشود حتی از آدم‌ها به آهنگ‌ها پناه آورد. بعد فکر کردم کدام آدمی تا حالا مرا انقدر به وجد آورده که یورتمه بروم؟ اینجای فکرهایم که رسیدم دیگر نزدیک جاهای شلوغ دانشگاه شده بودم و شروع کردم خیلی معمولی و سنگین رنگین شبیه کسی که توی گوشش دارد آهنگ کلاسیک گوش میدهد راه رفتن.ء

سه
دارم سعی میکنم کانسپتی برای خودم تعریف کنم که نامش را گذاشته‌ام "بدرقه‌ی بی‌عزاداری". ایده‌اش را از استتوس یکی توی ف.بوک دزدیده‌ام ولی خیلی هنوز کار دارد. اینکه عزاداری را از رفتن بگیری کار آسانی نیست. آن هم برای من که همه چیز دنیا را همیشه موقتی دیده‌ام غیر از رفتن. برای من رفتن هیچ وقت برگشتنی نداشته. به محض اینکه رفتن را بپذیرم شروع میکنم به عزاداری و ختم و سوم و هفت و چهل و سال گرفتن توی دل خودم. حالا ولی می‌خواهم تمرین کنم که رفتن عزاداری نمی‌خواهد. رفتن بخشی از بودن است. یعنی هر که آمد، هر که بود، روزی میرود. این را مریم که رفت بالاخره یاد گرفتم. ولی خب روش حل مسئله برایم دل نبستن شد، آدم ها را راه ندادن! حالا ولی می‌خواهم به آدم ها اجازه‌ی "بودن و بعد هم رفتن" بدهم. خیلی سخت است ولی باید شدنی باشد. ته‌اش دیدی یک روزی رسید که من مرگ را هم فهمیدم. و توانستم بعد از پانزده سال بپذیرم که آقاجون تمام شده، نرفته.ء 

July 18, 2016

غمِ تنهایی تو پیرم کرد

یکی از علائقم هم این است که چند وقت یک بار خودم و تو را تماشا کنم. یعنی میروم مینشینم آن بالا گوشه سه‌کنج سقف و خودمان را نگاه میکنم. گاهی هم چهارزانو مینشینم روی مبل تکی سیاه و خودمان را که روی کاناپه نشسته‌ایم تماشا می‌کنم. همه ی این تماشاها موسیقی پس‌زمینه دارد. صدای خودمان را نمی‌شنوم. فقط صدای بلند موسیقی. بعد همین‌طور که انگشت‌های اشاره‌ام را قلاب کرده‌ام دور شست پاهایم خودمان را تصور می‌کنم که داریم پیر می‌شویم. یکهو آهنگ پس‌زمینه که دارد عوض می‌شود به خودم میایم و میبینم فقط من پیر شده‌ام و تو همین شکلی مانده‌ای. بعد دقت می‌کنم به قیافه‌ات. داری با منِ شصت-هفتادساله حرف میزنی ولی انگار نمیبینی که من پیر شده‌ام. نگاهم را میچرخانم سمت خودم. خودم دست های پیرشده اش را دور لیوان بزرگ دسته داری حلقه کرده. هرچه سرک میکشم توی لیوان را نمی‌توانم ببینم. لیوان را ولی هر بار خیلی کند به لب‌هایم نزدیک می‌کند و باز آرام میاوردش پایین، تا نزدیکی‌های میز. و بی آنکه تماسی با میز پیدا کند باز میاوردش بالا. به قیافه‌اش که دقت میکنم انگار اینجا نیست. دارد گوش میدهد به تو، لبخندش هم همان لبخند است ولی چشم‌هایش تو را نمی‌بیند. دست چپت را میاوری بالا. تکه ای از موهایم را از جلوی چشمانش میزنی کنار، هنوز یاد نگرفته ای دسته‌ی موها را چطور پشت گوش جا بدهی. دسته‌ی مو تاب میخورد و جایی نزدیکی چانه معلق می‌ماند. خودم لبخندش کشیده میشود، نگاهش برمیگردد. تو را میبیند. انگشتان باریک‌شده‌اش را می‌آورد سمت پیشانی‌ات و چروک اخم بین ابروهایت را باز میکند. لیوان را از دستش میگیری و بلند میشوی. آهنگ قطع میشود. ء

July 13, 2016

ما محصل بر کسی نگماشتیم

شیوه‌ی چشمش فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

July 3, 2016

تراكم اندیشه های پست

اكنون دوباره در شب خاموش
قد می كشند همچو گیاهان
دیوارهای حایل دیوارهای مرز
تا پاسدار مزرعه عشق من شوند
اكنون دوباره همهمه های پلید شهر
چون گله مشوش ماهی‌ها
از ظلمت كرانه من كوچ می‌كنند
اكنون دوباره پنجره‌ها خود را
در لذت تماس عطرهای پراكنده باز می یابند
اكنون درخت‌ها همه در باغ خفته پوست می‌اندازند
و خاك با هزاران منفذ
ذرات گیج ماه را به درون می كشد
اكنون نزدیكتر بیا
و گوش كن
به
ضربه های مضطرب عشق
كه پخش می شود
چون تام تام طبل سیاهان
در هوهوی قبیله اندامهای من
من حس میكنم
من میدانم
كه لحظه‌ی نماز كدامین لحظه‌ست
اكنون ستاره‌ها همه با هم
همخوابه می‌شوند
من در پناه شب
از انتهای هر چه نسیمست می وزم
من در
پناه شب
دیوانه وار فرو می‌ریزم
با گیسوان سنگینم در دستهای تو
و هدیه می كنم به تو گلهای استوایی این گرمسیر سبز جوان را
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره‌ای كه هزاران هزار سال
از انجماد خاك و مقیاس های پوچ زمین دورست
و هیچ كس در آنجا از روشنی
نمی‌ترسد
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می‌كشم
من
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
كه از تراكم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع كن
با من رجوع كن
به ابتدای جسم
به مركز معطر یك نطفه
به لحظه ای كه از تو آفریده شدم
با من رجوع كن
من ناتمام مانده ام از تو
اكنون كبوتران
در قله های پستانهایم
پرواز میكنند
اكنون میان پیله لبهایم
پروانه های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته اند
اكنون
محراب جسم من
آماده عبادت عشق است
با من رجوع كن
من ناتوانم از گفتن
زیرا كه دوستت
میدارم
زیرا كه دوستت میدارم حرفیست
كه از جهان بیهودگی ها
و كهنه ها و مكرر ها میآید
با من رجوع كن
من ناتوان از گفتن
بگذار در پناه شب از ماه بار بردارم
بگذار پر شوم
از قطره های كوچك باران
از قلبهای رشد نكرده
از حجم كودكان به دنیا نیامده
بگذار پر شوم
شاید كه عشق من
گهواره تولد عیسی دیگری باشد


