April 8, 2014

از حسرت هایمان

زمان کنکور بهمان یاد داده بودند که برای هر مقدار درس خواندن یک جایزه ای برای خودتان تعیین کنید که انگیزه داشته باشید و چه و چه. آن موقع من برای خودم اینطور برنامه ریزی می کردم: یک و نیم ساعت دیفرانیسل، نیم ساعت رمان. یک ساعت تست زبان، نیم ساعت خواب. اینطور شد که بسیار رمان ها سال کنکور خواندم و چه رویاها که ندیدم

امشب هم وسط مقاله نوشتن گوشه ی چشمم به خانم دالاوی بود که اگر تند تند بنویسم و این بخش امشب تمام شود، می توانم چند صفحه دیگر بخوانم

پ.ن: یک برنامه تلویزییونی بود چند وقت پیش که یکی از قاسم.خانی ها به مجری برنامه گفت کاش فیلم دیدن شغل بود. یعنی به آدم پول می دادن که بنشیند فیلم ببیند، آنوقت من الان کلی پولدار بودم. حالا حکایت ماست و این همه کتاب نخوانده که دلم پیش تک تک شان است

April 4, 2014

کارت پستال های یونیسف

چقدر بعضی چیزهای کوچک  ِمسخره به بعضی خاطره های عمیق وصلند. مثل کارت پستال های یونیسف. مثل آدامس ریلکس آبی. مثل حتی دماغ عملی و چشم های درشت که وصلند به تو که دو سال تمام هر روز می آمدی و صاف کنار من می نشستی. حالا ولی خیلی خیلی دور افتاده ایم از هم. آن شبی که عروسی ات بود خبرش بهم رسیده بود. تو نگفته بودی آدم های دیگری گفته بودند. من آن شب تا طرف های 3 صبح بیدار بودم. مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی آن شب و خاطره اش صاف رفت نشست کنار کارت پستال های یونیسف که عید ها بهمان میدادی و آدامس ریلکس که بعد از هر زنگ تفریح تعارفمان می کردی. رابطه من و تو هیچ وقت خیلی عمیق نبود. مثل این زن و شوهرهای ازدواج های معرفی بودیم. یک روزی که هیچ نیمکتی خالی نبود کنار هم نشستیم. در یک چیز مشترک بودیم. هیچ کس دوست نداشت کنار ما بنشیند. به روی خودمان نیاورده بودیم. کم کم ولی چیزهای مشترک بیشتری پیدا کردیم. برای همین هم سال بعدش باز کنار هم نشستیم لابد

آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است

همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی

من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد

تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟

امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم  چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام

March 20, 2014

نوروزهای خانه ی ما

 اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
 شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی

March 18, 2014

از چهارشنبه سوری هایمان


تو که نیستی تنبل می شوم و سمبل می کنم هر مهمی را


امسال بهار با تو می آید
و من این را
به فال نیک گرفته ام

...و خداوند قلم را آفرید


از آخرین پست ام مدام فکر می کنم چقدر نوشتن خوب است. از همان 12-13 سالگی که شروع کردم توی سررسید ها نوشتن همیشه احساس می کردم گوش شنوایی هست که همه ی حرف های مغز و دلم را می شنود. این بود که کاغذهای سفید شدند همدم همیشگی ام. حالا هم گاهگداری که دلم دارد منفجر میشود می نشینم روبروی این وبلاگ و تند تند تایپ می کنم. بدون اینکه فکر کنم کی می خواند و کی بروم سرخط و غلط املایی و نگارشی و چی و چی را تصحیح کنم حتما

خلاصه که آمدم بگویم حالم خوب است. سنبل هایی که از بازار تره بار اینجا خریده بودم پژمرده شدند. دیشب دو تا سنبل تازه خریدم. سبزه ی ماش توی یخچال یخ زده بود دیشب. اول کلی غصه اش را خوردم بعد گذاشتمش روی میز جایی که صبح آفتاب بیفتد رویش و کلی قربان صدقه اش رفتم که جان مادرت خوب شو و از این سبزه ی گندم شاخ شمشاد یاد بگیر که ماشالله آخ نگفته! (الان براش زدم به تخته).ء
امروز صبح پاشدم سبزه ماش برگشته بود نیم سانت هم رفته بود بالاتر! این شد که کیفم کوک است و منتظرم فردا بشود که هفت سینم را بچینم. برای هفت سین امسال وسواس شدیدی دارم. تجربه نشان داده هروقت وسواس شدیدی داشتم گند زده ام ولی خوب امیدوارم این یکی اینطور نشود

امروز چهارشنبه سوری ست ولی من به سُنت 10 سال (بلکم بیشتر) اخیر قرار است در خانه بمانم و بروی خودم نیاورم که روز خاصی ست و خیلی هم در آرامش زیر پتوی نرمالوی خودم چای بخورم و کلاه. قرمزی 93 ببینم! ء


