March 29, 2009

گم گشته ام کجا؟ ندیده ای مرا؟


می بینی ارمی؟
می بینی که دیگر حتی نمی توانم بنویسم... دخترک ِ نویسنده ی درونم
مرا تنها گذاشته انگار
مثل ِ تو
مثل ِ ماه ِ تو
مثل ِ مائده ی تو
که حالا نه روزها و ساعت ها
.که سال ها ازش دورم
ارمی ... من مائده ی تو را
.جا گذاشته ام
.جا گذاشتمش جایی در گذشته
جایی که زمان ایستاده بود
و من
پر بودم از حسی که مرا
.مرکز جهان می کرد
و در آن لحظه ی جادویی ِ اوج
اتفاق ِ تازه این بود
که من دیگر
.مرکز ِ جهان نبودم
حالا تو مرکز ِ جهان بودی
و من تنها می خواستم
.به این مرکز ِ جدید ِ جهان نزدیک باشم
.گفته بودم این آخرین و بزرگترین حماقت من است
...یادت هست ارمی؟
که خواستم روی آن صفحه ی مگنت ها
کنار ِ تو
...بمونم؟
...آخرین و بزرگترین حماقت ِ من ارمی حماقت ِ شیرینی بود
...شیرین
.مثل بازی های کودکی
...دلهره آور
.مثل ِ ترس ِ همیشه گی ام از قایم باشک
...که چشم که می گذارم بروی قایم شوی و دیگر پیدا نشوی
چشم هایم را که می بستم
.به جای ده همیشه فقط تا پنج می شمردم
من از گم شدن ِ تو می ترسیدم
ترسی که مائده را
پشت ِ همان درخت های قایم باشک
جا گذاشت
...مائده ی
...مائده ی تو را


March 28, 2009

And what the hell am I ?!


Who is الرحمن ?
Who is اللطیف ?
Who is ستارالعیوب ?
Who is توّاب الرحیم ?
Who is غفور ?
Who is سمیع العلیم ?
Who is باقی ?
Who is کافی ?


March 27, 2009

N/A


!گفتم باورم نمی شه
.خندیدی
گفتم من نمی فهمم چرا همیشه آخرش همونی می شه که تو می گی! پس

انرژی ِ این همه مقاومتی که من می کنم کجا می ره؟
.گفتی به غیر از قانون ِ سوم ِ نیوتن دیگه هیچ قانونی رو باور نکردم
!گفتم خوب فرق ِ من و تو همینه! قانون
...نگام کردی
!گفتم منم اگه جای تو بودم همون یه قانونم واسم زیاد بود
گفتی قانون واسه زیر ِ پا گذاشتنه! نه؟
گفتم هنوزم دوتا و دوتاست؟
...گوشه ی سمت ِ چپ ِ لبت رفت بالا
گفتم تو غیر از اون دفترچه ت چیز ِ جذاب ِ دیگه ای هم داری؟
...خندیدی
"!چیزی که تو باهاش تریپ نباشی...نه"
گفتم اون خط گنده ای که پایین ِ اون صفحه کشیدی... زیر ِ همه ی
...نوشته ها...حالمو بد می کنه
گفتم با اتود ِ چاق کشیدیش؟
گفتی چاق؟
!گفتم تیپیلی
گفتم همون اتود ِ لعنتی که بو نمی ده! همون اتود ِ لعنتی که باهاش فقط
می شه فرفری کشید! هیچی مکعب باهاش نمی شه کشید! همون
...اتود ِ مزخرفت که انقدر تو دلم باهاش بدم که
گفتم اون خط رو کی کشیدی؟
...اخم کردی
گفتم دیگه هیچ وقت راجع به کلید با کسی حرف نزن! دیگه هیچ وقت از
گواهی نامه ی کسی عکس نگیر که وقتی می دزدنش اولین چیزی که
یادش بیفته... دیگه هیچ وقت ته ِ ماژیک ِ اِف رو نکن تو دهنت... دیگه
...هیچ وقت مشکی نپوش... دیگه هیچ وقت
گفتی طوسی صورتی تو رو یاد ِ چی می ندازه؟
،گفتم دست از سر ِ من
،خواب هام
،آینه هام
،درهای شیشه ای
،شیشه های مغازه ها
،لباس هام
،کمد دیواری
.
.
.
.
!گفتی نه
!گفتم نه؟
گفتی قانون بقای جرم و انرژی می گه واسه تولید ِ انرژی فقط کافیه یه
!ماده رو از بین ببری
...گفتم
...آه از آن مست که با مردم ِ هوشیار چه کرد

