May 8, 2014

زن دارچین پوست

.هر زن باید شاعری داشته باشد که برایش شعر بگوید
.من عباس صفاری را می خواهم

از هزاران زنی که فردا پياده می شوند از قطار..."
يکی زيبا
"و مابقی مسافرند

و 

May 4, 2014

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

آقا ما جمعه ها یه هفته در میون میریم جلسه ادبی اینجا. قبلا ها تو این جلسات گزیده خوانی داشتیم یعنی هر کی می اومد هرچی عشقش می کشید می خوند. شعر کهن، نو، ترانه، داستان کوتاه، نوشته های خودش، هر چی! چند وقتی ئه که یه ایده جدید زدیم یه کم چیز یاد بگیریم. بخش اول کار یکی میاد یه چیزی یاد میده به بقیه. شروع کار هم با یکی از بچه ها بوده که اینجا دکترای ادبیات تطبیقی می خونه. آقا از اون روز که این پسره شروع کرد واسه ما حرف زدن من درهای جدیدی به روم باز شد و فهمیدم که چه چیزها هست که نمی دانم!!! خلاصه که فهمیدم پشت این ادبیات که من دوستش دارم علمی ست که نقطه ش رو هم بلد نیستم. از مکاتب ادبی بگیر تا
!شیوه های نقد ادبی و چه و چه
!خلاصه که این شد جرقه ی اول

از اون طرف چند روز پیش یکی یه لینکی گذاشته بود که یه سری آدم نشسته بودن راجع به فلسفه ی هایدگر و سوال اصلی ش و نقدهاش حرف میزدن. بعد من حدود یک ساعت ِ برنامه رو گوش دادم با دقت و فهمیدم که ای بر پدر ِ این یکی که بحث به این جذابی هم هیـــــــــچ ازش نمی دانم! دیگه هر دو سه دقیقه یه بار برنامه رو پاوز میکردم می رفتم ببینم این کیه؟ چی گفته؟ کتاباش چی اند؟ و از اونجا که طبعا ویکیپدیا جواب همه سوال ها رو (کامل) نداره، کتاب های همه ی اون ها رو علامت زدم تو گودریدز که برم بخونم! البته دلیل جذابیت این بحث این بود که گویا آقای هایدگر سوال اصلی شون این بوده
!"که "چرا هستندگان هستند به جای آنکه نباشند

و بعد هم متاسفانه از اونجایی که اینترنت دریای بی پایانی ست رفتم یه برنامه دیگه گوش دادم راجع به دکتر شریعتی و فهمیدم که گویا از او هم هیچ نمی دانم و بدی ش هم این بود که سرفصل های چیزهایی که نمی دونم رو فهمیدم! اینکه شریعتی کتابی داره تحت عنوان شیعه علوی، شیعه صفوی. و خوب طبعا اون کتاب و حدود بیست تا کتاب دیگه از شریعتی و نقدهای بر شریعتی رو دانلود کردم ریختم تو کتابخوان الکترونیکی م که
 !بفهمم صفویه با شیعه چه کرد

همه ی این ها رو گفتم که بگم دارم دیوانه میشم! این همه چیز هست برای خوندن و فهمیدن! اضاف شود بر همه ی این ها رمان هایی که نخوندم و عکس های جدید از نمایشگاه کتاب مثل همیشه این دلهره رو یادآوری کرد که هی داره زاد و ولد می کنه عدد این  کتاب هایی که نخوندی! دنیاهایی که ندیدی! بعد باز اضافه کن بر همه ی این ها برخورد ذرات جامد در محیط متلاطم مایع و تاثیر عدد استکوس بر نوع این برخوردها و بستر
...سیال و جریان آشفته و توموگرافی و اینا

!نمی دونم صبر ایوب بخوام از خدا یا عمر نوح در این لحظه

April 29, 2014

واقعا چرا؟

سوال ِ برنامه این هفته مون: چرا من هر غلطی که می کنم باز هم طول زمان رضایتمندی از خودم هیچ وقت بیشتر از 30 ساعت نیست؟ چرا؟

April 25, 2014

رضایت شخصی

امروز دومین روزی ست که کار هیجان انگیزم را انجام می دهم. خیلی حس خوبی دارم. آنقدر که ترس برم داشته که نکند این آن همان چیزی ست که من به دنیا آمده ام تا انجامش بدهم؟ آخرین باری که انقدر از روزها و لحظه هایم لذت بردم توی تمرینات
 .و روزهای اجرای "زیبا" بود

پروژه  تقریبا یک ساله است. با اینکه تعریف شغل رسمی الان من و این چند سال گذشته ام داشتن پروژه های طولانی مدت بوده ولی حسی که به این پروژه دارم حسی ست که به کنکور داشتم! یک سال یا 9 ماه باید برای یک اتفاق انتظار می کشیدی، خودت را آماده می کردی... ولی نمی دانستی که علی رغم تمام
 !تلاش های تو چه اتفاقی خواهد افتاد

درست است که وسط کار و قبل و بعدش هی فکر می کنم اگر نشود چه... ولی حس خوب امروزم را که بگذارم روی یک کفه ی ترازو... کل این سال های بعد از "زیبا" را باید بدهم برود