..............................
"از فروغ طبعا

May 9, 2016

زندگی مشترک ِ خانم و آقای میم-طا

1

داخلی، آزمایشگاه: از 7:30 صبح تو آزمایشگاهم، انقدر فشار کار زیاده که دست شویی هم ضربتی باید برم بیام. از یه طرف کلی داده باید بگیرم تا آخر روز، از یه طرف همزمان باید داده ها رو آنالیز کنم ببینم خوب هستن یا باید تکرار بشن. وسط این اوضاع ساعت  11 صبح از اون سر دانشگاه پاشده اومده تو آزمایشگاه که یه ساندویچ و یه قهوه برسونه بهم. ساندویچ رو ساعت 3 میرسم بخورم و قهوه رو 4:30. سرده ولی می چسبه. حوالی 9 شب دیگه دارم قاطی می کنم کم کم. کلی داده مونده هنوز. هرچی هم می خوام سریع تر انجام بدم می ترسم داده ها خراب بشن و دوباره-کاری بشه. ساعت 10 شب جمع می کنه میاد پیشم تو آزمایشگاه. اول همون حضورش و "خُوب چی کار باید کرد؟" و "شده تا 2 وایمیستیم تمومش می کنیم" گفتنش آرومم می کنه. بعد خودمو جمع می کنم و تمرکزم رو می برم بالا. بعد از 10 شب تا 1 نصف شب می شینه اون گوشه ی آزمایشگاه و بدون اینکه چیزی بگه به معنی کلمه انرژی میده واسه سرپا موندن. ء
ساعت 1:30 نصف شب با ماشینی که رفته از چند تا چهارراه اونورتر آورده دم در دانشکده، راه میفتیم سمت خونه. سر راه این پسره که میاد کمکم تو آزمایش ها رو هم میرسونیم یه جایی تو جنوب و بعد میریم خونه. ء
داخلی، خونه، ساعت 2:30 نصف شب: تا میره تو تخت درجا خوابش می بره. من با اینکه شب قبلش کم خوابیدم و کل روز تقریبا ننشستم، با اون آدرنالین حاصل از استرس نمی تونم چشمام رو هم بذارم حتی. می شینم تو تاریکی فکر می کنم چقدر خوبه که هست. چقدر.ء

2

کل آخر هفته رو دوتامون داریم کار می کنیم. من از اینور باید یه چکیده مقاله طولانی بفرستم واسه یه کنفرانسی، اونم از اونور باید برای آزمایش دوشنبه ش یه چیزایی رو تست کنه و آماده کنه.ء

داخلی، آزمایشگاه اون، یکشنبه 6 عصر: من نشستم پای کامپیوتر و دارم نظرات استادمو اعمال می کنم. دو متر اونور تر اون وایستاده و مدار می بنده و اسیلوسکوپ چک می کنه. قیافه ش خسته و درمونده ست. می پرسم چقدر دیگه کار داری؟ امیدی نداره، میگه 3-4 ساعت شاید. من تا یه حد خوبی پیش رفتم بهش می گم خرکاری نداری من انجام بدم کارت زودتر تموم شه؟  میرم سراغ لیست کارهاش و زورچپون یکی دو تا کار کوچیک اینور اونور پیدا می کنم و کمکش می کنم. کار کوچیک یعنی در حد نشونه و لیبل زدن سیم ها و عکس گرفتن از مدار و این مسخره بازی ها.ء 

3

دوشنبه ظهر، حیاط دانشگاه: از صبح زود رفته آزمایشگاه. امروز از اون آزمایش طولانی ها داره که نه موبایل می تونه جواب بده نه بیاد بیرون از آزمایشگاه. میرم براش ناهار میگیرم. برمیدارم میبرم دانشکده شون میذارم تو یخچال آشپزخونه ی طبقه شون. رو پاکتشم پست ایت می چسبونم اسمشو (به یاد ساندویچ راس تو فرندز). بهش پیام میدم که ناهارت تو درِ یخچاله.ء

دوشنبه 6 عصر، آفیس: بالاخره فرستادم مقاله رو. پیامک میزنم که اگه تونستی خبر بده از خودت. جواب داده هنوز 2-3 ساعت دیگه کار دارم. می پرسم ناهارتو خوردی؟ میگه نه.ء 

May 8, 2016

عاشقانه

بهش میگم نمی خوام برم ایران اصلا! ایران همه لاغرن! (با لحن مربوطه).ء
میگه نه بابا اونا همه ش معجزه ی مانتوئه!ء

May 5, 2016

موارد زیر

اولا: آدمیزاد نباید انقدر الکی دل ببندد به چیزهایی که انقدر گذرا هستند. کلا نفسِ دل بستن یک جای کارش می لنگد وقتی هیچ چیزی تا بی نهایت نیست و عمرِ همه چیز، حتی همین بودن ها، انقدر کوتاه است. ء

دوما: در چند ماه گذشته بخواهی بدانی زندگیم یک خط صافی بوده که به زور افکت های اینستا گل و پروانه و کاغذ رنگی کشیده ام دورش. خیلی هم به ماه هایی که میاید امیدی ندارم. چرایش را نمی دانم. یک چیزی کم است که نمی دانم چیست. اصلش انگار مائده ی این روزهایش کم است. نمی دانم کجا جا گذاشته ام خودم را. بگذریم.ء