March 22, 2009

...هنوزهای خیس


...چیزی نیست
.باز آن دلتنگی ِ همیشه گی سراغم آمده
...نه! نه
.گریه نمی کنم
بغض های تا همیشه مانده ام
.محکوم به بی اشکی اند
...نه
.چیزی نمی خواهم
.چیزی نمی گویم
که تو
...همه چیزی
...همه جایی
که من تازگی ها یاد گرفته ام
.که به غم هایم خو کنم
...فقط
این دل ِ لعنتی گاهی
...بهانه ی تو را می گیرد ارمی
،وقتی سررسید ِ جیبی 87 را باز می کنم که تولد ایما را چک کنم
لا به لای نوشته هایم
.نشسته ای
با آن روان نویس ِ آبی ِ همان روز خریده ام
.وسط ِ همه ی عددها یک رقم اضافه کرده ای
...ورق که می زنم
خیابان اقاقیا"
"پلاک 65
:نوزده اردی بهشت نوشته ام
"Black Pearls"
:بیست و هشت اردی بهشت نوشته ام
فائقه منو دوست نداره؟"
"!نه! چون منو دوس داره -
...آخرین چیزی که نوشته ام
:نوزده شهریور
تهران- لندن- ادمونتون "
لیست انتظار
" خانم حسنی
.ننوشته ام که خانم حسنی هیچ شبیه خانوم های آژانس های هواپیمایی نبود
.ننوشته ام که 28 اردی بهشت کسی دوئل را به کسی باخت
ننوشته ام که 28 اردی بهشت
کسی دلش را
دستش را
...
ننوشته ام
...پنج شهریور با من چه کرد
می بینی؟
...گاهی دلم بیخودی
...نه
...گریه نمی کنم
...نه

March 21, 2009

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه ... که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم


خودم را از که پنهان می کنم؟
از تویی که همیشه با منی؟
آنقدر تو را در برابر تو گذاشته ام که حالا دیگر نمی دانم که کدامشان
تویی؟ کدام منم؟ کدام رویاست؟ کدام حقیقتی ست که همیشه ازآن فرار
کرده ام؟ چشم هایم را بسته ام که نبینم که برای من نیستی... جزیی از
...دنیای من نیستی
.چشم هایم را بسته ام به روی حقیقت... سال هاست که بسته ام چشمانم را
گناه ِ من نبود ارمی... گناه ِ خیال ِ شیرین ِ تو بود که تنها وقتی می آمد
...که می بستم چشم هایم را به روی دنیای آدم ها
سال ها انکار کردم حقیقت ِ آدم ها را... تا تو را بدست بیاورم... که
برای من باشی... و حالا در برابر ِ حقیقت ِ عریان ِ بودنت... تمام ِ تنم
...می لرزد
کاش می دانستم ارمی که تو اینقدر بوی دنیای آدم هایی را می دهی که
همیشه ی زندگی ام از آنها فرار کرده ام... کاش می دانستم که تو
.حقیقتی... حقیقتی که با رویاهای من بیگانه است
نه... چه فایده که بروم و نباشم... نه به حال من فرقی می کند... نه دنیا
...که عین خیالش هم نیست که کسی دلش دارد از غصه می ترکد
من که از پس ِ تمام تنهایی هایم... حالا برایم تنها تو مانده ای... چرا
...بگیرم تو را از خودم؟
...نه اِرمی
...نه
...چشم هایم را می بندم باز
.این بار برای همیشه
که تو
با آن خیال ِ همیشه خندانت
با آن نگاهی که مرا می برد به رویاها
...همیشه آنجایی
.درست پشت پلک های خسته ام
می بندم چشم هایم را
.به روی دنیایی که تو را از من گرفت
و می آفرینم
دنیایی
برای تو
...برای خودم