April 24, 2014

شادمانی

کار جدیدی که شروع کردم خیلی هیجان انگیزه. دعای
:این لحظه م

!پایدار باشه
!بشه که بشه
!ته ش اون چیزی که می خوام بشه

April 22, 2014

سیلویا

دخترک
فریاد بود
.کشیده شد
سیلی بود
.زده شد
بغض بود
.شکست
امید بود
.مُرد
دخترک
.کشیده شد، زده شد، شکست
...مُرد

اشتیاق

مچاله در پتویی نرم
.بالا می آورد همه آرزوهای از دست رفته را
کنار شومینه ای
،که نیست
پت پت می سوزند
خاطرات
.یکی یکی
و حضورها
ورق ورق
هیزم می شوند
.اشتیاق آتش را

*یک شب دیگر هم بمان سیلویا

یک کتاب فروشی هست توی خیابان خودمان چند بلاک آنورتر که کتاب های دست دوم و قدیمی می فروشد. عاشق این کتاب فروشی ام. بغیر از بوی کتاب های قدیمی چیزی که باعث می شود بیشتر از کتاب فروشی بزرگ زنجیره ای آنور خیابان دوستش داشته باشم این است که هر دفعه که میروی آنجا کتاب های جدیدی هست و کتاب های قبلی شاید نباشند. این است که هرچند وقت یک بار بخصوص وقت هایی که برای پیاده روی میروم حتما سری به این کتاب فروشی میزنم. کتاب های دست دومش خیلی هم سالم و
 .سرحالند
 دو روز پیش که رفته بودم آنجا دو کتاب از سیلویا داشت. یکی مجموعه ی یادداشت روزانه های سیلویا بود که خُب اولین
کتابی بود که من از سیلویا خوانده بودم (ترجمه) و آن یکی نامه های سیلویا به مادرش از سال 1950 که رفته بود کالج تا
.سال1963 یعنی همان سالی که خودکشی کرده بود
کتاب نامه ها را برداشتم صفحه اول و آخر کتاب کپی نامه ها را با دست خط خود سیلویا چاپ کرده اند. آمدم خانه لای کتاب را که باز کردم دو تکه بریده شده از یک روزنامه بود چاپ شده در فوریه 1992. مقاله هایی راجع به مرگ سیلویا و انتقاداتی که به تد هیوز شده بود. قلبم تند میزد. یک نفر بیست و چند سال پیش این کتاب را خریده. خوانده. یک نفر که مثل من عاشق سیلویا بوده. تکه های روزنامه را با احتیاط
.می گذارم لای کتاب

این شاید یکی از بهترین چیزهایی باشد که تا بحال برای
.خودم خریده ام
*
عنوان این پست نام تئاتری به نویسندگی و کارگردانی چیستا یثربی ست که در جشنواره فجر سال 84 روی صحنه رفت. و این
.اولین باری بود که من سیلویا را دیدم

April 20, 2014

ادامه

از همان دوازده سیزده سالگی سوال همیشگی ام این بود که فیلم ها و کتاب ها را از روی زندگی آدم ها ساخته اند؟ یا ته ش زندگی ما میشود همان چیزهایی که خوانده ایم/دیده ایم؟

این هم باز از فکرها/ترس های دیشبم

پ.ن: حتی شامل مقاله ها، نتایج تحقیقات علمی، توصیه های روانشناسی هم می شود این مقوله

از ترس های دیشبم

این آدم هایی که همه ی زندگی شان را وقف بازیگر شدن، خواننده شدن، مدل شدن می کنند و ته ش می بینی همچین
.استعدادی هم ندارند، دلم برای این آدم ها می سوزد

April 19, 2014

.گفت "این هم کلاریسا". چون کلاریسا آمده بود

کتاب خانم دالاوی را تمام می کنم. حس عجیبی دارم. انگار کلاریسا دالاوی را از روی آینده من نوشته باشند. آینده ای که حتی شاید هرگز اتفاق نیفتد ولی آینده ی من است. آینده ما ست. ترس برم داشته. می پرم پای کامپیوتر و شروع می کنم نقدهایش را خواندن. کمی آرام تر می شوم. کسی ننوشته که کلاریسا آینده ی من است. همه آمده اند گفته اند که از اولین ها و بهترین های رمان نو ست و جریان سیال ذهن و همه اش در یک روز اتفاق افتاده است و چه و چه. من اما هنوز می ترسم. از کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست. از کلاریسا که از خودکشی یک جوان تکان می خورد ولی چند دقیقه بعد انگار که به جوان حق میدهد. من تمام آن چند صفحه آخر که وسط مهمانی به آن شلوغی کلاریسا خودش را در اتاق حبس کرده بود و دیگران بیرون دنبالش می گشتند می ترسیدم. می ترسیدم که کلاریسا هم مثل آن جوان خودش را از پنجره پرت کرده باشد پایین. ویرجینیا وولف ولی (درست است که خودش را از جهان گرفت) ولی کلاریسا را درست خط آخر به ما بر می گرداند. نفس راحتی می کشم. کلاریسا که آنقدر عاشق زندگی ست خودش را از پنجره پرت نکرده پایین. اما چطور بود که آنقدر ترس برم داشته بود که شاید خودش را پرت کند؟ وولف چطور آفریده بود کلاریسا را که در عین عشق به زندگی آنقدر خودکشی اش قابل فهم بود؟

