July 28, 2013
July 18, 2013
یکی بود که من نبود
یه روز یه دختری بود با دست های جوهری که همه دنیاش توی یه مشت کاغذ و کتاب و یه ایوون ِ رو به خیابون خلاصه میشد. دختر دست جوهری ِ قصه ی ما که همیشه لای یه مشت داستان خیالی از آدمای واقعی بزرگ شده بود وقتی لباس سیندرلا رو تنش کردن اول زل زد به تصویرش تو آینه و بعد خندید. فهمید که چقدر آدما هم قد و اندازه ی رویاهاشون میشن. لباس سیندرلا خیلی از قد و قواره ی رویاهاش کوچیک تر بود. خیلی....ء
حرف
خیلی وقت است که ننوشته ام. از آن موقع تا حالا خیلی اتفاقات افتاده. خیلی اتفاقات خیلی مهم. ولی الان نمی خواهم از آن ها بنویسم. یعنی دقیقا نمی دانم چه می خواهم بگویم همه ش حس است. آن حسی که می آید سراغت و یکهو خودکار برمیداری یا می نشینی جلو مانیتور و شروع می کنی به تایپ کردن
یکی از خوبی های زندگی برای من همیشه این بوده که هرچه برایش برنامه ریزی کرده ام و قانون گذاشته ام و پیش بینی کرده ام و قصه ی از پیش نوشته ام... همه را وقعی ننهاده و هرطور که دلش خواسته هر بلایی (خوب یا بد) سرم آورده. یعنی آن وقتی که فکر می کردم اگر فلان اتفاق بیفتد از غصه میمیرم کک ام هم نگزید وقتی اتفاق افتاد و آن وقتی که فکر کردم بعد از اینکه این شد و آن شد و امتحان کندیدیسی کوفتی به خیر گذشت می شوم خوشبخت دو عالم و می روم سفر و همه ی کتاب های عالم را می خوانم و چه و چه باز هم انگار نه انگار... بعد یکهو می آید سر یک اتفاق کوچک که هیچ جای تقویم جا نمی شود هم چون بهت حال میدهد که تا مدت ها توی ابرهایی و دلت نمی خواهد پایین بیایی. یا وقتی فلانی فلان چیز را می گوید میروی کز می کنی یک گوشه و یک هفته غصه اش را می خوری و همیشه ته دلت می ماند که من که مراعات همه را می کنم چه خوب آدم ها دلم را می شکنند
خلاصه که همه ی این ها را گفتم که بگویم این روزها زندگی ام بیش از پیش غیرقابل پیش بینی ست. هیچ چیزی آنطور که فکرش را می کردم نیست و شاید - بزنم به تخته- هشتاد نود درصد چیزها بهتر است از آن چیزی که خیالش را کرده بودم. مسخرگی داستان البته این جاست که برخلاف همه دخترها که آینده را گل و بلبل می بینند و همیشه اتفاقات خوب و صحنه های عاشقانه قرار است در آینده دور یا نزدیک اتفاق بیفتد من از همان بچگی ته همه ی خیال هایم تلخ بوده است. نمی دانم تاثیر کدام فیلم، کتاب یا هر چی که هست من همیشه قهرمان ناکام خیال های عاشقانه بوده ام. و همیشه تر از آن به قول پریسا ترسیده ام از آنکه این فانتزی مزخرف ام به حقیقت بپیوندد و باز به قول پریسا ته ش بشوم همان تصویر 40 سالگی کنار آباژور با کتاب و قهوه و آن عینک کائوچویی که آن وقت ها که خیال پردازی اش را می کردیم مثل الان ها مد نبود. و سیگار البته که خوب سر این یکی با پری سا و بهاره به تفاهم نرسیده بودیم. خلاصه که هرچه من خیال کرده ام نشده: خوب یا بد...نشده! همه ش جور دیگری شده و من این روزها دغدغه ام فهمیدن جورهای دیگر است. مائده ماندن در
.وسط جورهای دیگراست
بعد بین همه ی این شلوغی ها هنوز خوشحالم که من هیچ وقت رویای مشترکی با دور و بری هایم نداشته ام. خوشحالم که درست وقتی شروع کردم به بی اعتنایی به قواعد زندگی، زندگی -درست مثل هرآدم نمک نشناس دیگری- شروع کرد روی خوش نشان دادن. یک روزی در زد و گفت شما این بسته را سفارش داده بودین؟ و من ماه ها روبروی بسته نشسته بودم و داشتم برآورده شدن خیلی
.چیزها را هضم می کردم
.وسط جورهای دیگراست