:
پ.ن
سال که می خواست تحویل شود غریبه ای برایم فال گرفت...حافظ
بود که گفت... گناه ِ که بود که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم
...و من رویم نشد که به غریبه بگویم که تو
چه خوش صید ِ دلم کردی بنازم چشم ِ مستت را
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد

...سهم ِ من از تو


بی تو
، نه بوی خاک نجاتم داد
! نه شمارش ِ ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
... چرا؟

March 16, 2009

Delayed thanksgiving


.دوست دارم بروم جایی گم و گور کنم خودم را
.جایی که کسی دنبال گمشده ای نباشد
.جایی که کسی حسرت ِ آرزویی به دلش نمانده باشد
.جایی که کسی نداند ناکامی تنها میراثش است
بروم و حل شوم
تمام شوم
...نباشم
.
.
.
...کفر که می گویم
.خوب نگاهم می کنی
انگار که هرقدر من عاشق ِ تنبیه های گاه به گاهت هستم
.تو هم بدت نمی آید از این دختر ِ سرکش ِ نافرمان ِ کفرگو
دلت قرص که هر خراب شده ای که بروم
تا آخر ِ این دنیا هم
هنوز
ناامیدانه به رحمت ِ بیکران ِ تو
.امید دارم
.به تلنگرهای بیگاهت دل بسته ام
من آن تیر ِ از کمان جهیده ام
که برمی گردانی ام
تا به تعداد تمام دختران ِ سرکش ِ نافرمان ِ کفرگوی تاریخ
نشانم دهی که
...و ما رميت إذا رميت ولكن الله رمي

March 11, 2009

...خدای هرکسی شبیه خودشه؟


من زیر این بار دارم له می شم...خودت هم می دونی که نامردیه... تو داری منو به کدوم گناه مجازات می کنی؟...جالبه که با چیزهای خوبی که بهم دادی عذابم میدی...هنوزم می گم... خدای هرکسی شبیه خودشه... تو هم مثل من... یا من مثل تو... عاشق ِ
فردای روزی که گفتم مرسی که وسط ِ جهنم یه لیوان شیر ِ یخ بهم دادی... لیوان رو گرفتی و گفتی واست می ذارمش تو یخچال تا دو ماه دیگه
لبخندت هنوز یادمه... تو هم حتما قیافه ی اخمالوی بق کرده ی منو خوب یادته
گفتم مرده شور ِ هرچی یخچال رو... خندیدی... گفتم فکر کردی وسط ِ جهنم یه لیوان شیر چه دردی رو دوا می کنه؟... گفتی تو نمی دونی هنوز دردت چیه... گفتم درد ِ من بی خدایی ئه... گفتی کاش قیافه م رو میدیدی... نگفتم که می بینم... می بینم
گفتم مرسی که این جهنم واسه منه... تنهایی! گفتی تنهایی؟ گفتم آره... گفتی بی من؟ ... گفتم کی تو رو از من گرفت؟... گفتی نگو آدم خوبه ی قصه ها که حالمو بد می کنی... نگفتم که چقدر بی تو...تنها...حالم بده
گفتم اون پسره می گفت خدا آدمو بازی میده... اخم کردی... گفتم دوسش داری؟... گفتم داری؟ گفتم نمی خوام اینی باشم که هستم... نگام کردی... گفتم خوب یه کاری بکن... گفتی من؟ گفتم پس هرکی واسه چی خدا داره؟... گفتی خدای هرکی شبیه خودشه... گفتم بازی م میدی؟... گفتی دوست داری؟... گفتم با تو...آره...آره
گفتم تو اصلا گوش میدی چی میگم؟... گفتی میشنوم... گفتم چرا می ذاری دورمون کنه؟... گفتی نماز خوندی؟... گفتم شیطان عاشقه؟... گفتی نماز خوندی؟... گفتم دوسم داری؟... گفتم داری؟... داری؟!!.. گفتی صدات می زنه... گفتم من تو رو می خوام... گفتی ولی اونو صدا می زنی... گفتم من دلم شکسته... گفتی می دونم... گفتم...دلت برام می سوزه؟... گفتم من از ترحم بدم می آد... گفتی گریه کن
گفتم پیدات می کنم... گفتی باشه... گفتم می خوای؟... گفتی شاید... گفتم شاید؟ گفتی صدام کن
"!چی؟"
"...صدام کن"
گفتم... بی تو...می میرم...گفتی مرگ دنیوی ئه... گفتم عشق چی؟... گفتی برده دل و جان من...دلبر ِ جانان ِ من... گفتم هنوز نگفتی که عشق ناممکن نیست...گفتی ناممکن ناممکن ئه... گفتم تنهایی مقدسه؟.. گفتی تو انسانی... شعور ِ همه آفاقی... گفتم هر انسانی شبیه خداشه... گفتی شبیه هیچ کس نیست... گفتم می آید... گفتی ایمان بیاور به حضور... گفتم ماهی به دریا می تونه ایمان نداشته باشه؟... گفتی تُنگت رو بشکن... گفتم می ترسم
گفتی اقیانوس رویای همه ماهی هاست... گفتم من فرق می کنم... لبخند زدی... گفتم فکر نکن اینو با غرور می گم... حاضرم براش گریه کنم... گفتم اگه اقیانوس پر از ماهی باشه چی؟... گفتی خب؟!!... گفتم اقیانوسی که فقط یه ماهی بخواد نداریم؟... اخم کردی... گفتم به من اخم نکن... گفتی تو تنهایی... گفتم "در ِ تنگ" ِ آندره ژید رو یادم نرفته... گفتی تو "مائده ی زمینی" ئی
goftam NA!....gofti vaghti ba man harf mizani dasteto az ru Caps Lock BARDAR!