در حین اینترنت گردی پی می برم این اولین کتابی است از ویرجینیا که تا آخر خوانده ام. پوزخند می زنم به خودم که همیشه ویرجینیا را دوست داشته ام بی آنکه هرگز کتابی ازش خوانده باشم. نه دوست داشتن معمولی. جوری دوستش داشتم که انگار چندباری باهم قهوه خورده بودیم و راجع به آن چیزهایی که توی مغزمان وول می زنند باهم حرف زده باشیم. من اما ویرجینیا را هرگز ندیده بودم. این را از خانم دالاوی فهمیدم. اگر خانم دالاوی را زودتر دیده بودم خوب می فهمیدم که هرگز با هم قهوه نخواهیم خورد. من از خانم دالاوی می ترسم. از کلاریسا که در پنجاه سالگی هنوز از اینکه می فهمد عشق جوانی اش بعد از ده سال از هند برگشته و الان در لندن است آشفته می شود. اینکه ویرجینیا هرگز با من قهوه نخورده بود همان شوکی ست که دیروز بهم وارد شد. شوک اینکه فهمیدم من که سال هاست نشسته ام آرزو کرده ام که نویسنده بشوم در تمام این بیست و چند سال سرجمع شاید سه چهار داستان کوتاه نوشته ام. اولش توجیه کردم خودم را که الهام را نمی توان بزور آورد توی دل و مغز. اما خوب می دانستم که من آن ممارست را نداشته ام. هرگز نداشته ام و بعد جلوی آینه دستشویی (جایی که همیشه همه ی تصمیمات مهم را به خودم دیکته می کنم) تصمیم گرفتم که برای خودم مشق تعیین کنم که مثلا باید ماهی یک داستان بنویسی. حالا هرچی. فقط باید بنویسی

دلم نمی آید دست از سر ویرجینیا بردارم. دارم میروم "به سوی فانوس دریایی" را شروع کنم. چند سال پیش یک بار نیمه کاره ولش کرده بودم. این بار ولی باید بفهمم که ویرجینیا با چه کسانی و کجا قهوه می خورد

April 11, 2014

آغازهای ساکت

بر اساس آمار آرشیو این بغل
سال 2013 را
سال سکوت های طولانی
.نامگذاری می کنیم
و تو چه دانی
که در سنه ی 2013
...بر ما چه رفت

جوانی ما چگونه گذشت

ما مدام نوسان می کنیم
از این استرس
به آن استرس
استرس های ما تمام نمی شوند
تنها از نوعی به نوع دیگر
تبدیل می شوند

امضا
خانواده استرسیان

نماد


یک روزه رفته بودیم پیزا.  با قطار. یک خیابان طولانی را رفتیم تا ته اش که یکجایی پیچیدیم چپ برج کج سفیدش را دیدیم. در راه برگشت توی یکی از آن کوچه های باریک یک مغازه پیدا کردیم که خانمی تویش چیزهای پارچه ای درست می کرد. مغازه اش انگار صاف از توی یک داستان بلند افتاده بود بیرون. دلم نمی آمد بیایم بیرون. آنقدر چرخ زدم تا یک چیزی از آنجا برای خودم یا خودمان بردارم. یک قلب پارچه ای. قلب دوست نداشتم. همیشه زیادی توی ذوق میزد ولی این قلب پارچه ای فرق می کرد. یک روزی ته مغازه ای در ته یک کوچه ی باریک در شهر کوچکی دوخته شده بود. با دست های خانمی که داشت زیرچشمی نگاهمان می کرد و سگ تنبلش هم لم داده بود و با چشم های نیمه باز حواسش به ما بود. برش داشتیم. بعد از چند روز که رسیدیم اینور کره ی زمین، سنجاقش کردیم به یکی از کوسن ها. شد یادگاری  ِ ماه عسل

April 9, 2014

حرف دل

چندوقت پیش ها مریم بهم گیر داد که بیا اینس.تاگرام. اولش مقاومت کردم (حالا کلا هیچی از اینس.تاگرام نمی دانستم ها فقط یک چیزی یک وقتی شنیده بودم که پرایوسی نداری و چی و چی. حالا انگار در ف.ب چقدر پرایوسی داریم ما). بگذریم. بالاخره رفتم یه اکانتی ساختم و واردش شدم. حالا فکر کنم دو ماهی می شود که گاه به گاهی عکسی می گذارم آنجا. تعداد دوست هایم خیلی کم است. همین باعث می شود که این.ستا برایم مثل یک اتاق یواشکی باشد. انگار گاهی سرم را از لای در می کنم تو یک تعریف کردنی ئی برای آن هایی که آن تو هستند تعریف می کنم و بعد در را می بندم. گاه گاهی دوباره می روم پشت در گوش وایمیستم که ببینم راجع به تعریف کردنی من چی دارند می گویند. این اتاق یواشکی را دوست دارم. مثل این وبلاگ. که فقط همین شما چند نفر می خوانیدش. که حتی تعدادتان را هم درست نمی دانم. پنج؟ شش؟ هشت؟ 