سوما: دارم میروم فلورانس و بعدش تهران. دارم میروم فلورانس که شهر عاشقانه ها بود و حالا بق کرده ام که من تنها در کوچه پس کوچه های شهر عاشقانه ها چه کنم؟ آن هم با لباس رسمی کنفرانس! خلاصه که استعدادی دارم در کوفت کردن همه ی خوشی ها برای خودم. هنوز هم ننشسته ام جاهایی که می خواهم در تهران بروم را لیست کنم. کلی صفحه و عکس در اینستا هست که باید بچرخم و مکان ها را دربیاورم و بنویسم.ء

چهارما: همانطور که می بینی در یک وضعیت بهانه گیر مزخرفی هستم که به گل و بلبل ترین چیزها هم گیر میدهم الان. ء

پنجما: کاملا بی ربط! در بازی چه سرّی ست که همیشه و در همه وضع و حالت حال آدم را خوب می کند؟

ششما: تهران چی بپوشم؟

هفتما: تهران چی بخورم؟

هشتما: وقتی برمیگردم از تهران، تابستان داغ ادمونتون را بی کولر چگونه سر کنم؟ بله، از الان فکر دو ماه بعد هستم و از الان دارم غر آن موقع را میزنم. بله!ء

هیچی دیگه هرچی عدد فارسی بود با تنوین نوشتم رفت. والسلام!ء

December 31, 2015

Who told you we come into this world to be happy?

به خودم آمدم دیدم چندین ماه است ننوشته‌ام. قبلاها وقتی نمی‌نوشتم معنی‌اش این بود که عین کبک کله‌ام را کرده‌ام زیر برف و حواسم را پرت دلخوشی‌های سطحی مسخره‌ کرده‌ام و انقدر از آب چاه دیوانگی خورده‌ام که همین چشمه‌ی پیزوریِ نوشتن هم خشکیده. این چندماه ولی اینطوری نبود. یک کارهایی کردم برای خودم. یک فکرهایی کردم. ولی فکرهایم نوشتنی نبود. یعنی بلد نبودم بنویسمشان. امروز هم که می نویسم یک سری چیز بی ربط خواهم نوشت که برخی‌ش تلاش مذبوهانه‌ای‌ست در راستای به کلام آوردن آن فکرهایی که این مدت سکوت از مغزم گذشته. ء
**************************************
شروع کرده‌ایم به دیدن فیلم‌های فلینی. آخرین فیلمی که دیدیم فیلم هشت و نیم بود. یک جای فیلم گوئیدو شخصیت اصلی می‌رود به ملاقات یک کاردینال کاتولیک که مقام بالایی در کلیساست. در راه که دارد میرود سمت قرار ملاقاتشان، آدم‌های مختلف بهش گوشزد می‌کنن که از کاردینال این را بپرس، آن را بخواه، فلان خواسته را مطرح کن. گوئیدو اما وقتی به کاردینال میرسد می‌گوید
Guido: “Your Eminence, I am not happy.”
The Cardinal: "Why should you be happy? That is not your task. Who told you we come into this world to be happy?"


درست است که من این فیلم را جور دیگری دوست داشتم ولی این دو خط دیالوگ را انگار برای من نوشته بودند. انگار من سر از گور درآورده بودم و پرسیده بودم چرا من شاد نبودم و صدایی پاسخ داده بودم چرا باید می‌بودی؟ کی به تو گفت که تو به دنیا آمده بودی که شاد باشی؟ از آن لحظه که این دیالوگ را شنیدم چیزی در من تکان خورد، جابجا شد. این له‌له‌ای که برای پیدا کردن شادی میزنم و زده‌ام همه‌ی عمر ،فروکش کرد انگار. از آن طرف دل‌آسودگی عجیبی آمد سراغم. اینکه قرار نیست من دنبال خوشبختی باشم. این که حالا می‌توانم خیلی راحت برای خودم جولان دهم بدون نگرانی از شاد نبودن یا خوشبخت نبودن (بگذریم از عمری که تلف پیدا کردن تعریف و معنی این‌ها کرده بودم و می‌کردم). حالا می‌توانم برای خودم غرق شوم در هر چه که دلم بخواهد. می‌توانم با خیال آسوده غصه بخورم. غصه‌ی نمی‌دانم‌چه‌های خودم را. می‌توانم گریه کنم بدون دلیل. می‌توانم حتی شاد باشم بی آنکه نگران طول مدتش و دوامش باشم. می‌توانم عاشقی کنم بدون نگرانی اینکه عشق باید شادی بیاورد یا غم
دلیل دیگر اینکه این فیلم را جور دیگری دوست داشتم رویا بود. بخش عظیمی از این فیلم تصویر خواب‌های فلینی یا گوئیدوست. شاید این به نظر ایده خیلی جدیدی نیاید که خواب‌های کاراکتری را در فیلم ببینیم، ولی اینجا خواب‌های کاراکتر را نمی‌دیدیم. خواب های فیلم ساز را می‌دیدیم. فلینی نه تنها خواب‌هایش را فیلم کرده بوده، بلکه خواب‌هایش را نقاشی هم کرده. چیزی که من حسرتش را همیشه داشته‌ام. همیشه فکر می‌کردم و می‌کنم که اگر آدم‌ها می‌توانستند خواب‌هایشان را با جزئیات تعریف و تصویر کنند و جایی آپلود کنن که دسترسی همگانی داشته باشد، آنوقت همه با هم می‌توانستیم چیزهایی را کشف کنیم. یکی‌ش اینکه وقتی خوابیم روحمان (یا روانمان یا خودمان) کجا می‌رود، شاید چیزهایی از آینده می‌فهمیدیم یا از گذشته. روی همین حساب هم خیلی وقت‌ها خواب‌هایم را با جزئیات می‌نوشتم ولی اینکه بتوانی خواب‌هایت را فیلم کنی امکان حسادت‌برانگیزی‌ست. این وقتی به فکرم رسید که یکی از طرح‌های فلینی را در کتابی دیدم. طرحی از خوابی که دیده بود و بعد به خودم فحش دادم که چرا صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم یک تکه کاغذ برنداشته‌ام و خوابم را طرح نزده‌ام. حالا گیرم خیلی هم ناشیانه. شاید از لابلای همان طرح‌ها بعد از روزها و سال‌ها می‌شد چیزی فهمید. چیزی دید. چیزی شنید.ء