پ.ن: دلم می خواست امسال شیرینی کشمشی بپزم ولی خوب اونجوری که صدف یادم داده بود (که نصفش را هم یادم رفته) باید تویش عصاره وانیل بریزم. که بعد از اینکه دو تا سینی از اون کشمشی های دفعه قبل را خوردم تا ته، تازه فهمیدم که عصاره وانیلی که اینجا می فروشند نمی دانم چند درصد الکل دارد! خلاصه که اون از لیست حذف شد! منم بلد نیستم چی را باید جایگزینش بکنم و چقدر ازش بریزم! این شد که شیرینی پختن را بی خیال شدم. ضمن اینکه شیرینی کشمشی مورد علاقه ام گویا جزو شیرینی های عید نیست (یادم هم نمی آید عید خانه کسی دیده باشم). باید بروم طرز پخت آن شیرینی نارگیلی هایی را یاد بگیرم که با وسواس می چیدیم و رویش سلفون می کشیدیم و فقط تا روز سوم تازه بود و بعدش عین نان خشک پودر می شد

March 16, 2014

همه تان آمده اید که بروید

لازم نبود تو بروی تا من این همه دلم برای زمین و زمان تنگ بشود! کدام اسفند آمد و من دلتنگ نبودم! حتی دلتنگ ِ نمی دانم چه. انگار اصلا این روزهای آخر سال بغضی دارد که باید به دوش بکشی تا برسی به آن لحظه ی سال تحویل و بعد احساس کنی جایی درونت چیزی سر جایش نیست

الان یک ساعت است دارم "سوغاتی" را پشت سرهم گوش می کنم. الان دو ساعت است که توی اینترنت دارم عکس های آدم های خوشحال کنار خانواده هایشان را تماشا می کنم. من خودآزاری مزمنی دارم که ریشه در جایی خیلی دور دارد. جایی در کودکی ام که کسی زیر گوشم زمزمه کرد تو دختر خوبی نیستی... باید دختر خوبی باشی. نمی دانم کی بود و کجا بود... ولی از همان موقع من خودم را برای بودنش آنگونه که هست سرزنش کردم. و برای جبران این خوب نبودن خودم را آزار دادم

این حرف ها حرف های امروز و دیروز نیست. حرف های بیست و چند سال پیش است. حافظه ای که مرا می برد به آینه ی دست شویی مهدکودک وقتی 5 سالم بود و برای اولین بار کشف کردم وقتی صورتت را با صابون می شوری لازم نیست حتما چشم هایت را ببندی. وقتی 5 سالم بود و سوزش ادرار داشتم و به کسی نمی گفتم. نمی دانم از همان بچگی چه مرگم بود که فکر می کردم حرف را نباید زد. فکر را باید غورت داد

این خاطره های تک و توک ... این تصویرهای بیست و چند سال پیش خیلی وقت ها صاف می آیند جلوی رویم می نشینند. نمی دانم چرا... واقعا نمی دانم چرا دست از سرم برنمیدارند. و در تمام این ها... تو هستی... تو درست در یک روز سرد زمستانی وارد خاطره های من شدی و هیچ وقت بیرون نیامدی... از آمدنت فقط بوی چادر مشکی یادم هست... و صندلی عقب پیکان و نرده های در بیمارستان...از بودنت ولی هزار خاطره ریز و درشت هست که مدام می آید و میرود و باز در خواب های آشفته ام می آید و دیگر هرگز نمیرود... از آن وقتی که دست و پایت را با پارچه های سفید گره زده بودند به تخت بیمارستان که یکوقت تکان نخوری که سوزن سُرُم پاره نشود. از آن وقتی که فکر می کردم داری می میری. نمی دانستم مردن دقیقا چیست ولی هنوز یادم هست که با خدا معامله کرده بودم که مرا ببرد و تو باشی. آن موقع ها عقلم نمی رسید که اگر من نباشم و تو باشی می شود مثل همه ی این 5 سالی که گذشت که تو بودی و من نبودم... نمی فهمیدم بودن کنار می خواهد... باید کنار من باشی...باید مثل تمام آن بیست سال و اندی توی تک تک خاطراتم باشی
می دانی من حسرت چی را بیش از همه می خورم؟ حسرت آن شب هایی که می ترسیدی تنهایی بروی دست شویی و من ناز می کردم برایت که بیایم و پشت در بایستم. من حسرت می خورم که می دانستم ترس ات را ولی همپایت نبودم. من ترس های تو را مثل کوچکی  ِ دلت خوب می دانستم. تو آخر توی تمام لحظه های من بودی...تمام لحظه ها...لحظه هایی که پنج سال پیش پشت شیشه ی لعنتی فرودگاه امام برای همیشه متوقف شدند