بی ربط: امشب هم آزمایش طولانی داری. از ساعت چهار عصر رفته ای توی آزمایشگاه و هیچ خبری ازت نیست. الان پیغام داده ای که کارت حوالی یک نصف شب تمام می شود. پیغام را که می خوانم لب و لوچه ام آویزان می شود. حتی یک نصف شب را باور هم نمی کنم. دفعه قبل دو و نیم بود که کلید را توی قفل چرخاندی. امشب دلم بدجوری گرفته. نمی دانم چه مرگم است. توی والیبال هم بالاخره قفل زبانم در رفت و یک چیزی به آن دختره گفتم که بعدش پشیمان شدم و بعدش پشیمان شدم که چرا پشیمان شدم؟ مگر درست نبود چیزی که گفتم؟ مگر الان یک ماه نیست که با این کارهایش روی مخ همه ی ماست. چه می دانم. بالاخره که حس تلخ مزخرفی داشتم تا آخر بازی و تمام راه برگشت هم لگد میزدم به سنگریزه های توی راه و صدای آهنگ را تا ته زیاد کرده بودم و اخم هایم توی هم، کلاه سوئی شرت را هم انداخته بودم روی کله ام. بگذریم که هیچ کدام از این ها باعث نشد دختره نیاید توی اتوبوس کنارم بنشیند. اول سعی کردم به روی خودم نیاورم که دیدمش. ساک ورزشی ام هم روی صندلی بغلی بود. دست تکان داد. صدای آهنگ را قطع کردم. نشست و شروع کرد از استادش و پروژه و مقاله این ها غر زد. گفت از والیبال میای؟ گفتم آره. پیاده شدم. هرچه فکر کردم یادم نیامد اسمش چه بود. رسیدم خانه تازه یادم آمد که یک بار آمده بود والیبال. قبلش فکر می کردم از این ادم هایی ست که در ف.ب دوستم هستند و تا حالا رودررو همدیگر را ندیده ایم. هنوز نمی دانم اسمش چه بود

از راه که رسیدم رفتم دست و صورتم را بشویم. توی دستشویی که بودم در دستشویی یک صدایی کرد شبیه این وقت هایی که یکی دیگر از درهای خانه باز می شود و فشار هوایش در بسته را فشار میدهد و تق می کند. بیخودی امیدوار شدم که شاید تویی. شاید به هر دلیل ناممکنی آزمایش کوفتی تان زود تمام شده. در دستشویی را یواشی واکردم. نبودی. لجم درآمد و رفتم از توی یخچال آن بسته کوچک میوه خردشده را که عصری برای تو خریده بودم برداشتم و تا آخر خوردم

امشب باید این مقاله را تمام کنم. چیزی ش نمانده البته ولی تمام تنم از خستگی والیبال درد می کند و تلخی حرفی که به دختره زدم هنوز توی دهانم است و با آن همه میوه خرد شده هم نرفته. وبلاگ لیلا را می خوانم. فکر می کنم "میم" کی ئه؟ شاید منم. بعد فکر می کنم نه من نیستم. من که خداوندگار سردرگمی ام. بعد یادم می افتد که یک مدت در فکر آفای کاف بودم که خدا رو شکر بالاخره رودررو شدیم. ویلاگ لیلا هم مثل همان اینس.تاگرام دوست دارم. فکر می کنم برای من نامه می نویسد. برای همین هم وقت هایی که ملت کامنت میگذارن برایش عصبانی می شوم. احساس می کنم کسی نامه های شخصی ام را خوانده

و جهان از هر سلامی خالی است


چه بی تابانه می خواهمت
!ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری
!چه بی تابانه تو را طلب می کنم
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
.که قرارش نیست
و فاصله
.تجربه یی بیهوده است
بوی پیرهنت
این جا
.و اکنون
کوه ها در فاصله
.سردند
دست
در کوچه و بستر
.حضور مأنوس دست تو را می جوید
و به راه اندیشیدن
یاس را
.رج می زند
بی نجوای انگشتانت
.فقط
...و جهان از هر سلامی خالی است

شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگی ست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است

من

.این عکس را برای من گرفته اند
اصلا شاید خودم پاشده ام رفته ام نشسته ام توی عکس. شاید هم پشت آن دیوارم. شاید هم پایین نردبان. هرچه که هست، این عکس را برای من گرفته اند

April 8, 2014

از حسرت هایمان

زمان کنکور بهمان یاد داده بودند که برای هر مقدار درس خواندن یک جایزه ای برای خودتان تعیین کنید که انگیزه داشته باشید و چه و چه. آن موقع من برای خودم اینطور برنامه ریزی می کردم: یک و نیم ساعت دیفرانیسل، نیم ساعت رمان. یک ساعت تست زبان، نیم ساعت خواب. اینطور شد که بسیار رمان ها سال کنکور خواندم و چه رویاها که ندیدم

امشب هم وسط مقاله نوشتن گوشه ی چشمم به خانم دالاوی بود که اگر تند تند بنویسم و این بخش امشب تمام شود، می توانم چند صفحه دیگر بخوانم

پ.ن: یک برنامه تلویزییونی بود چند وقت پیش که یکی از قاسم.خانی ها به مجری برنامه گفت کاش فیلم دیدن شغل بود. یعنی به آدم پول می دادن که بنشیند فیلم ببیند، آنوقت من الان کلی پولدار بودم. حالا حکایت ماست و این همه کتاب نخوانده که دلم پیش تک تک شان است