**************************
اممم دیگر اینکه یکهو گیر دادم به هری پاترو بعد از این همه سال بالاخره دو کتاب آخرش را خواندم و فیلم‌هایش را دیدم. این شد که دوباره شروع کردم به غر زدن که چقدر زندگی ما حوصله‌سربر و کسل‌کننده‌ست و من چرا در دنیای هری پاتر به دنیا نیامدم؟ 
******
تازگی‌ها یک سری فیلم خوب دیده‌ام که کمی مرا با هنر سینما آشتی داده. خوب من هیچ وقت فیلمی آنقدر رویم تاثیر نگذاشته بود که صحنه‌هایش یا کاراکترهایش یادم بماند. یعنی همان دو ساعتی را که بخواهم بگذارم فیلم ببینم را ترجیح می‌دادم بشینم رمان بخوانم و خودم تمام تصویرها را بسازم. ولی این فیلم‌های اخیر پنجره‌های دیگری را برایم باز کرده. تصویرها و نورهایی را دیدم که در خیال‌های خودم نبود. انگار سرت را فرو کنی در قدح اندیشه و رویاهای دیگران را ببینی

September 27, 2015

شُکر

لَکَ الحَمد
.
.
کلمه‌‌ای ندارم که لایق باشد برای گفتن

September 26, 2015

مُضطَرّ

حوالی ساعت ده-یازده خاموشی می‌دادند. چراغ‌های راهرو هم خاموش می‌شد و تک و توک باریکه‌های نور مهتابی از در اتاق‌ها می‌افتاد روی سرامیک‌های راهرو. انتهای راهرو فرش شش‌متری‌ای انداخته بودند و پرده‌ای جلویش آویزان بود که نمازخانه‌ی کوچکی درست می‌کرد که از بقیه‌ی راهرو جدا بود. انتهای آن طرف راهرو درب شیشه‌ای اتومات با  شیشه‌های مات بود که بخش خواهران را از بقیه‌ی طبقه‌ جدا می‌کرد. ساعت 12 شب درب اتومات هم قفل می‌شد. تلویزیون‌ها یکی یکی خاموش می‌شدند و کم کم سکوت همه‌جا را پر می‌کرد. به غیر از چراغ ایستگاه پرستاری که آن انتهای راهرو سمت درب اتومات بود، فقط مهتابی کمرنگ نمازخانه روشن می‌ماند. روی فرش نمازخانه را ملافه‌های سفید می‌کشیدند. از همان ملافه‌ها که روی تخت بیمارها بود. و هر چند روز یک بار عوضشان می‌کردند. پرده‌ی نمازخانه را شب‌ها جمع می‌کردند و از دو طرف می‌بستند به گیره‌های دیوار. ولی هنوز پشت پرده‌های کلفت آنقدر جا بود که بنشینی و زانوهایت را بغل کنی و از آن طرف دیده نشوی. دیوار سنگیِ دورتا دور نمازخانه سرد بود. سرمایش که از کمرت آرام آرام نفوذ می‌کرد کرخت می‌شدی. زانوهایت را محکم‌تر بغل می‌کردی و زل میزدی به فاصله‌ی بین دو ملافه که روی فرش کشیده بودند. تکه‌ای از فرش قرمز آن وسط بیرون زده بود. بیشتر از چهل شب بود که آنجا نشسته بودی و دنبال تکه‌ای از فرش گشته بودی که از سفیدی ملافه‌ها بیرون زده باشد. همه‌ی حرف‌هایت را زده بودی. همه‌ی گریه‌هایت را کرده بودی. همه‌ی چراهایت را پرسیده بودی. همه‌ی آرزوهایت را گفته بودی. آروزهایت را ده بار و صدبار غربال کرده بودی و ته‌اش رسیده بودی به یکی. آن یکی را ده بار و بیست بار و چهل بار گفته بودی. دیگر این شب‌های آخر فقط می‌نشستی آن گوشه، تکیه می‌دادی به دیوار سنگی و زل میزدی به تکه‌ی قرمز فرش که توی آن نور به سیاهی میزد. صدای گلتن پرده خانه مدام توی گوشت بود که "باورم نیست بیرون از این دیوارها دنیایی‌ست". کف دستت را که داغ شده بود می‌گذاشتی روی سنگ دیوار و بیشتر مچاله می‌شدی توی خودت.  ء

بلند شدی. پرده را کنار زدی. مرد سفیدپوش جلوی ایستگاه پرستاری ایستاده بود و روی پیشخوانش خم شده بود و توی پرونده‌ی جلدآهنی چیزی می‌نوشت. قلبت شروع کرد تند تند زدن. مرد سفیدپوش آن وقت شب که می‌آمد همیشه خبرهای بد می‌آورد. همانجا ایستاده بودی. خیره شده بودی به دستش که تند تند می‌نوشت. دعا می‌کردی که خبر امشب مال تو نباشد. پرونده را بست. برگشت و نگاهی به انتهای راهرو انداخت. می‌دانستی که تو را نمی‌بیند. کنار پرده که ایستاده‌ بودی پشت به نور با آن لباس گشاد و بلند ادامه‌ی پرده بودی. برگشت و به پرستار شیفت شب چیزی گفت. نگاهت چرخید سمت دومین در سمت راست. لای در کمی باز بود. زیر نور کمرنگ لامپ بالای سرش خوابیده بود. امشب تب نداشت. نگاهش کردی. تکان نمی‌خورد. صدای قدم‌های پرستار سرمه‌ای‌پوش نگاهت را برگرداند سمت راهرو. داشت به سمتت می‌آمد. می‌دانستی که نمی‌بیندت ولی می‌داند آنجایی. کنار پرده. کف دستت را گذاشتی روی سنگ دیوار. نگاهت را از صورت تاریک پرستار برداشتی و سرت را چرخاندی سمت دیوار راهرو تا برق توی چشم‌هایت را نبیند. کنار در بسته‌ی آن سمت تابلوی شیشه‌ای روی دیوار نصب کرده بودند. باریکه‌ی نور سفید نصف تابلو را روشن کرده بود
إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ 