دارم خضعبلات می بافم. دلم انقدر تنگ شده که دیگر هیچ حرف نگفته ای هیچ جایش جا نمی شود. تو نمی دانی... هیچ کدامتان نمی دانید که من از همان کودکی از دوست داشتن می ترسیدم. می ترسیدم که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم برود و دیگر نیاید. شاید از همان موقع که دست های تو را به نرده های تخت بسته بودند این را یاد گرفتم. من از رفتن آن هایی که دوستشان داشتم انقدر می ترسیدم که عقلم نرسیده بود که آخرش همه شان یکجا می مانند و من می روم... من سرم را می اندازم پایین و میروم. به همین راحتی

حالا هم از دوست داشتن می ترسم. من شب ها نفس های آدم ها را می شمارم. که مبادا هزارمی اش بیاید و هزار و یکمی اش نیاید. من از دوست داشتن می ترسم. دلم می خواست در دلم باز میشد و همه تان را می چپاندم توی دلم و درش را صد تا قفل و زنجیر میزدم تا هیچ کدامتان هیچ جایی نروید. تا دست هیچ کس به شما نرسد تا شما نه برای من که در من باشید. که شما را ببرم با خودم هرجا که رفتم. که دیگر بغض نباشد... دلتنگی نباشد... این اشک های لعنتی  ِدم سال تحویل نباشد

...تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد


امسال مثل پارسال و مثل هر سه- چهار اسفندی که گذشت قرار است خانه ام را آب و جارو کنم، گل بخرم و هفت سین بچینم. قرار است خانه ام آماده ی پذیرایی از میهمان شود. کدام میهمان؟ 
اولین سالی که هفت سین تنهایی را چیدم، دلم گرفته بود که هیچ کدامتان هیچ وقت کنار هفت سین ِ من نمی آیید. عید و بهار را انگار گره زده باشند به تنهایی های من. آن سال های اول گذشت و من یاد گرفتم تنها بودن را. کنار هفت سین، روبروی آینه تنها نشستن را

امسال ولی همه چیز فرق می کند. خانه مان را قرار است تمییز کنیم و اولین هفت سینمان را باهم بچینیم. خانه خانه ی نو ست و منتظر مهمان ها که بیایند عید دیدنی
من ولی تمام اسفند را...تمام این اسفند لعنتی را... دلتنگ ِ تو ام پسرک
کجای کودکی هایمان فکرش را می کردیم که یک روزی بیاید که من اینور کره ی زمین باشم و تو آنور و هرچقدر که دست هایمان را دراز کنیم به هم نرسند

کجای زندگی ام فکرش را می کردم که هزار بهار هم که بیاید و برود... تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد

February 28, 2014

داستان خوانی



داستان چتر از غلامحسین ساعدی رو خیلی دوست داشتم. خوندمش واسه رادیو گاهشنود

تو باشی کار سختی نیست



این روزها شهر خاکستری و هوا به شدت سرده. ولی من به طرز عجیبی حالم خوبه. خیلی خوب. این حال خوب شاید واسه اینه که شروع کردم ورزش کردن. شایدم واسه اینه که عید داره میاد. نمی دونم. شادمانی ئی دارم از نوع بی سبب

February 14, 2014

...وسپا، بالون، شال


پ.ن: الان رفتم توی مترجم گوگل گشتم دنبال معنی ِ فارسی ِ "چارم". نوشته افسون...فریبندگی...دلربایی

February 9, 2014

حرف

یک: بچه که بودم دلم می خواست روباتی داشتم که مشق هایم را می نوشت. این روزها هم دلم می خواهد کارهایم را بین خودم و روباتم تقسیم کنم

دو: بی حوصلگی ِ بی دلیل گاهی یادت می اندازد که زندگی تا وقتی تو خوب باشی خوب است. اخم که کنی آن روی سگش بالا می آید دوباره

سه: از خوشی های امشبم تماشای اسنو-بُرد زنان در المپیک روسیه بود

سه-دو: حسودی

February 4, 2014

دل-سوزی

پسره می آید سر میزم و می گوید می خواهد راجع به کارهای داوطلبی سوال بپرسد. می گوید بگو تو تاحالا چه کارهایی انجام داده ای. می خواهد برای رزومه اش شروع کند پر کردن بخش کارهای داوطلبانه. من هم شروع می کنم تیتروار می گویم که
سیف-واک
انجمن دانشکده
گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان
خانه ی بیماران مبتلا به سرطان سینه
جمع کردن پول درنمایشگاه محصولات گلف برای کودکان سرطانی
داور کارگاه علمی دبیرستان دخترانه
خوندن داستان برای بچه های دبستانی
ارائه ی اسلاید های مرتبط با انرژی برای بچه های دبستانی
کمیته ایمنی دانشکده
کنفرانس نفت
همین طور که دارم می گویم پسرک نیشخندی می زند و با تمسخر می گوید پس کی درس می خواندی؟ دلم می خواهد بگویم همان موقع که تو سریال می دیدی. حرفم را قورت می دهم و می گویم خیلی هایشان یک روزه بوده اند و اکثرا هم عصرها و شب ها