April 4, 2014

کارت پستال های یونیسف

چقدر بعضی چیزهای کوچک  ِمسخره به بعضی خاطره های عمیق وصلند. مثل کارت پستال های یونیسف. مثل آدامس ریلکس آبی. مثل حتی دماغ عملی و چشم های درشت که وصلند به تو که دو سال تمام هر روز می آمدی و صاف کنار من می نشستی. حالا ولی خیلی خیلی دور افتاده ایم از هم. آن شبی که عروسی ات بود خبرش بهم رسیده بود. تو نگفته بودی آدم های دیگری گفته بودند. من آن شب تا طرف های 3 صبح بیدار بودم. مطمئن نبودم که چه حسی دارم ولی آن شب و خاطره اش صاف رفت نشست کنار کارت پستال های یونیسف که عید ها بهمان میدادی و آدامس ریلکس که بعد از هر زنگ تفریح تعارفمان می کردی. رابطه من و تو هیچ وقت خیلی عمیق نبود. مثل این زن و شوهرهای ازدواج های معرفی بودیم. یک روزی که هیچ نیمکتی خالی نبود کنار هم نشستیم. در یک چیز مشترک بودیم. هیچ کس دوست نداشت کنار ما بنشیند. به روی خودمان نیاورده بودیم. کم کم ولی چیزهای مشترک بیشتری پیدا کردیم. برای همین هم سال بعدش باز کنار هم نشستیم لابد

آنقدر از هم دور بودیم که وقتی تولدت دعوتم کردی نمی دانستم برایت چه چیزی باید بخرم. آخرش هم یک گلدان مسخره ی سفالی خریدم با نقاشی مضحکی رویش. درست آن موقع خریدمش که سر یک چهار راهی که الان یادم نمی اید کجا بود منتظر بودم دو سه نفر دیگر بیایند که با هم بیاییم خانه شما. آنقدر از هم دور بودیم که نمی دانستم توی خانه تان باید کفش بپوشیم ولی نه آن کفشی که بیرون می پوشیم. آن دیگری های دعوت شده هم به اندازه کافی از تو دور بودند البته. که یکی شان کل تولد زار بزند که چرا مادر تو اجازه نداد با آن بوت های تا وسط رانش که تازه خریده بود بیاید توی مهمانی و حالا پاهایش با آن دامن کوتاه که پوشیده خیلی زشت و بیریخت است

همان سال بود که دماغت را عمل کردی. با اینکه آن همه از هم دور بودیم بچه ها که پشت سرت مسخره ات می کردند دفاع می کردم ازت که حالا خیلی خوشگلتر شده ای. نمی دانستم از چه چیزی دارم دفاع می کنم ولی چیزی در من بود که مجبورم میکرد از تو دفاع کنم. از زیبایی تو. کسی در این که تو زیبا بودی شکی نداشت ولی همه دشمنی خاصی با تو داشتند. شاید درست همان چیزی که پشت سر با من داشتند. شاید اصلا همین بود که من را آنطور محکم کنار تو نگه می داشت. تو باهوش تر از بقیه بودی. خوشگلتر بودی و آنچیزی که من خیلی بیشتر دوست داشتم این بود که آنقدر تند تند حرف میزدی که معلم جبر و احتمال از من می پرسید این چی گفت و من یک بار دوباره حرف های تو را تکرار می کردم و معلم فلفل نمکی مان با آن سبیل کلفتش می خندید که بچه تو هم که به همان تندی حرف میزنی

من و تو اما خیلی از هم دور بودیم. آنقدر دور که بعد از کنکور دیگر خبری ازت نداشتم. دوست های مشترکمان اول حال تو را از من می پرسیدند و بعد که می دیدند بی خبرم خبری کف دستم می گذاشتند. این بود که من یک لحاف چهل تکه داشتم از اخباری که به تو مربوط بود. یک روز هم با یک گروهی آمدم دانشگاهتان. خبردار شده بودی. آمدی سراغم و کل آنروز مثل تمام آن دو سال چسبیدی کنارم و تند تند با بقیه (با بقیه نه با من) حرف زدی و بعد از آن روز همه آن آدم ها فکر می کردند چقدر من و تو نزدیکیم و باز مدام حال تو را از من می پرسیدند. تو اما درست از همان روز من را گذاشتی کنار. حذفم کردی از زندگی ت. بهت برخورده بود که من با گروهی که دوستان تو هم بودند آمده بودم دانشگاه تو وقبلش تو را باخبر نکرده بودم. برای همین هم بود که شاید خبر عروسی ات را به من ندادی. تو با مردی عروسی کرده بودی که دقیقا هم سن پدر من بود. آن شبی که تا صبح بیدار بودم داشتم به همین فکر می کردم. و به چیزهایی که آدم ها از تو تعریف کرده بودند که چطور خانواده ات را راضی کردی. و من تمام طول این تعریف کردنی ها به مادرت فکر می کردم که اجازه نداد آن دختر زرزرو بوت های درازش را -هرچند که قول داد کفشان را حسابی تمییز کند- توی خانه بپوشد. به من گفته بودند آن مردی که حالا شوهر تو بود و درست همسن پدر من از ایتالیا آمده و بعد هم قرار است با هم بروید آنجا. می گفتند طرف لاغر است و سبیل عجیبی دارد. من همه ش تصور می کردم که شبیه زوروست. دلم می خواست آن کسی که تو را برمیدارد و می برد قهرمان قصه ای فیلمی چیزی باشد