March 9, 2009

! این خود ِ منم


.آخرش همین است
.من مثل همیشه با غم هایم تنها می مانم
چطور باید حالی ِ خودم و بقیه کنم که من برای شادی هایم شریک
نمی خواهم. خودم خوب بلدم تنهایی بخندم... قهقهه بزنم... برقصم... قند
.در دلم آب شود... من خوب می دانم چطور شادی هایم را تنهایی ببلعم
.پس بیخود خودتان را شریک نکنید در شادی های زودگذرم
من کی کجا گفتم که شریک می خواهم؟ من کجا خواستم که کسی باشد؟
...رها کنید مرا در این رنج بی حساب
نه برای شادی هایم بیایید و در ِ این کلبه ی لعنتی را بکوبید... نه برای
.غم هایم دلسوزی کنید
بگذارید باقی ِ کوتاه ِ مانده از این راه را هم مثل ِ تا اینجای تنهاآمده اش
.بروم
مگر همیشه جز این بوده؟
...شاعرانه ها و عاشقانه هایم را هم نمی خواهم که بخوانید
.آن لبخند ِ مضحک ِ گوشه ی لب هایتان خفه ام می کند
...چیزی که با آن همزادپنداری می کنید
غم ِهزار شب تنهایی ِ دختری ست که دستش به شاخه ی هیچ آرزویی
!نرسیده...پس جمع کنید این بساط مسخره ی دلخوشکنکتان را
!نمی خواهم که باشید
دیگر هیچ چیز را
هیچ کس را
.هیچ کجا نمی خواهم
نه امروز ِ غربت تنهاییم
.نه فرداهای خندان ِ خوشبختی ام
!نه

من تشنه ی رفتن بودم...نه رسیدن


.این روزها مدام در خواب هایم کسی به کسی خیانت می کند
...این روزها دلم شور می زند
مثل زنی که چشم به راه ِ آمدن ِ کودکی ست که می داند کودک ِ خودش
نیست
این روزها منتظرم
.ولی نمی دانم منتظر ِ چی
این روزها بغض می کنم مدام
...بغضی که نمی بارد
حالا امشب
،وسط ِ این همه نمی دانم های دلهره آورم
ماه ِ تو آمده و با آن صورت ِ گردش
.نگاهم می کند
...خودم را می زنم به نفهمی
تا کی؟
.نمی دانم
تا کجا؟
.نمی دانم
.کاش کسی می آمد و دستم را می گرفت
.چشم هایم را می بستم و می رفتم
...تا هرکجا که ببرد مرا
...تا هرکجا
...تا هرکجا


March 4, 2009

vaghty state e naa shokri owd mikonad...