September 9, 2015

درد، خواب، صدا

دیروز عصر سه ساعت و نیم پشتِ سرِهم والیبال بازی کرده بودم و اقصی نقاط بدنم درد می‌کرد. شب با همین بدن‌درد خوابیدم و هر تکونی که می‌خوردم از درد بیدار می‌شدم یه بار. صبح هم با ایمیل کوفتی منشی استادم بیدار شدم و در حالی که که به جای استراحت انگار تا صبح بیل زده باشم، تند تند آماده شدم اومدم دانشگاه که قراره بیان آزمایشگاه و اوریفیسِ بی‌صاحاب رو نصب کنن برام، که نیومدن طبعا!!! بعد الان که آخر روز کاریه، زنه ایمیل زده که فردا 9 صبح میان. حالا از اینا که بگذریم شب تا صبح وسط چرخش‌های بدن‌دردی یه نفر نشسته بود تو خوابم و مدام ازم سوال می‌پرسید. یعنی امون نمی‌داد نفس بکشم، همین‌جور تند تند تند....!ء

کتاب نخوندم در این چند روزه اگه بخوای بدونی! همه‌ش ول گشتم. ورزش کردم تا حدودی. زیاد خوردم ولی چاق نشدم هنوز! یه سری گشت و گذارم کردم واسه خودم.ء

همچنان دنبال کتاب گویای انگلیسی خوبم. اعتیاد پیدا کردم که تو خیابون راه میرم یکی تو گوشم انگلیسی حرف بزنه. تخم این اعتیادم آخرین کتاب گویایی که گوش دادم کاشت تو مخم. توش یارو که آمریکاییه تعریف می‌کرد که چند وقتی که فرانسه زندگی کرده سی‌دی‌های صوتی فرانسوی رو میذاشته تو گوشش و تو خیابونای پاریس راه می‌رفته. می‌گفت اینجوری فرانسوی‌ها دوست‌داشتنی‌ترن. باید مهاجر باشی، باید صدای آدمای توی خیابون زبان دومت باشه تا بفهمی این چه حالیه! خیلی حال جوریه!ء

September 8, 2015

برای اولین 6 سپتامبری که باهم نبودیم

نوشته بودی
بایده بودنِ تو، باش
..
آقاهه گفت تولدته؟ گفتم نه... سالگرده. خندید. نپرسید سالگرد چی...ء
.
.
.
پ.ن: امروز فیس‌بوک عکستو آورده بهم میگه پنج سال پیش در چنین روزی با این آقا دوست شدی تو فیس‌بوک. می‌دونستی؟

August 31, 2015

این روزها که می‌گذرد

چند هفته می‌شد که از دست ف.ب عصبانی بودم و هی از خودم می‌پرسیدم چرا؟  آخرش فهمیدم که من برای خودم دوستان خیالی‌ای تراشیده‌ام و بعد برایشان وظایفی تعیین کرده‌ام و بعد چون وظایفشان را درست انجام نمی‌دهند عصبانی‌ام. این شد که برای متوقف کردن این سیکل بیمار تصمیم گرفتم از ف.ب جمع کنم بیایم بیرون. ولی خوب تجربه‌های قبلی یکهو کامل بیرون آمدن نشان داده بود که بعد از یک مدت برمیگردم و باز همان آش است و همان کاسه. برای همین تصمیم گرفتم این دفعه به جای طلاق صرفا رابطه‌ام را کم کنم و محدود به یک سری قابلیت‌ها. مثلا به نظرم یکی از بهترین استفاده‌ها از ف.ب برنامه‌هایی‌ست که اینور آنور برگزار می‌شود و یا اطلاع‌رسانی راجع به موضوعات مختلف. خلاصه که کاری که کردم و سعی در ادامه‌اش دارم این است که در طول هفته ببندم ف.ب رو و فقط آخر هفته‌ها بروم ببینم چه خبر است و برنامه‌ای چیزی اگر بود خبردار شوم. تجربه‌ی هفته‌ی گذشته هم نشان داد پنج روز نبودن در ف.ب فاجعه‌ای نبود و خیلی هم اتفاق جدیدی رخ نداده بود و همه‌چیز انگار همانطور بود که پنج روز پیش بود. ء

دیگه اینکه دو تا کتابی که داشتم میخوندم هردوشون تموم شدن و الان در دوران افسردگی بعد از پایان کتاب طولانی‌ام! البته اینا خیلی طولانی نبودن ولی من خیلی لفت داده بودم خوندنشون رو. و الان دلم برای تعریف کردنی‌های اسکاتِ کشتن مرغ مینا تنگ شده. البته دیشب هم فیلمش رو دیدم که طبق معمول همه‌ی فیلم‌هایی که از رو کتاب میسازن خیلی کمتر از کتابش بهتر بود. در واقع اصلا در حد و اندازه‌های کتاب نبود.ء

دیگه اینکه مدارس بازگشایی شده و من دارم سعی می‌کنم بر این حس چندشی که همیشه در چند روز آغاز مدرسه‌ها بهم دست میده غلبه کنم. که البته اصلا کار آسونی نیست. در این حد که از روی عصبانیت و چندش و تهوع از صبح یک برابر و نیم ِ آنچه که باید می‌خوردم خوردم!ء

و اضاف شود بر همه‌ی این‌ها یک سری نگفتنی‌ها که دو سه روزه تو مغزم و بدنم وول می‌خورن و خوشبختانه هنوز به خواب‌هام راه پیدا نکردن و من با ترس و لرز هر شب می‌خوابم و صبح که چشم باز می‌کنم یه دور زوایای مختلف خوابم رو مرور می‌کنم و بعد نفس راحتی می‌کشم که هان نه هنوز وارد اون مقوله نشدیم گویا! احتمالا خواب‌هام هم فعلا دارن طفره میرن از موضوع یحتمل با همون باور ذهنی همیشگیم که اگه بهش فکر نکنی یهو کان لم یکن میشه!ء
.
.
.
.
پ.ن: حالا من تو راه چی گوش بدم، کتاب گویام تموم شده! :( ء