تو دست زورو را گرفتی و رفتی و من در تمام این سال ها فقط توانسته بودم یک عکس دور کات شده از تو و زورو توی اینترنت پیدا کنم که هزار بار زوم کرده بودم رویش و سعی کرده بودم از قیافه ی پیکسل پیکسل شده ات بفهمم که خوشبختی یا نه؟ که الان که روی پای زورو کنار میزی که لابد میز ناهارخوری خانه تان در ایتالیاست نشسته ای خوشحالی؟

امروز یکی جدیدترین عکس تو را برایم فرستاد. این شد که همه ی این ها یادم آمد. برخلاف عکس قبلی واضح و با کیفیت و شفاف از ده سانتی متری چهره ت گرفته شده. زورو توی چهارچوب عکس نیست. تو هنوز هم زیبایی با همان لبخند. با اینکه لنز سبز گذاشته ای ولی چشم هایت هنوز همان شکل شانزده سالگی ست. ته دلم  چیزی تکان می خورد. درست نُه سال است که تو را ندیده ام

March 20, 2014

نوروزهای خانه ی ما

 اندر دل من مها دل‌افروز تویی
یاران هستند و لیک دلسوز تویی
 شادند جهانیان به نوروز و به عید
عید من و نوروز من امروز تویی

March 18, 2014

از چهارشنبه سوری هایمان


تو که نیستی تنبل می شوم و سمبل می کنم هر مهمی را


امسال بهار با تو می آید
و من این را
به فال نیک گرفته ام

...و خداوند قلم را آفرید


از آخرین پست ام مدام فکر می کنم چقدر نوشتن خوب است. از همان 12-13 سالگی که شروع کردم توی سررسید ها نوشتن همیشه احساس می کردم گوش شنوایی هست که همه ی حرف های مغز و دلم را می شنود. این بود که کاغذهای سفید شدند همدم همیشگی ام. حالا هم گاهگداری که دلم دارد منفجر میشود می نشینم روبروی این وبلاگ و تند تند تایپ می کنم. بدون اینکه فکر کنم کی می خواند و کی بروم سرخط و غلط املایی و نگارشی و چی و چی را تصحیح کنم حتما

خلاصه که آمدم بگویم حالم خوب است. سنبل هایی که از بازار تره بار اینجا خریده بودم پژمرده شدند. دیشب دو تا سنبل تازه خریدم. سبزه ی ماش توی یخچال یخ زده بود دیشب. اول کلی غصه اش را خوردم بعد گذاشتمش روی میز جایی که صبح آفتاب بیفتد رویش و کلی قربان صدقه اش رفتم که جان مادرت خوب شو و از این سبزه ی گندم شاخ شمشاد یاد بگیر که ماشالله آخ نگفته! (الان براش زدم به تخته).ء
امروز صبح پاشدم سبزه ماش برگشته بود نیم سانت هم رفته بود بالاتر! این شد که کیفم کوک است و منتظرم فردا بشود که هفت سینم را بچینم. برای هفت سین امسال وسواس شدیدی دارم. تجربه نشان داده هروقت وسواس شدیدی داشتم گند زده ام ولی خوب امیدوارم این یکی اینطور نشود

امروز چهارشنبه سوری ست ولی من به سُنت 10 سال (بلکم بیشتر) اخیر قرار است در خانه بمانم و بروی خودم نیاورم که روز خاصی ست و خیلی هم در آرامش زیر پتوی نرمالوی خودم چای بخورم و کلاه. قرمزی 93 ببینم! ء


پ.ن: دلم می خواست امسال شیرینی کشمشی بپزم ولی خوب اونجوری که صدف یادم داده بود (که نصفش را هم یادم رفته) باید تویش عصاره وانیل بریزم. که بعد از اینکه دو تا سینی از اون کشمشی های دفعه قبل را خوردم تا ته، تازه فهمیدم که عصاره وانیلی که اینجا می فروشند نمی دانم چند درصد الکل دارد! خلاصه که اون از لیست حذف شد! منم بلد نیستم چی را باید جایگزینش بکنم و چقدر ازش بریزم! این شد که شیرینی پختن را بی خیال شدم. ضمن اینکه شیرینی کشمشی مورد علاقه ام گویا جزو شیرینی های عید نیست (یادم هم نمی آید عید خانه کسی دیده باشم). باید بروم طرز پخت آن شیرینی نارگیلی هایی را یاد بگیرم که با وسواس می چیدیم و رویش سلفون می کشیدیم و فقط تا روز سوم تازه بود و بعدش عین نان خشک پودر می شد

March 16, 2014

همه تان آمده اید که بروید

لازم نبود تو بروی تا من این همه دلم برای زمین و زمان تنگ بشود! کدام اسفند آمد و من دلتنگ نبودم! حتی دلتنگ ِ نمی دانم چه. انگار اصلا این روزهای آخر سال بغضی دارد که باید به دوش بکشی تا برسی به آن لحظه ی سال تحویل و بعد احساس کنی جایی درونت چیزی سر جایش نیست