بهش می گویم دنبال کاری باش که خودت هم دوستش داشته باشی. مثلا من چون دوست داشته ام زبان اشاره یاد بگیرم چند روز پیش ایمیل زده ام به رییس انجمن کر و لال های آلبرتا و تقاضا کرده ام که به عنوان داوطلب با آنها همکاری کنم. اشاره می کند به لیست حروف الفبای زبان اشاره که چسبانده ام روبرویم و می گوید خوب تو به چیزهای خیلی زیاد و گاها بیخودی علاقه داری. ته ش هم یک ببخشیدا اضافه می کند. بجای اینکه باز جواب درست و درمانی بهش بدهم می گویم خوب تو هم دنبال همان یکی دو تا چیزی باش که دوستشان داری 


خلاصه بعد از چند جمله ی دیگر میرود و من احساس می کنم قلبم مچاله شده. من واقعا به چیزهای خیلی زیادی علاقه دارم. تازه طرف نمی داند که من نه تنها همیشه رویای بازیگر تئاتر شدن داشته ام و دارم، بلکه می خواهم نویسنده بشوم. می خواهم رمان بنویسم. طرف نمی داند که من خودم هم درست نمی دانم که از زندگی ام چه می خواهم. انقدر به همه در و دیواری می زنم که پیدا کنم آن یگانه چیزی را که روحم را آرام کند. دلم درست در ان لحظه ای که به مانیتور زل زده ام برای خودم می سوزد. برای خودم که همه ی این کارها را برای این کرده ام که لحظاتی که مشغولشان بوده ام بهترین لحظات زندگی ام بوده. که ضربان قلبم بالاتر بوده و شب هایش با لبخند سرم را گذاشته ام روی بالشت. نگاهم دوباره می افتد به علامت های زبان اشاره که چسبانده ام به دیوار روبرویم. زبان اشاره ولی سوای همه ی آنهاست. من دارم زبان اشاره یاد می گیرم که برگردم. تازه بریل هم در لیست کارهاست. این را به طرف نگفتم. خیلی چیزها دلم می خواست بگویم و نگفتم. خیلی وقت است که دیگر خودم را برای آدم ها توضیح نمیدهم. اما دلم هنوز مچاله دارد تلپ تلپ توی قفسه ی سینه ام باز و بسته می شود

January 28, 2014

پست چی

حوصله ام سر رفته، میروم سراغ رادیو گاهشنود و داستان صوتی اناربانو را می گذارم که بلند پخش شود و شال گردنی را که یکی دو سال است دارم می بافم برمیدارم و شروع می کنم یکی زیر یکی رو. داستان انار بانو از فرودگاه امام شروع می شود. از بازرسی چمدان و من غرق در آن همه تصویر و آن همه دلشوره، چشمم به کاموای سبز لجنی ِ خوشرنگ است و گوشم به دختری که دارد داستان را می خواند و فکر می کنم هم او هم گلی ترقی و هم من و هم هزار نفر دیگر که این قصه را می خوانند و گوش میدهند چند بار هر کدام این دلشوره ی لعنتی فرودگاه امام را زندگی کرده ایم؟ و بعد فکر می کنم شاید اگر این دلشوره نبود هیچ چیزی نداشتیم که بگذاریم روی آن بغضمان و خفه اش کنیم. خفه اش کنیم تا برسیم آنور کره ی زمین و از خستگی  ِ آن همه را که آمده ایم لبخند بزنیم به تخت خوابمان که یک ماه است منتظر ماست
دارم دونه دونه می بافم و هی فکر می کنم دارد خراب می شود این شالگردن و گلی ترقی دارد از ماجرای زنی می گوید که در فرودگاه امام آویزانش شده که فرم گمرک برایم پر کن، راه و چاه نشانم بده. اسمش اناربانوست. وسط همه ی این ها یکهو صدای ترق توروق ِ در آپارتمان می آید. تو دیروز رفته ای شهر همسایه برای کار اداری و شب مانده ای و صبح با اتوبوس راه افتاده ای که برگردی. با اینکه طبق پیش بینی ام حالاها نباید برسی یکهو فکر می کنم شاید اتوبوس گازش را گرفته و هرچه که هست و بهر دلیل زودرسیده ای حالا. بلند می شوم کاموا را پرت می کنم روی تخت و تا بیایم صدای رادیو را خفه کنم، بلند بلند قربان صدقه ات میروم. تو هیچی نمی گویی. دیگر از در هم صدا نمی آید. با لبخند کشیده از اتاق می آیم بیرون
 .نیستی
.روی پادری ِ پشت در پاکتی افتاده
.و صدای پای پست چی که دور می شود
و من زیر لب می خندم که اگر فارسی بلد بود خوب تعریف کردنی ئی برای خانواده و رفقایش می شد
پاکت را برمیدارم. برای توست. یادم می افتد که تو هنوز نیامده ای. پاکت را ول می کنم که بیفتد روی همان پادری

پ.ن: آنروزی که ذوق کردیم که وسط در آپارتمان یک شکاف است که پست چی مثل فیلم ها از لای آن برایمان نامه بیندازد فکر نکرده بودیم که آن 20 سانت شکاف با آن سرپوش فلزی ِ قدیمی اش به اندازه ی باز شدن خود ِ در سر و صدا دارد