بعد بین همه ی این شلوغی ها هنوز خوشحالم که من هیچ وقت رویای مشترکی با دور و بری هایم نداشته ام. خوشحالم که درست وقتی شروع کردم به بی اعتنایی به قواعد زندگی، زندگی -درست مثل هرآدم نمک نشناس دیگری- شروع کرد روی خوش نشان دادن. یک روزی در زد و گفت شما این بسته را سفارش داده بودین؟ و من ماه ها روبروی بسته نشسته بودم و داشتم برآورده شدن خیلی
.چیزها را هضم می کردم
اصلا همه ی این ها رو ول کن. پری روز یه کمی بعد از سحر کتاب قمارباز داستایوفسکی رو تموم کردم. مثل همه ی پایان کتاب ها مزه اش تا یکی دو روز زیر زبانم بود. ازآن عاشقانه های روسی که آنجور دخترک نوجوانی هایت را بیدار می کند و این یکی پایان عجیب خوبی داشت
الان دارم گتسبی بزرگ رو می خونم. هنوز دستم نیومده که چه جور چیزی ئه ولی توصیف هاش رو دوست دارم و دلم می خواد با این آقای راوی یه روز بشینیم رو پیشخون یه کافه که رو به خیابونه قهوه بخوریم. یعنی هر کدوم انگشتامونو حلقه کنیم دور لیوان گنده قهوه (نه از این فنجون ریزا که زودی تموم شه و مجبور شی پاشی بری) و زل بزنیم به آدمایی که رد میشن. و هر چند دقیقه یه بار یکی مون بگه اونو می بینی؟ اون یکی بگه اومممم و بعد شروع کنیم قصه پردازی راجع به زن دامن پوشی که با سرعت رد می شد و باد تو موهاش میزد. یا اون آقای کلاه به سر که آفتاب کلافه ش کرده بود. یعنی راوی این کتاب خوراک اینجور کافه نشینی هاست. ته ش هم بدون خداحافظی هرکدوممون کله مونو بندازیم پایین بریم یه ور و من فکر کنم یارو باید نویسنده میشد. و برگردم که بپرسم شاید باشه و ببینم که رفته
April 23, 2013
April 1, 2013
...دل من می لرزد
...گریه نکن ری را... دستت را بده به من
...می رویم پشت بهار چشم می گذاریم
چشم هایمان را که باز کنیم، اردی بهشت های تهران را
.نفس می کشیم
.نفس می کشیم
February 2, 2013
خسته گی
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر؟
دلم رو این روزها "فقط" به این خوش کردم که
من پشت ِ اردی بهشت چشم گذاشته ام"
تا سی که بشماری
می آیم سراغ چشم ها و خنده هایت
" !دختر ِ بهار
دلم رو این روزها "فقط" به این خوش کردم که
من پشت ِ اردی بهشت چشم گذاشته ام"
تا سی که بشماری
می آیم سراغ چشم ها و خنده هایت
" !دختر ِ بهار
January 24, 2013
January 5, 2013
در هوایت بی قرارم... بی قرارم روز و شب
ساعت 12 شب، توی کتاب چهره برام پیغام گذاشتی. یه فایل فرستادی. بازش می کنم. داستان کوتاه ئه. نوشتی که همین الان نوشتمش...داغ ِ داغ ئه. و من یادم می افته به اون روزی که وسط چهارچوب در خونه مون
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم
دیروز... حس عجیبی داشتم. حس عجیب.. متفاوت... متفاوت از همه ی این روزها و
سال ها ولی نه متفاوت از گذشته... حسِ ایران... خیلی حس ِ ایران... توی آینه دستشویی دخترا زل زده بودم به قیافه ی خودم و فکر می کردم چی عوض شده؟ چرا این حس دیگه حس هر روزم نیست؟ چرا دیگه تو راه برگشت خونه اونجوری قدم برنمی دارم و آهنگ گوش نمیدم؟ چی عوض شده؟
امشب... داستانت...جواب سوالم نبود...ادامه ی حس بود... شاید هنوز امیدی باشه... شاید تو چمدون ِ برگشت همه ی این حس ها رو بچپونیم و برگردیم
...دلم روشن ئه... دلم
پ.ن: چند دقیقه پیش داشتم دنبال یه مقاله می گشتم تو لیست جستجو یه مقاله آورد از یه سری ایرانی که توی مجله ی شیمی و مهندسی شیمی ِ ایران چاپ شده بود. رفتم تو
سایت مجله دور زدم کلی
سایت مجله دور زدم کلی
پ.ن2: اینا نشونه ست؟ نشونه ی چی؟
December 30, 2012
نیو-یر رزولوشن مثلا
تصمیم جدید: از امروز هر شب (خیلی کلیشه ای) از خودم می پرسم که امروز چه کار مفیدی انجام دادی؟
. بعدم تو دفترم می نویسمش با تاریخ زیرش
. بعدم تو دفترم می نویسمش با تاریخ زیرش
دیروز 29 دسامبر: امروز چه کار مفیدی انجام دادی؟