الان یک ساعت است دارم "سوغاتی" را پشت سرهم گوش می کنم. الان دو ساعت است که توی اینترنت دارم عکس های آدم های خوشحال کنار خانواده هایشان را تماشا می کنم. من خودآزاری مزمنی دارم که ریشه در جایی خیلی دور دارد. جایی در کودکی ام که کسی زیر گوشم زمزمه کرد تو دختر خوبی نیستی... باید دختر خوبی باشی. نمی دانم کی بود و کجا بود... ولی از همان موقع من خودم را برای بودنش آنگونه که هست سرزنش کردم. و برای جبران این خوب نبودن خودم را آزار دادم

این حرف ها حرف های امروز و دیروز نیست. حرف های بیست و چند سال پیش است. حافظه ای که مرا می برد به آینه ی دست شویی مهدکودک وقتی 5 سالم بود و برای اولین بار کشف کردم وقتی صورتت را با صابون می شوری لازم نیست حتما چشم هایت را ببندی. وقتی 5 سالم بود و سوزش ادرار داشتم و به کسی نمی گفتم. نمی دانم از همان بچگی چه مرگم بود که فکر می کردم حرف را نباید زد. فکر را باید غورت داد

این خاطره های تک و توک ... این تصویرهای بیست و چند سال پیش خیلی وقت ها صاف می آیند جلوی رویم می نشینند. نمی دانم چرا... واقعا نمی دانم چرا دست از سرم برنمیدارند. و در تمام این ها... تو هستی... تو درست در یک روز سرد زمستانی وارد خاطره های من شدی و هیچ وقت بیرون نیامدی... از آمدنت فقط بوی چادر مشکی یادم هست... و صندلی عقب پیکان و نرده های در بیمارستان...از بودنت ولی هزار خاطره ریز و درشت هست که مدام می آید و میرود و باز در خواب های آشفته ام می آید و دیگر هرگز نمیرود... از آن وقتی که دست و پایت را با پارچه های سفید گره زده بودند به تخت بیمارستان که یکوقت تکان نخوری که سوزن سُرُم پاره نشود. از آن وقتی که فکر می کردم داری می میری. نمی دانستم مردن دقیقا چیست ولی هنوز یادم هست که با خدا معامله کرده بودم که مرا ببرد و تو باشی. آن موقع ها عقلم نمی رسید که اگر من نباشم و تو باشی می شود مثل همه ی این 5 سالی که گذشت که تو بودی و من نبودم... نمی فهمیدم بودن کنار می خواهد... باید کنار من باشی...باید مثل تمام آن بیست سال و اندی توی تک تک خاطراتم باشی
می دانی من حسرت چی را بیش از همه می خورم؟ حسرت آن شب هایی که می ترسیدی تنهایی بروی دست شویی و من ناز می کردم برایت که بیایم و پشت در بایستم. من حسرت می خورم که می دانستم ترس ات را ولی همپایت نبودم. من ترس های تو را مثل کوچکی  ِ دلت خوب می دانستم. تو آخر توی تمام لحظه های من بودی...تمام لحظه ها...لحظه هایی که پنج سال پیش پشت شیشه ی لعنتی فرودگاه امام برای همیشه متوقف شدند

دارم خضعبلات می بافم. دلم انقدر تنگ شده که دیگر هیچ حرف نگفته ای هیچ جایش جا نمی شود. تو نمی دانی... هیچ کدامتان نمی دانید که من از همان کودکی از دوست داشتن می ترسیدم. می ترسیدم که اگر کسی را زیاد دوست داشته باشم برود و دیگر نیاید. شاید از همان موقع که دست های تو را به نرده های تخت بسته بودند این را یاد گرفتم. من از رفتن آن هایی که دوستشان داشتم انقدر می ترسیدم که عقلم نرسیده بود که آخرش همه شان یکجا می مانند و من می روم... من سرم را می اندازم پایین و میروم. به همین راحتی

حالا هم از دوست داشتن می ترسم. من شب ها نفس های آدم ها را می شمارم. که مبادا هزارمی اش بیاید و هزار و یکمی اش نیاید. من از دوست داشتن می ترسم. دلم می خواست در دلم باز میشد و همه تان را می چپاندم توی دلم و درش را صد تا قفل و زنجیر میزدم تا هیچ کدامتان هیچ جایی نروید. تا دست هیچ کس به شما نرسد تا شما نه برای من که در من باشید. که شما را ببرم با خودم هرجا که رفتم. که دیگر بغض نباشد... دلتنگی نباشد... این اشک های لعنتی  ِدم سال تحویل نباشد

...تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد


امسال مثل پارسال و مثل هر سه- چهار اسفندی که گذشت قرار است خانه ام را آب و جارو کنم، گل بخرم و هفت سین بچینم. قرار است خانه ام آماده ی پذیرایی از میهمان شود. کدام میهمان؟ 
اولین سالی که هفت سین تنهایی را چیدم، دلم گرفته بود که هیچ کدامتان هیچ وقت کنار هفت سین ِ من نمی آیید. عید و بهار را انگار گره زده باشند به تنهایی های من. آن سال های اول گذشت و من یاد گرفتم تنها بودن را. کنار هفت سین، روبروی آینه تنها نشستن را