January 22, 2014

آه... تو کوچه کوچه مرا بلدی


...خیال روسریت مثل باد
سراب چشم تو بی اعتماد

و دستهای من این جاده های بی برگشت
و دستهای تو آن آسمان  ِ درهم رشت

و دستهای تو باران به جاده می گیرند
که دستهای مرا بی اراده می گیرند
کبوتران خبر در تدارک سفرند
مترسکانه نمان تا کلاغها بپرند

خیال روسریت مثل باد می بردم
سراب چشم تو بی اعتماد می بردم

January 21, 2014

...گاندی


یک ماه پیش آمدم اینجا بنویسم که گاندی را به نام تو زده ام. آمدم که بنویسم ولی آقای گوگل که نمی داند من از کجای این کره ی خاکی سربرآورده ام گفت که انگار کسی از جایی آنور دنیا دارد سعی می کند وارد نوشته های تو شود و ما فکر می کنیم قطعا اشتباهی باید شده باشد. بعد شروع کرد اصول دین پرسیدن و من جواب هیچ کدام از سوال هایش را یادم نمی آمد چه دروغی سرهم کرده بودم. این شد که یک ماه حرفم را در دلم نگه داشتم تا بلند شوم بیایم همان نقطه ی کره زمین که آقای گوگل ماهیتم را بشناسد و بگذارد وارد صندوقچه ی نوشته هایم شوم و برای تو که الان دو سه کیلومتر آنورتری ولی آن موقع که حرفم در دلم بود اقیانوسی بینمان بود...برای تو بنویسم که من گاندی را به نام ِ تو زده ام

می دانی من از همان موقع که جوی های ولیعصر را می پریدم شروع کردم بنام زدن خیابان ها. وصال، فلسطین، ولیعصر، انقلاب... یادگار امام را بنام مادرم زده ام. شریعتی را بنام پدرم. بیست و چهارمتری به نام فاخته. آن خیابان شهرک که نمی دانم اسمش چه بود به نام ونوس. تقاطع طالقانی و قدس بنام فائقه. البته آدم هایی هم هستند که دست و دل بازانه محله ای را بنامشان زده ام. راستش را بخواهی برای خودم هنوز  خیابانی برنداشته ام

آن روز ِ یک ماه ِ پیش وقتی برای اولین بار بعد از نشستن هواپیما از خانه زدم بیرون... وقتی تمام راه زل زده بودم به کوه ها، وقتی راننده تاکسی همت را پیچید توی گاندی یکهو انگار قلبم مچاله شد. درست آن لحظه بود که فهمیدم من گاندی را بنام تو زده ام

December 5, 2013

دی های بی تو


آغوشت را باز کن
تهرانم
دارم 
می آیم
...

جعبه سیاه چرمی

دلم می خواهد به جای همه ی کارهایی که در آن سه صفحه لیست کرده ام، بروم تیاتر پروانگی را در سالن قشقایی ببینم. بروم کافه های گاندی. یک نفر از سال های دور را پیدا کنم و این کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم را که دیشب می خواندم بهش هدیه بدهم و بگویم ببین فقط ما نبودیم که آنطور زندگی کردیم و فکر کردیم . ببین لیلا جاهد هم درست از یک سنی شروع کرد به خیابان درمانی. ببین که جوانی من و تو چگونه تکثیر میشود. ببین سامان اینجا نوشته که باید از همه ی ما آزمایش خون بگیرند تا معلوم شود چقدر تهران در خون مان داریم


می دانی؟ من همیشه موقع چمدان بستن رازی دارم. رازی که 5 سال است موقع چمدان بستن راهش را از لا به لای پاکت ها و جعبه ها پیدا می کند و می آید صاف می نشیند بین چمدان سیاه و چمدان خاکستری. و بعد من آرام و بی صدا میروم سراغ تمام چیزهایی که دوستشان دارم. چیزهایی که هیچ وقت نفهمیدم کاربردشان چیست ولی برای آرام کردن این دل لامصبم هی با خودم کول کردمشان از آن خانه به این خانه. از این کشو به آن کشو. از این جعبه به آن جعبه.  میروم از لابلای همه صندوق ها پیدایشان می کنم و می چپانمشان لای لباس ها و کتاب ها و سوغات ها. جوری که دیده نشوند. فقط باشند. و رازم که حالا با آن لبخند رضایتش لم داده به چمدان خاکستری، دستش را می کشد روی در جعبه ی سیاه چرمی ام و زیرلب می گوید شاید هم دیگر برنگشتی

December 3, 2013

داستان خوانی


چند وقت پیش که مجموعه داستان وودی آلن رو خوندم عاشق یکی از داستان کوتاهاش شدم. خوندمش واسه گاهشنود که میگذارمش اینجا