August 22, 2015

من می‌خوام برگردم به کودکی...پشت سوال

چند وقتی‌ست که دارم یک کتاب گویا گوش می‌دم به نام "بالاخره یه روزی قشنگ حرف می‌زنم" که نویسنده‌ش خودش خونده کتاب رو. از موضوع کتاب و میزان بانمکی‌ش که بگذریم (انقدر خنده‌داره که تو راه دانشگاه هدفون به گوش بلند می‌خندم یهو و هی دور و برمو نگاه می‌کنم ببینم کسی فکر نکرده باشه من یه تخته‌م کمه)، روایت داستان‌ها و بالاخص زبان رواییِ راوی رو خیلی دوست دارم. گوش دادن به این کتاب دوباره اون غصه‌ی همیشگیِ اینکه زبان شخصیت آدم رو عوض می‌کنه رو بیدار کرد. اینکه من به انگلیسی که حرف می‌زنم یه مائده‌ی دیگه‌ام نه اون مائده‌ای که تو فارسی هستم و این خیلی رو مُخمه. در این حد که گاهی وارد بحث‌ها و صحبت‌ها نمی‌شم چون اون آدمی که به انگلیسی از خودم ارائه می‌دم حوصله‌ی خودم رو هم سر می‌بره. یعنی دقیقا اتفاق افتاده که وسط یه مکالمه‌ی طولانی به انگلیسی با یکی یهو حوصله‌م سر رفته! از خودم! و بعد ته بحث رو پیچوندم.ء
حالا این کتاب گویائه چه ربطی داره به این غم؟ ربطش اینه که یه خل‌بازی‌هایی یارو تو توصیفاتش از اطرافش و اتفاقاتی که افتاده داره (به انگلیسی طبعا) که شبیه "تعریف کردنی"های منه به فارسی. و وقتی گوش می‌دم از ته دل آرزو می‌کنم کاش من اینجوری انگلیسی حرف می‌زدم.ء

خلاصه که بعد از یه سری فکر کردن به این غم، رسیدم به اینکه حالا مثلا اگه بخوایم اینو درست کنیم چی کار باید بکنیم؟ بعد فکر کردم من تو فارسی چی شدم که اینی که هستم شدم؟ بعد یهو از ذهنم گذشت که چی میشه اگه من کودکی و نوجوونی‌م رو یه بار به انگلیسی زندگی کنم؟ یعنی از توی اون یه مائده با اون زبان درمی‌آد؟ و این فکر چندین روز همین‌طور تو مغزم قل خورد و قل خورد و عین گولّه برفی بزرگ شد تا دیروز که از جلو یه کتاب دست‌دومی فروشی می‌گذشتم، دیدم کتاب‌های کُمیک‌اش رو حراج گذاشته. شروع کردم بینشون گشتن و این سه تا رو جدا کردم.  می‌دونم که هر کدوم از اینا یهو وسط یه قصه‌ای‌ان ولی مهم  تجربه‌ی کُمیک خوندنه که من هیچ وقت نداشتم. اومدم خونه و چپیدم زیر پتو (بعله وسط مرداد انقدر سرد شده که باید پتو بپیچی دورت، کتاب بخونی) و اون مرد عنکبوتیه رو خوندم. این مجله (!) مال 1992ئه. یعنی بیست و سه سال پیش. عجیب اینکه حس خوبی داشت خوندنش. و ته‌ش شاکی بودم که چه زود تموم شد!ء

حالا از دیشب دارم فکر می‌کنم شاید مهاجرت فرصت دوباره زندگی کردن باشه. دوباره از اول. و بعد طبق معمول می‌شینم ضرب و تقسیم (یا بیشتر جمع و تفریق) می‌کنم که چقدر وقت داریم و تو این وقت باقی مونده مگه چقدر کار میشه هم زمان کرد؟

August 21, 2015

عاشقانه

شب شده و قرار است امشب بارش شهابی باشد. از عصری جسته گریخته آمارش را برایم خوانده‌ای. اینکه از چه ساعتی اوجش شروع می‌شود. اینکه چند دقیقه باید به آسمان زل بزنی تا شهاب ببینی. اینکه به کجای آسمان باید نگاه کنی. دلم برای هیجانت غنج ‌می‌رود. گوش می‌دهم و چیزی نمی‌گویم. لبخند می‌زنم. نمی‌گویم برایت که من با آسمان قهرم. ء

نیمه شب است. رفته‌ای توی تراس درست پشت پنجره‌ی اتاق روی صندلی نشسته‌ای و زل زده‌ای به آسمان. اینور پنجره من دراز کشیده‌ام و دارم در نور کم چراغ‌خواب کتاب می‌خوانم. همه ی چراغ‌های خانه را خاموش کرده‌ایم تا تراس تاریک‌تر باشد. تو پشت به من و رو به آسمان نشسته‌ای، من پشت به تو و رو به سقف دراز کشیده‌ام. دارم فکر می‌کنم فقط با آسمون قهرم نه با ماه و بعد فکر می‌کنم چی جوری میشه ماه رو از آسمون جدا کرد و تنهایی دوسش داشت. تو همین فکرهام که یهو صدا می‌زنی مائده مائده! از جام می‌پرم و از پنجره نگاه می‌کنم. انگار یه ستاره‌ی بزرگ داره هی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه و بعد یهو محو می‌شه. می‌خندیم.ء

August 19, 2015

داخل گیومه

دقیق تر بگویم. این روزها چیز جدیدی برایم رخ نمی دهد. همان داستان های قدیمی و همیشگی‌ست که آدم های تازه از راه رسیده آن را تجربه می کنند.ء