امسال ولی همه چیز فرق می کند. خانه مان را قرار است تمییز کنیم و اولین هفت سینمان را باهم بچینیم. خانه خانه ی نو ست و منتظر مهمان ها که بیایند عید دیدنی
من ولی تمام اسفند را...تمام این اسفند لعنتی را... دلتنگ ِ تو ام پسرک
کجای کودکی هایمان فکرش را می کردیم که یک روزی بیاید که من اینور کره ی زمین باشم و تو آنور و هرچقدر که دست هایمان را دراز کنیم به هم نرسند

کجای زندگی ام فکرش را می کردم که هزار بهار هم که بیاید و برود... تو هرگز به خانه ی من نخواهی آمد

February 28, 2014

داستان خوانی



داستان چتر از غلامحسین ساعدی رو خیلی دوست داشتم. خوندمش واسه رادیو گاهشنود

تو باشی کار سختی نیست



این روزها شهر خاکستری و هوا به شدت سرده. ولی من به طرز عجیبی حالم خوبه. خیلی خوب. این حال خوب شاید واسه اینه که شروع کردم ورزش کردن. شایدم واسه اینه که عید داره میاد. نمی دونم. شادمانی ئی دارم از نوع بی سبب

February 14, 2014

...وسپا، بالون، شال


پ.ن: الان رفتم توی مترجم گوگل گشتم دنبال معنی ِ فارسی ِ "چارم". نوشته افسون...فریبندگی...دلربایی

February 9, 2014

حرف

یک: بچه که بودم دلم می خواست روباتی داشتم که مشق هایم را می نوشت. این روزها هم دلم می خواهد کارهایم را بین خودم و روباتم تقسیم کنم

دو: بی حوصلگی ِ بی دلیل گاهی یادت می اندازد که زندگی تا وقتی تو خوب باشی خوب است. اخم که کنی آن روی سگش بالا می آید دوباره

سه: از خوشی های امشبم تماشای اسنو-بُرد زنان در المپیک روسیه بود

سه-دو: حسودی

February 4, 2014

دل-سوزی

پسره می آید سر میزم و می گوید می خواهد راجع به کارهای داوطلبی سوال بپرسد. می گوید بگو تو تاحالا چه کارهایی انجام داده ای. می خواهد برای رزومه اش شروع کند پر کردن بخش کارهای داوطلبانه. من هم شروع می کنم تیتروار می گویم که
سیف-واک
انجمن دانشکده
گروه خیریه دانشجویان برای دانش آموزان
خانه ی بیماران مبتلا به سرطان سینه
جمع کردن پول درنمایشگاه محصولات گلف برای کودکان سرطانی
داور کارگاه علمی دبیرستان دخترانه
خوندن داستان برای بچه های دبستانی
ارائه ی اسلاید های مرتبط با انرژی برای بچه های دبستانی
کمیته ایمنی دانشکده
کنفرانس نفت
همین طور که دارم می گویم پسرک نیشخندی می زند و با تمسخر می گوید پس کی درس می خواندی؟ دلم می خواهد بگویم همان موقع که تو سریال می دیدی. حرفم را قورت می دهم و می گویم خیلی هایشان یک روزه بوده اند و اکثرا هم عصرها و شب ها

بهش می گویم دنبال کاری باش که خودت هم دوستش داشته باشی. مثلا من چون دوست داشته ام زبان اشاره یاد بگیرم چند روز پیش ایمیل زده ام به رییس انجمن کر و لال های آلبرتا و تقاضا کرده ام که به عنوان داوطلب با آنها همکاری کنم. اشاره می کند به لیست حروف الفبای زبان اشاره که چسبانده ام روبرویم و می گوید خوب تو به چیزهای خیلی زیاد و گاها بیخودی علاقه داری. ته ش هم یک ببخشیدا اضافه می کند. بجای اینکه باز جواب درست و درمانی بهش بدهم می گویم خوب تو هم دنبال همان یکی دو تا چیزی باش که دوستشان داری 


خلاصه بعد از چند جمله ی دیگر میرود و من احساس می کنم قلبم مچاله شده. من واقعا به چیزهای خیلی زیادی علاقه دارم. تازه طرف نمی داند که من نه تنها همیشه رویای بازیگر تئاتر شدن داشته ام و دارم، بلکه می خواهم نویسنده بشوم. می خواهم رمان بنویسم. طرف نمی داند که من خودم هم درست نمی دانم که از زندگی ام چه می خواهم. انقدر به همه در و دیواری می زنم که پیدا کنم آن یگانه چیزی را که روحم را آرام کند. دلم درست در ان لحظه ای که به مانیتور زل زده ام برای خودم می سوزد. برای خودم که همه ی این کارها را برای این کرده ام که لحظاتی که مشغولشان بوده ام بهترین لحظات زندگی ام بوده. که ضربان قلبم بالاتر بوده و شب هایش با لبخند سرم را گذاشته ام روی بالشت. نگاهم دوباره می افتد به علامت های زبان اشاره که چسبانده ام به دیوار روبرویم. زبان اشاره ولی سوای همه ی آنهاست. من دارم زبان اشاره یاد می گیرم که برگردم. تازه بریل هم در لیست کارهاست. این را به طرف نگفتم. خیلی چیزها دلم می خواست بگویم و نگفتم. خیلی وقت است که دیگر خودم را برای آدم ها توضیح نمیدهم. اما دلم هنوز مچاله دارد تلپ تلپ توی قفسه ی سینه ام باز و بسته می شود