November 28, 2013

تو را کوه ها از من گرفتند

لیلا داره می آد (میره). هر روز میرم وبلاگش رو می خونم و همه ش یاد روزهایی می افتم که بهداد داشت میرفت (اولین تجربه من از رفتن) و روزهایی که خودم داشتم  می اومدم (دومین تجربه ی من از رفتن). همه ش این جمله ها می آد تو کله ام که

بهداد: حس آدمی رو دارم که قراره کله ش بخوره تو یه سنگ گنده ولی خودش نمیدونه هنوز
بهداد: چی جوری سهراب فهمیده بود حس غریب مرغ مهاجر رو؟

من شهریور 2008: اگه بدونی که از یه روزی به بعد دیگه هیچ وقت نمی تونی بخوابی، روزای باقی مونده رو همه ش رو می خوابی؟ یا بیدار می مونی همه ش رو که عادت بدی خودت رو به نخوابیدن؟

یا شاید یاد سیاوش که می گفت: نمی دونم باید با آدمایی که دوسشون دارم روزای آخر خوش اخلاق باشم یا بداخلاق؟ چطوره دعوا کنم باهاشون که خداحافظی راحت تر بشه؟

چقدر همه مون رسیدیم به اون نقطه شروع کردیم به حس های غریب ِ شاید شبیه به هم داشتن؟ 

November 27, 2013

...دارم می آیم

بی تاب ِ آغوش ِ تو ام
...مادر ِ خاطره ها
...بانوی هزار کوچه و خیابان
من برای بازپس گرفتن کودکی ام
آغوش تو را
قدم به قدم 
گز می کنم

November 19, 2013

لبخند ِ کشیده

یکی از خوشبختی های زندگی ام این است که فاطمه یا لیلا برایم داستان هایشان را بفرستند که بخونم. حالا گیرم یکی دوبار در سال

اضاف شود بر آن ها وقت هایی که ملیحه آهنگ برایم می فرستد

November 12, 2013

دست از سرم بردار

باید یاد بگیرم کمی با خودم مهربان تر باشم. به جای لیست کردن کارهایی که نکردم شاید باید کار هایی که کردم، فکرهایی که کردم، ایده هایی که دارم، برنامه ریزی هایی که کردم را لیست کنم. در ذهنم حتی 

این روزها گاهی میشوم مثل زمستان پیش از کنکور که عذاب وجدان شدید و کشنده ای داشتم سر ِ اینکه چرا من مثل همه استرس ندارم. واقعا یک جای کار این دنیا، این فرهنگ، این طرز زندگی می لنگد که من باید این فکر ها توی کله ام باشد

اضاف شود بر همه ی این ها حس همیشگی ِ ناکامی، هدر رفتن و هزاران چیز منفی دیگر که لذت لحظه های کوچک را می گیرند و زیباترین لحظه ها را به کام انسان تلخ می کنند

باید یک جایی جلوی خودم را بگیرم و از خودم بپرسم چی از زندگی می خواهی؟ نه! بگو! و وقتی که گفت، یک چند وقتی همه چیز را تعطیل کنم و آن چیزی را که می خواهد به هر بدبختی ای بدست بیاورم و بیاندازم جلویش و بگویم حالا دست از سرم بردار! واقعا یک روزی باید در یک کوچه ی خلوتی چیزی جلوی خودم را بگیرم


November 7, 2013

برای زندانیان به جای کمپوت کتاب ببرید

این ترم دستیار آموزشی (تی.ای) درس مکانیک سیالات شده ام. بین هزار و یک وظیفه ی نوشته شده و نوشته نشده ام، یکی اش این است که یک ساعت های مشخصی در هفته را بروم در یک اتاقی که از قبل رزرو شده بنشینم تا اگر بچه های کلاس سوالی داشتند بیایند بپرسند. تا اینجایش خیلی قشنگ و منطقی ست. وقتی کار پیچ می خورد که اتاقی که منشی استاد برای من رزرو کرده در طبقه زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی ست که نه تنها کامپیوتر ندارد، بلکه نه اینترنت بی سیم و نه خود موبایل آنتن نمی دهند آنجا. این هم شاید ایرادی نداشته باشد. می گویی به روش های سنتی با بچه ها باید سر و کله بزنم؟ می گویم کدام بچه ها؟ در واقع مشکل اینجاست که وقت هایی که نزدیک تاریخ تحویل تمرینی نیست و یا فردا پس فردایش امتحانی در کار نیست، هیچ آدم عاقلی پا نمی شود برود زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی سوال های مرتبط با مکانیک سیالات بپرسد. خلاصه که من در آن کنج دنیا تبیعد شده محکوم به ماندنم. و از آنجایی که هر نوع تفریحی آنجا آنتن نمی دهد، مجبوری (؟!!) کتاب بخوانی. خلاصه این طور شده است که من نه تنها از اول ترم تا حالا مجموعه داستان کوتاه های هاروکی موراکامی را در همین تبعید ها تمام کرده ام، بلکه مجموعه داستانی از وودی آلن را دارم می خوانم که امروز به دلیل خالی بودن سلول تبعیدی ام توانستم بلند بلند به آن بخندم و نگران نباشم که کسی فکر کند حل تمرین مکانیک سیالات یک تخته اش کم است