August 14, 2015

!کجا بودی؟ باشگاه! کجا میری؟ باشگاه

در یک ماه گذشته تقریبا شش‌بار رفته‌ام به این باشگاهی که حرفش را زدم در پست قبلی. ویژگی اصلی این باشگاه این است که همه خانم هستند. از کارمندان و مربیان تا مراجعه‌کنندگان. خلاصه که آخرین باری که آنجا بودم و روی تخت دراز‌نشست دراز کشیده بودم و زل زده بودم به سقف با خودم حساب کردم که شش دفعه آمده‌ام و هر دفعه حداقل یک ساعت و نیم اینجا بوده‌ام. از دم در رفته‌ام رخت‌کن و لباس عوض کرده‌ام. بعد هم تردمیل و بعد هم دور باشگاه روی دستگاه‌های مختلف ول چرخیده‌ام. در تمام این مدت یک کلمه هم حتی با هیچ‌کس حرف نزده‌ام. نه که من نخواهم حرف بزنم، کسی هم با من حرف نزده. درواقع به ندرت با کسی چشم تو چشم شده‌ام.ء

بهش میگم جایی زندگی می کنیم که نُه ساعت توی باشگاه باشی هیچکی یه کلمه هم باهات حرف نمیزنه. میگه بقیه باهم حرف می‌زنن؟ کمی فکر می‌کنم و می‌گم نه...ء

مرور می‌کنم و می‌بینم به غیر از تک و توکی که دونفری می‌آیند، بقیه هم مثل من دائم سرشان به کار خودشان است و اغلب -باز مثل من- هدفون توی گوششان است. خودم را که تصویر می کنم، تمام آن نُه ساعت را انگار توی حبابی بوده‌ام که صدای موسیقی‌اش آنقدر بلند بوده که صدای نفس‌نفس‌زدن خودم روی تردمیل را هم نمی‌شنیده‌ام.ء 

August 2, 2015

بی‌ربطی‌جات

یک اشتباهی که همیشه‌ی زندگی‌ام مرتکب شده‌ام سرمایه‌گذاری بیش از حد روی آدم‌ها بوده. لامصب درس عبرت هم نمی‌شود برایم. بدی‌اش این است که وجود این شبکه‌های اجتماعی بدتر به این عادت دامن زده. حالا طبق معمول که از آدم‌ها خسته و گریزان شده‌ام باز پناه آورده‌ام به دنیای کتاب‌ها. و همین خوش‌گذرانی‌های یک نفره. همین که خودم به حال خودم ول بچرخم و توی خیابان برای خودم قدم بزنم و فکر و خیال کنم. همین تهران‌گردی‌های بی‌تهران...ء

چندتا تغییر دیگر هم در روزمرگی‌هایم رخ داده. یکی اینکه آقا من چرا هیچ‌وقت در زندگی‌ام با موسیقی رفیق نبوده‌ام؟ جدا" برام سواله. اوایل فکر می‌کردم شاید چون هیچ وقت موسیقیِ درست درمان گوش نداده‌ام و کسی مرا با موسیقی آشنا نکرده! (از اینکه این حرف مزخرف است و در ده سالگی کلاس نت‌خوانی و فلوت و از اون سازچوبی‌بکوبی‌ها می‌رفتم که بگذریم،). این شد که یک مدت گیر دادم به شجریان. حوالی سال‌های 83 و 84 بود فکر کنم و خودم را با آلبوم "شب، سکوت و کویر" خفه کردم. بعد یک مدت سوئیچ کردم روی موسیقی‌های دوبس دوبس که خوراک پشت فرمان گوش دادن بود و گره‌شان زدم به تک تک اتوبان‌های تهران. بعد که آمدم اینجا باز هم دری‌وری گوش دادم تا یکی دو سال پیش که باز فیل‌ام یاد هندوستان کرد که آقا چرا موسیقی را به آدم درست معرفی نمی‌کنید و گیر دادم به موسیقی کلاسیک و شوپن و بتهوون و این‌ها. این هم دوام زیادی نداشت. حالا چند وقتی‌ست راک گوش می‌دهم!! آن هم راک ایرانی!!ء
کاش یک دکتری بود می‌رفتی پیشش روی کاناپه دراز می‌کشیدی و این‌ها را برایش می‌گفتی بعد می‌گفت عزیزم این‌ها ناشی از عقده‌ی فلان و بهمان است. بعد یک فلش از جیب روپوش سفیدش درمی‌آورد می‌گفت این‌ها را سه بار در روز گوش بده خوب میشی! یا مثلا می‌گفت ریشه‌ی عدم وابستگی شما به موسیقی این است که روی مخ‌ات می‌رود که به مدت بیش از ده دقیقه صدای مغزت ساکت شود و صدای دیگری توی مغزت بپیچد. از شما موسیقی‌گوش‌کن درنمی آید عزیز ِ من! بی خیال شو و به همان رمان‌هایت بچسب. والسلام

تغییر بعدی این است که شروع کرده‌ام ورزش کردن. آقا همین جا بگم که تاکید این جمله روی "شروع کرده‌ام" می‌باشد! بیان دقیق‌ترش همین این است که دو بار رفته‌ام این باشگاهی که بیش از یک سال است دارم ماهانه پولش را می‌دهم و هربار چهل دقیقه روی تردمیل یورتمه و چهارنعل رفته‌ام. ولی خود همین هم برای من تغییر بزرگی‌ست! (که برای حفظ آبروی خودم جلوی خودم که در آینده برمی‌گردد این پست‌ها را می‌خواند زیاد وارد جزییات چرایی‌اش نمی‌شوم.)ء

July 31, 2015

مشکی یا خرمایی؟

رمان سال بلوا را تمام می‌کنم. ساعت دو نیمه شب است. میروم دست‌شویی و توی آینه به خودم می‌گویم باید داستان دختری را بنویسم که روی موزاییک سرد کف دست شویی مچاله شده. بعد فکر میکنم به داستان دخترک که حالا قیافه‌اش شبیه نوشای سال بلواست. با پیراهن مردانه‌ی گشادی که آستین‌هایش را چند تا بالا زده. رویم را از آینه برمی‌گردانم و به دختر نگاه می‌کنم که زانوهایش را بغل کرده و سرش را گذاشته رویشان. آن گوشه پشت در دست شویی مچاله شده، درست یک قدم آنورتر از من. 