ز من هرآنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک

از او جدا جدا من



March 2, 2009

داداش کوچولو


مرسی که یه روز ِ سرد ِ زمستونی اومدی و زندگی ِ منو واسه همه ی
...روزهای سرد و گرم ِ در راه رنگ کردی

...حالا امروز 19 سال از اون روز ِ سرد می گذره....19 سال

!مرسی که هستی

!مرسی که هستی

!مرسی که هستی

March 1, 2009

با مدعی مگویید اسرار ِ عشق و مستی


...دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

....صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

...صبوری می کنم تا ترنم ِ نام ِ تو در ترانه کامل شود

February 28, 2009

...برای تولدت


به شانه ام زدی"
تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
"تکاندن ِ برف از شانه ی آدم برفی؟


برای تمام ِ روزهای خوب می نویسم... برای تمام ِ چیزهایی که یادم
دادی... برای قلموی هزار رنگم که نه دنیای بی رنگ ِ تو را رنگ
کرد ... نه رویاهای خودم را... برای کسی که دوست بود حتی وقتی
نبود... برای بزرگی و دریایی ِ دل ِ تو... برای تک تک ِ موج های
خزری که برای من حالا یادآور نام ِ وطن است... وطنی که بی من این
...روزها می رود تا نو کند سالش را
...برای تو می نویسم
.که اسفندهای دوست داشتنی ِ مرا برای آمدنت انتخاب کردی
...که یادم دادی آبی باشم مثل ِ سهراب
برای بغض صدای پرستویی
.که همه جا با من است
...برای فروغ
...فروغ که گفت

همه می دانند که من و تو"
از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند...همه می ترسند
اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
"....
.
.
.

هرجا هستی


...خوب باش


...خیلی خوب



February 27, 2009

بعد ِ تو کی دیگه؟


.همیشه از خداحافظی فرار کرده ام
.همیشه خواسته ام تمام کنم پیش از آنکه تمام شود
...همیشه
...این بار ولی
مثل بار اولی که دیدمت
مثل بار اولی که نگاهم کردی
.با همیشه فرق می کند
...این بار ولی
مثل تمام لحظه هایی که نبودی و با تو بودم
...مثل خیالت که برای من بود
...این بار ولی اِرمی
.تاب ندارم این پایان را
.پایان ِ کسی که مثل هیچ کس نبود
.پایان ِ روزهایی که خودشان روزهای آخر بودند
روزهای آخر که مثل قطره های آخر
مزه مزه می کردمشان
...مبادا که تمام شوند
مبادا که بروم و یادم برود
طعم ِ گس ِ نگاه های آخرت را
که مرا گم می کرد
در خودم
که انگار خودم نبود
...اِرمی
من برای ناممکن ِ ممکن شده ام
.عزا نمی گیرم
...نه
...گریه نمی کنم
که همیشه منتظر بودم این پایان را
پایان ِ کسی که مثل هیچ کس نیست
و مدام گریه می کند
بی مجال ِ اندیشه
به بغض هایش
تا کی مرا گریه کند؟
...تا کِی

February 25, 2009

دوباره از ته ِ سکوت...دل ِ مرا صدا بزن


.چند روز است که مغزم سکوت کرده
مثل چشمه ی خشک شده ای زل می زند مدام به من که بالای سرش
.نشسته ام و هنوز نمرده عزایش را می گیرم
جوری نگاهم می کند که انگار دلش می سوزد برایم که نمی توانم حتی
...بنویسم سکوتش را
اما خیالم مثل خواب های بعد از ظهر راحت است که توقع ِ بیش از
...این نشستن و نگاه کردن ندارد از من

February 22, 2009

برای 5 اسفند 87

از تمام ِ اسفند 82
فقط یک کارت پستال به یادم می آید که رویش با آن خط های پر از
:منحنی نوشته بود