پ.ن: یک باری باید بیایم راجع به طرز حرف زدن خودم بنویسم که چقدر تحت تاثیر حرف زدن آدم های دیگر است و چقدر دامنه ی لغات، لحن و آوای حرف زدنم با عوض شدن آدم های دور و برم عوض می شود. بعد آخر آن نوشته باید اضافه کنم که طرز نوشتن ام هم به همچنین. لذا متن بالا را که خواندید بسیار شبیه سبک نوشتن مترجم مجموعه داستان وودی آلن است

November 1, 2013

دُم ِ فلشی


هیچ کس در این دنیا نمی داند که من با هالووین قهرم. درست از آنروزی که فهمیدم ایده ی کلئوپاترا خیلی هم تکراری و دم دستی ست، تمام هیجاناتم را برای هالووین (یا همان بالماسکه که در مدرسه انقدر عاشقش بودم) جمع کردم گذاشتم ته یکی از آن جعبه های معروفم و درش را محکم قفل زدم 
در این چند سال که هالووین مادام جلوی چشمت است و نمی توانی ازش فرار کنی ولی همه جا را یواشکی دنبال گربه-سگ گشتم. من عادت دارم روی زخم هایم نمک بپاشم. یعنی همیشه دلم خواسته مطمئن باشم که زخم هایم کامل خوب نشده اند و هنوز سرجایشان هستند. هرچند دیگر ذوق ذوق نمی کنند ولی هستند. یک پارانویای عجیبی دارم که اگر تمام زخم هایم خوب شوند... مرده ام. یک جورهایی دارم نبض حیاتم را با این نمک پاشیدن ها می گیرم

October 22, 2013

سفید، خاکستری، فیروزه ای

یادت می آید نوشته بودم نشسته ام و نگاهت می کنم که داری با آن قلموی بزرگتر از خودت زندگی ام را رنگ میزنی؟ حالا کنارت ایستاده ام. دانه دانه تکه های پازل را پیدا می کنم و میدهم دستت. تو هم آن ها را درست می گذاری سر جایشان. جوری که دندانه های گردشان بیفتد توی هم. بعد برمی گردی و به من لبخند میزنی. و من گیج ِ سرمستی ِ تو و دست هایت و نگاهت و جای خالی ِ تکه های باقی مانده ی پازل می خندم

October 17, 2013

...دلا در عاشقی ثابت قدم باش

مدت هاست می خواهم بیایم اینجا بنویسم که من از تو چیزهای زیادی یاد گرفته ام. البته دقیقا مطمئن نیستم این چیزها را از تو یاد گرفته ام یا از بودن با تو ولی هرچه که هست ته نخ اش میرسد به تو . یاد گرفته ام صبور باشم. یاد گرفته ام با آدم ها مهربان تر باشم. یاد گرفته ام زود ببخشم. این ها شاید برای خیلی ها چیزهای کوچکی باشد یا از اول بلد بوده باشندشان (؟!!) ولی برای من خیلی خیلی بزرگ اند و خیلی خیلی دور از دسترس بوده اند همیشه. 
نمی خواهم بگویم که مرسی که این ها را یادم دادی. که من ماه های اول باور نمی کردم که دارم این ها را یاد می گیرم. بعدش هم یک مدت توی کف این بودم که تو چطور این ها را یاد گرفته ای؟ بعد رفتم توی کف اینکه چطور اینطور بدون درد این ها را داری یاد من میدهی؟ چرا که من همیشه فکر می کردم صبور بودن درد دارد. بخشیدن درد دارد و آدم ها لیاقت این را ندارند که مهربانشان باشی. خلاصه هنوز این برایم سوال گنده ای ست که من چطور بدون درد این ها را آموختم؟ 
حالا من می دانم که بعد از هر بحث و گفتگویی که به مزاج من یا طرف مقابلم خوش نمی آید لازم نیست چند ساعت یا چند روز بروم توی غارم و بعدش هم با لگد و چشم و چال کبود بیایم بیرون که تمام مدت با خودم آن تو کلنجار رفته باشم که چه کسی مقصر است  و چرا و چی و این ها. حالا من یاد گرفته ام که نفس عمیق بکشم، صورتم را بشورم، ماشین را بردارم بروم یک دور گنده بزنم یا کله ام را بیندازم پایین تا ته خیابان پیاده بروم و برگردم. برگردم بی آنکه جایی م کبود شده باشد. برگردم بی آنکه زخمی ته دلم زبان باز کرده باشد که هر چند وقت یک بار نمکی پیدا شود و پاشیده شود رویش
هنوز ولی نمی دانم که من چطور توانستم این چیزها را یاد بگیرم؟ 