می‌نشینم روبرویش. او روی موزاییک سرد نشسته، من اما روی پادری. می‌ترسم دستم را بگذارم روی شانه‌اش. همانطور در سکوت می‌نشینم آنجا شاید سرش را بلند کرد. و سعی می‌کنم از لابلای موهای بهم ریخته‌اش فکرهایش را ببینم. فکر می‌کنم موهایش چه رنگی‌ست؟ مثل دخترک داستان من مشکی‌ست یا مثل نوشای سال بلوا خرمایی تیره؟ بعد سعی می‌کنم صورتش را تصویر کنم. می‌دانم که شبیه نوشاست ولی نمی‌دانم نوشا چه شکلی‌ست. فقط می‌دانم خوشگل است. خیلی خوشگل است. آنقدر خوشگل که هرکسی در سنگسر و شیرازِ سال بلوا که اورا از روبرو دیده به او گفته وای تو چقدر خوشگلی. سرش را هنوز بالا نیاورده. گریه نمی‌کند. هیچ تکانی نمی‌خورد. منم همانطور روبرویش چهارزانو نشسته‌ام. 

چهارزانو نشسته‌ام و غرق شده‌ام در بهم‌ریختگی ِ موهایش. موهایش مشکی‌ست یا خرمایی؟ سرم را نزدیک‌تر میبرم. بوی خاک دماغم را پر می‌کند. لبخند میزنم.

"پس از من دختری متولد می شوداز نور
با گیسوانی مشکی که همیشه بوی خاک می دهند.
او تکرار ِمن نیست
ادامه ی رسالت ِ نانوشته ی ناکامی ست..."(1)


پ.ن:
(1) مراجعه شود به
بوی خاک خیس همیشه عاشقش می کرد

June 21, 2015

...سَر ندارند به سِرّمان

رازها آدم‌ها را به هم وصل می کند. هرچه رازها بزرگتر باشند طناب‌های این اتصال محکم‌تر می‌شود. همین!ء

وحدت

یک وقت‌هایی هست که به حال و هوای خودم در یک زمان‌هایی در گذشته غبطه می‌خورم. و رمضان یکی از آن وقت‌هاست. به رمضان‌های کودکی، به رمضانِ هشتاد و سه و چهار و پنج... ء
در رمضان‌های غربت اما چیزهای بیشتری یاد گرفتم. مثل همه‌ی تجربه‌های دیگرش خودم را خیلی بهتر شناختم. یعنی دیدم خودم بدون جوّ و محیط چه شکلی‌ست. دیدم بُعد زمان و مکانِ مائده را عوض کنی چقدر خودش عوض می‌شود. دیدم چقدر از آنچه بودم خودم بودم و چقدر پژواک ِ محیط. ء

شکرت که فرصت دادی که ببینم کوچک بودنم را. قد و اندازه‌ی بودنم را. قدرتِ بزرگ شدن هم بده! دمت گرمء

May 13, 2015

آدم متناقضی که من باشم

از یک طرف معتقدم که آدم‌ها نباید بر اساس ظاهرشان دسته‌بندی شوند و باید درون آدم‌ها را دید و شناخت، از آن طرف خودم عاشق آدم‌های خوشگلم. یک‌جوری که دلم می‌خواهد همین‌طوری بنشینم تماشایشان کنم. ء

از یک طرف مسخره می‌کنم این‌هایی را که همه‌اش در حال رژیم گرفتن و کالری شمردن هستند، که چقدر سخت می‌گیرند زندگی را. از آن طرف برای هر یک کیلویی که در این سال‌ها چاق شده‌ام هر روزِ خدا خودم را سرزنش کرده‌ام و می کنم.ء

از یک طرف داد سخن می‌دهم (توی دلم البته) که چه دکانی باز کرده‌اند برای کرم دور چشم و سرمِ ضدچروک و چه و چه. از آن طرف توی آینه غر می‌زنم به پوستم که چرا مثل چند سال قبل نیست. ء

همه‌ی این‌ها باعث می‌شود فکر کنم که من اصل نیستم. بدلی هستم از آن چیزی که فکر کرده ام درست است. بعد حالا بین ظاهرم و آن چیزی که درونم است گیر افتاده‌ام. مثل آن سال‌های نوجوانی که جلوی آینه غر می‌زدم که چرا من شبیه فلانی یا فلانی نیستم و بعد کف حیاط مدرسه که می‌نشستیم داف‌ها را مسخره می‌کردیم که خنگ‌ان. 

May 10, 2015

شبیه من نشو

دراز کشیده‌ام و دارم با گوشی‌ام ور می‌روم. نه که کار مهمی داشته باشم. همین عادت مسخره‌ی برو تو این اپ بیا بیرون برو تو اون یکی. نشسته‌ای روی صندلی ِ پای کامپیوتر و داری برایم حرف می‌زنی. اول از ماجراهای دانشگاه می‌گویی. وسط‌هایش راجع به استادت حرف می‌زنی بعد برمی‌گردی سر موضوع اصلی پروژه‌ات، بعد یادت می‌افتد که چند تا چیز جالبی که امروز در مقاله‌ها خوانده‌ای را برایم بگویی. وسط تعریف کردنی‌های مقاله‌ها سوئیچ می‌کنی روی نکته‌های جالب سخنرانی‌هایی که امروز شنیده‌ای (از رادیو یا توی اینترنت) بعد گیر می‌دهی به موضوع یکی از این‌ها و حول و حوش‌اش حرف می‌زنی. بعد یکهو یک گیری به خودت می‌دهی. مثلا اینکه چرا آنقدری که باید پروژه را جلو نبرده‌ای بعد یک گیری به زندگی می دهی. مثل اینکه به اندازه‌ی کافی وقت نیست. بعد برمی‌گردی چند تا از نقطه نظرات خودت و تئوری‌هایی که لابلای همه‌ی حرف‌های قبلی داده‌ای را زیر سوال می‌بری. ته‌اش هم یکهو می‌گویی شاید نباید همه‌ی این ها رو بگم. اُکی‌ه که من همه‌ی این ها رو می‌گم؟

و من تمام مدت که داری دور این دایره‌های کوچک و بزرگت دور می‌زنی... که دایره‌هایت با هم تداخل پیدا می‌کنند و تودرتو می‌شوند، تمام این مدت دارم فکر می‌کنم: شبیه ِ من نشو...همین‌جوری بمون!ء