شهر ِ من"
من به تو می اندیشم
"...نه به تنهایی ِ خویش

کارت پستالی که توی یک پاکت زرد گذاشته شد و سُر خورد توی
.صندوق ِ پستی زرد ِ کنار پست دانشگاه
.پاکت ِ زردی که هیچ وقت به مقصد نرسید
...ولی اسفند های مرا پر کرد از تمام ِ حس های خوب
مرسی که یه گوشه ی این دنیای بزرگ (هرچقدر دور یا نزدیک) هستی تا یادم نرود که
فیض ِ روح القدس ار باز مدد فرماید"
"دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

February 21, 2009

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من…تو را می سپارم به مینای مهتاب


این روزها به جای بلند فکر کردن، بلند بلند حرف می زنم. صدایم که
می خورد به دیوارها...بر که می گردد از خودم می پرسم...این خود ِ منم؟
تو چه کردی با من که نمی شناسم دیگر خودم را...چه رفته برمن که
...می روم که تمام شوم... می روم نباشم بی تو
می روم که تو بمانی با زمینی که به اندازه ی همه ی صفحه های شطرنجت باشد... می روم که به خاطر نیاوری ماه همیشه از آن بالا
...نگاهت می کرد... آن بالا... ماه ِ تو ارمی ...ماه ِ تو روی زمین نبود
حالا ولی همه چیز روی کاغذهای لعنتی معنی می شوند... من... تو... همین کاغذهای لعنتی حساب کرده بودند برایت که ماه ِ شب های تو چقدر
...باید بگردد دور ِ زمین ِ شطرنج هایت... تا برسد به من
...من اما از تمام دنیا ارمی... دو چشم می خواستم... که تماشایم کنند
من اما
از تمام ِ دنیای لعنتی تان
تنها دو چشم می خواستم
و تو
...آن دو را به بهترین نحو داشتی

February 17, 2009

...که لیلی و مجنون فسانه شود


آخرش همین می شود. همیشه آخرش همین است. با تو که لج می کنم
می روم خودم را غرق می کنم در روزمرگی. در روزمرگی که غرق
می کنم خودم را تو هم لج می کنی و نمی آیی. من هم آینه ها را نگاه
نمی کنم حتی. شیشه های مغازه ها تند تند از کنارم می گذرند بی آنکه به
خودم زحمت بدهم و ببینم تنهاست هنوز؟
روی یکی از این کاناپه های ساب* که ولو می شوم و این کباب ترکی ِ تند
را تند تند می خورم، نمی آیی رو به رویم بنشینی که بپرسی "پرسید چقدر
کباب بشه؟" که بعد با هم به "ام"** ِ روی پرچمش بخندیم. من هم اصلا
رو به رویم را نگاه نمی کنم. البت اگر نرفته باشم رو به روی کسی نشسته
باشم که جدیداها عاشق این سوال ِ مسخره ی "می تونم اینجا بشینم؟" شده ام. تو که نیامده ای روی کاناپه ی رو به رویی بنشینی... مثل ِ من که
ولو نمی شوی... روی لبه ی کاناپه می نشینی...آرنج هایت را می گذاری
روی زانوهایت و دست هایت را گره می زنی توی هم... مثل همیشه که
انگار می خواهی سوال مهمی بپرسی و جوری وانمود می کنی که برای
من هم باید مهم باشد... به چشم هایت نگاه می کنم اگر برای بی قیدی ِ همیشگی ام سرزنشم نکنی حتی بلند نمی شوم صاف بنشینم روی این
کاناپه که من همیشه دو نفره اش را انتخاب می کنم و تو تک نفره اش را و نمی دانم کدام احمقی همیشه یکی از این ها را رو به روی یکی از آنها
می گذارد. احمق هایی که همه جای دنیا هستند...هم توی سالن انتظار مطب چشم پزشکی در تهران هم توی ساب در آلبرتا... تو که نمی آیی
روی کاناپه تک نفره بنشینی... من هم رویم را کرده ام آنور و به برفی نگاه می کنم که انگار دلش نمی آید روی زمین بنشیند...مدام چرخ
...می خورد توی این هوای منفی 18... مدام چرخ می خورد
.........
SUB (Student Union Building)*
M**