October 10, 2013

...درختان ابدی


،دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
بدهیم مانند بالونی رنگارنگ
،بازی کنند، بازی کنند
.آواز سر دهند در میان ستارگان
،دنیا را به کودکان بدهیم
بدهیم مانند یک سیب بزرگ
،مانند یک تافتون گرم
.چیزی نیست یک روز
دنیا را به کودکان بدهیم
حداقل برای یک روز
.تا دنیا، دوستی را درک کند
کودکان، دنیا را از دست ما خواهند گرفت
!و درختان ابدی خواهند کاشت

عکس-نوشت: امروز صبح زود رفتم یه مدرسه ی ابتدایی و برای بچه های کلاس اول و دوم کتاب خوندم. آخرش هم معلمشون این کارت رو بهم داد. توی عکس بالا مدرسه درست پشت ِ کارت ئه

October 9, 2013

سلینجر و صادق و پاییز

قرار است حدود یک ماه دیگر گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان بازارچه فروش کتاب و گیاه برگزار کند. این بار آخری که از ایران برگشتم یک عالم کتاب خریده بودم که حدود یک ماه بعد با پست رسید دستم. حالا که بحث نمایشگاه شده دارم تند تند کتاب ها را می خوانم که برای فروش برسانمشان به نمایشگاه. خیلی حس جالبی ست که که فکر می کنی در کتاب خواندن خیری ست که در فیس.بوک و دیگر خضعبلات نیست. خلاصه که مسابقه ای شده برای خودم و الان دو-سه شب است که بر سر دو راهی سختی هستم بین کتاب الکترونیکی ِ فرانی و زویی ِ سلینجر که وسط هایش هستم و دو مجموعه داستان کوتاه از صادق هدایت. که هر دفعه اول برای خودم دلیل می آورم که خوب کتاب الکترونیکی که همیشه هست و مهلت ندارد خواندنش و باید کتاب های هدایت را بخوانم که بدهم برود که مبادا معتاد شوم به سبک نهیلیستی ش و آخرش کارم به خودکشی بکشد (مسخره می کنم! سبک داستان کوتاه هایش همه اش هم پوچ گرایانه نیست. بعضی هایش هست ، بعضی های دیگر هم صرفا تاریک و زمخت اند) خلاصه که آخر سر یک خط از صادق هدایت می خوانم و می گذارمش کنار و میروم سراغ فرانی و زویی که ببینم چه دردشان است که اینجور در جامعه ی آدم ها نمی گنجند. و فکر می کنم سلینجر کجا بود این همه سال که بیاید مادر فرانی و زویی و رابطه ی زویی با مادرش را آنطور بنویسد که دل آدم غنج برود

در ادامه بی ربط بگویم که این روزهای پاییزی شهر انقدر قشنگ شده که می خواهی گریه کنی. هرجایش را نگاه می کنی یک رنگی ست. عین تابلوهای نقاشی

September 10, 2013

...این روزها که می گذرد هر روز

کتاب صوتی ِ "خسی در میقات" ِ جلال را دانلود کرده ام. صبح ها که راه می افتم بیایم دانشگاه هدفون را می گذارم توی گوشم. اندازه ی هر فایل صوتی ش درست می شود از دم در خانه تا توی آفیس البته اگر سر راه در کافه ی نزدیک خانه یا استارباکس دانشگاه نیمچه توقفی کنم و قهوه ای بگیرم. اینطوری شده که نزدیک
 .به 50 صفحه ی دیگر کتاب تمام می شود

این روزها چند تا کار دیگر به قولی روتین هم دارم. درس های زبان اشاره ام را مرور می کنم. آهنگی از  شوستاکوویچ گوش میدهم. و موازی همه ی این ها کتاب دیگری می خوانم. دیشب ناطوردشت سلینجر را دانلود کردم و ریختم توی کتابخوان الکترونیکی. اولین بار است که دارم با یک کتابخوان کتاب می خوانم. دیشب 40 صفحه ای جلو رفتم. از نثر فوق العاده گیرای کتاب که بگذریم کتابخوان هم خوب چیزی ست. خوبی اصلی ش این است که سبک است و توی تختخواب که قل می خوری راست و چپ راحت پا به پایت قل می خورد. البته یک بدی ِ کوچکش این است که نمی توانی مدام کتاب را یک وری بگیری که ببینی چند صفحه مانده. نه که چند صفحه را بخواهی دقیق بدانی. می خواهی با چشم نگاه کنی ببینی اینجایی که هستی چقدر از ضخامت کتاب را جلو 
.رفته ای

خلاصه که به خاطر همه ی این ها شادم و هر روز صبح که بیدار می شوم دلم می خواهد زودتر آماده شوم و ببینم جلال امروز در منا چه می بیند و در عرفات چه خبر است؟

شوستاکوویچ را هم دوست دارم. دیروز سعی کردم یاد بگیرم که این آهنگ ها را چرا اینجوری نامگذاری کرده اند. پیشرفت چندانی نداشته ام ولی این آقای
 .آهنگ ساز ِ روس رفیق این روزهای من شده