February 16, 2009

...دلربایی همه آن است که عاشق بکشند


...نمی خواهم که برگردی
.برگشتن فعلی ست که برای فاعلی به کار می رود که روزی جایی بوده
.تو هیچ گاه وقتی که من خواستمت جایی که می خواستمت نبودی
...پس برنگرد ارمی
بگذار دستور ِ زبان فارسی ام مثل دستورهای زندگی ام درست و
دست نخورده بماند. بگذار شعرهایم عاشقانه بماند. بگذار هنوز هم بگویم
...هرچه بیشتر بی توام...بیشتر با توام انگار
من از تو جز نبودن های مکرّرت چیزی به یاد نمی آورم. پس بگذار
تصویر ِ ندیده ات مدام محو و محوتر شود تا مثل دیشب و پری شب و
شب ِ پیش از آن، باز از خودم بپرسم...چشم های تو چه رنگی بودند؟
بگذار دلم را خوش کنم به آینه ها که هنوز بوی نگاه های تو را
.می دهند
...بگذار بنویسم برای تو ارمی
.برای تو که پایان نداری
.پایان داشتن مستلزم آغاز است
تو کجا آغاز شدی که حالا بخواهی تمام شوی یا تمامت کنم؟
...نه ارمی
...نه
.مرثیه نمی گویم
من رفتنت را باور نکرده ام ارمی
...که هنوز با منی
،در این لحظه های پر از نیاز
تو صدای مرا می شنوی که می خوانمت
به نامی
.که هیچ کس تورا پیش از این نخوانده
...صدایت که می کنم
...برکه می گردی
.چشم هایت پر است از نگاهی که همیشه با من است
...صدایت که می کنم
...بر که می گردی
....

...مثل ِ تو کی دیگه؟


گفت آنچه یافت می نشود

...آنم آرزوست


:پ.ن

!گفتم هنوز هم آخرین و دورترین منظور رو برداشت می کنی
.گفتی خوب خوبه! دورترین از دیرترین خیلی بهتره
...گفتم انتظار ِ خبری نیست مرا
.گفتی قاصدک خوب بلده کی باید کجا بره
.گفتم خدا عادت رو خوب جایی گذاشته
!گفتی آدما به دردهاشون، غم هاشون عادت نمی کنن
...گفتم فراموش که نکنی عادت می کنی
گفتی تو انتقام ِ چی رو از کی می گیری؟
!گفتم کسی که مثل ِ هیچ کس نیست به این زودی ها جایی نمی ره
گفتی زمان که نسبی ئه...پس یعنی یه روزی می ره؟
...گفتم کاش به جای این همه یکی به دو با من می گفتیش...فقط یه بار
گفتی وقتی دستات محکم رو گوشاته..."دستت رو بردار" رو هم
!نمی شنوی حتی
گفتم تو که می دونی من اون چیزی که باید بگم رو هیچ وقت
نمی گم...پس منتظر چی ای؟
گفتی آدم منتظر ِ هیچ وقت باشه معقول تره یا هیچ کس؟
...خندیدم
گفتی مواظب مگنتت* هستی؟
.گفتم من مواظب بودن رو هیچ وفت یاد نمی گیرم
!گفتی خوبه!...خیلی خوبه
...خندیدم


.....................
Magnet*

February 15, 2009

...برای شب ِ رز ِ پاستیلی که ماه کامل بود


هر شب که می خواهم بخوابم می گویم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بیدار می شوم
می گویم
شب با چمدانی بزرگ می آید
و دیگر نمی رود

...چی بگم ابری و بارون نمی شی


همیشه می دانستم که برای بدست آوردن ِ چیزی

.باید بهایش را بپردازم

...ولی نه هرچیزی

.برای همین هم همیشه از بهای هرچیزی، هرکسی می ترسیدم

برای همین همیشه ترازویم کار می کرد

و مغزم چرتکه می انداخت که

"ارزشش رو داره؟"

برای همین از همان لحظه ی اول

از همه چیزی که به تو مربوط بود

...می ترسیدم ارمی

حالا هم خوب می دانم که

...بها نپرداخته

.جایی نمی روم

.جایی نمی روی

بگذار این دل ِ من

این مغز ِ من

...هرچه دلشان می خواهد بگویند

من خوب می دانم که تا نپردازم بهایت را

...جایی نمی روی

http://www.youtube.com/watch?v=5REKN0BFi1E

February 12, 2009

Deal?!


!معامله می کنیم
.تو وطن را با چشمان ِ من ببین
...من دنیا را با چشم های تو
.بعدها برایت خواهم گفت که دنیا کوچکتر است از وطن
.که دنیا اقیانوسی ست به عمق ِ یک سانتی متر
.که دیتیلز * ندارد برای دیدن
...بعدها برایم خواهی گفت
...که وطن لحظه لحظه پر است از حس های عجیب
...باورنکردنی
!وطن جایی ست که باید باشم...نه جایی که بودم
...وطن جایی ست که تو هستی
...با هر اسمی
...وطن جایی ست که من نیستم

............................
Details*

Watch your steps dear!


از خودم تعجب می کنم
از خودم که برای بی نیازی
.نیاز به نوعی دلگرمی دارد
نوعی دلگرمی که آدم ها
.به غلط
آن را اطمینان از دوست داشته شدن می نامند
.از خودم تعجب می کنم
که نیاز دارد
به چیزی
...که آنقدر تابع ِ زمان است

Don't EVER give up!


http://www.youtube.com/watch?v=izJyz64Tvdc&feature=related

February 11, 2009

نه ز یاری...نه ز دیّار و دیاری...باری


بیشتر که فکر می کنم
...می بینم همه اش هم تقصیر ِ تو نیست ارمی
وقتی مدت هاست که برای دیدن ِ تو
.چشم هایم را نبسته ام
وقتی عادت ماه را دنبال کردن ِ هر شبم را
.کنار گذاشته ام
وقتی سراغ آن کشوی لعنتی
.و این فایل ِ مای سیف * ام نمی روم
...همه اش هم تقصیر ِ تو نیست
،آن شب که گفتی باید ایکس ِ صورت را با ایکس ِ مخرج ساده کنم
به جای گوش کردن به حرف های تو
به جای ساده کردن ِ ایکس ِ لعنتی
...فقط مثل ِ همیشه فکر کردم
تو این راه حل ها رو از کجا می آری؟
همین است که حالا
.تابع مان مستقل از این فاصله ی لعنتی نیست
همین است که حالا به جای ایکس می گویم
!موقعیت ِ جغرافیایی
همین است که همه ی همه اش هم
.تقصیر ِ تو نیست
من البته
،تمام ِ عادت هایم را هم که کنار بگذارم
...تمام ِ قول هایم هم که یادم برود
باز هم هنوز
وظیفه ی تعیین ِ مقصر را
.یک لحظه هم فراموش نمی کنم
.

.

.

My safe *

February 10, 2009

کجا دانند حال ِ ما سبکباران ِ ساحل ها


...من از تو فقط یک چیز خواستم
پایان دادن به یه کابوس
...!انقدر سخته؟

February 9, 2009

من نه...پس کی؟


امروز رو شیشه ی یه مغازه یه نوشته ای رو دیدم
:که جمله ی معروف ِ منو نوشته بود


If not I
.........Who?


If not now
...........When?


If not here
..............Where?

...زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد


به زمین و زمان بد و بیراه که می گویم
.دلم بدجوری خنک می شود
برای دلی که می سوزد این روزها
زمین و زمان مثل ِ قطره آبی
.بخار می شود
.تنها یک چیز می ماند
.که نامش را نمی دانم حتی
...نمی توانم صدایش کنم حتی
...چه بخوانم حسی را که آتش می زند ولی نمی ماند؟
.خنک می شود ولی نمی ماند
...نمی گذارد بخوابم شب ها و زندگی کنم روزها
..."حالا تو هی بیا اینجا بنشین و بگو "عادت
من هم بگویم "عادت" و دلم خوش باشد
که دلت خوش است این روزها
به عادتی که می سوزاند
آتش می زند
! ولی نمی ماند