یه داستان کوتاه صوتی از گابریل گارسیا مارکز گوش دادم به اسم "زیبای خفته و هواپیما" از اون لینکی که لیلا داده بود
بعد هم جوگیر شدم یه داستان کوتاه نوشتم دو تا پست پایین تر
تصمیم گرفتم از بین کتاب هایی که اینجا دارم چند تا داستان کوتاه بخونم ضبط کنم واسه رادیو قاصدک
امروز 30 دسامبر: امروز چه کار مفیدی انجام دادی؟
داستان کوتاه ِ دیروز-نوشته ام رو خوندم ضبط کردم واسه رادیو گاهشنود فرستادم که میکس بشه
در باب استقلالمان
وقتی اسباب کشی کردیم اتاق من پرده نداشت. حتی چوب پرده هم نداشت. این شد که تا حالا من بی پرده سر کرده بودم. چند روز پیشا یه ملافه رو از وسط تا کردم و دولا میخ زدم به جایی که بالای پنجره سوراخ چوب پرده ی قبلی بود. تقریبا مشکل پرده نداشتن حل شد فقط مسئله جدید این بود که این پرده ی من درآوردی ثابت بود یعنی نمی شد زدش بالا یا کنار! حالا من هیچ، این گلدون نخل بدبختم از بی نوری می مرد اینجا. این شد که گوشه ملافه ی حالا پرده شده رو تا زدم بالا و برای اینکه اون بالا بمونه با کلی چسب نواری (از این چسب کارتون پهن ها) چسبوندمش به خودش و به شیشه. روز اول اوضاع خوب بود ولی شب که شد دوباره مجبور شدم چسب ها رو بردارم و فردا دوباره روز از نو روزی از نو دوباره چسب کاری. امروز بعد از چند روز بالاخره برداشتم دو تا دکمه ی گنده وسط ملافه دوختم و دو تا شکاف هم انداختم اون گوشه پایین. دیگه صبح ها که پا میشم گوشه پرده ی جدید ِ من درآوردی م رو میارم بالا و شکاف هاش رو می ندازم دور دکمه ها و اتاقم پر نور میشه
دقیقا حس رابینسون کروزوئه رو دارم که مثلا جلو در غارش پرده زده باشه! خیلی حس خوبی ئه! تازه آدم دلش می خواد بره دست اونی که اون حلقه های بالای پرده که می افتن دور چوب پرده و یا اون ماسماسک کرکره رو اختراع کرد رو ببوسه! بخصوص اون لحظه ای که دستات و گردنت هی بی حس میشن وقتی بالای صندلی وایستادی داری وسط پرده ی آویزون، نیم متر بالاتر از کله ت دکمه می دوزی
December 29, 2012
کلافه گی
مدت ها بود که بافتن شال گردن را آغاز کرده بود. اوایل هر روز 10-15 رج می بافت. مدام اندازه میزد که ببیند چقدر مانده به آن اندازه ی دلخواهش که از همه ی شالگردن هایی که مغازه دارها می فروختند بلندتر باشد و از دوطرف بیاید تا سر زانوهایش. یادش نمی آمد کی و کجا دختری را با شالگردن به این بلندی دیده بود. دخترک شال را بی هوا دور گردنش انداخته بود و ریش ریش هایش با هر قدم به چپ و راست می رفتند. همان موقع بود که هوس کرده بود یکی از این شالها بخرد و هرچه گشته بود هیچ مغازه داری شال به این بلندی نداشت. همه شان با تعجب نگاهش می کردند و توضیح میدادند که عرض شالهایشان برای آب و هوای سرد این شهر مناسب است و روی بینی و دهان را خوب می پوشاند. دلش می خواست به همه شان بگوید که شال را ولی دخترک روی بینی و دهانش نپیچیده بود. همین طور رهایش کرده بود تا فقط آن دنباله های بلندش بیافتند پایین تا سر زانوهایش تا با هر قدم به راست و چپ بروند. همین شد که آن کاموای سبز تیره را خرید و با یک تکه نخ از سر این زانو تا آن زانویش را اندازه گرفت و با خط کش روی نخ نزدیک 10 بار رفت و آمد تا بالاخره خودش را راضی کرد که این همان اندازه دلخواهش است. و هی توی دلش به خودش بد و بیراه گفت که چرا آن متر پارچه ای را از دست فروش کنار خیابان نخریده بود.
اوایل روزی 10- 15 رج می بافت و هی کنار نخ دراز می گذاشتش و با چشم حساب میکرد چند روز دیگر تمام می شود. کم کم ولی حوصله ش سر رفت. فکر کرد زن های چاق مغازه دار هم لابد حوصله شان سر می رفته که شال هایشان تا روی سینه بیشتر نمی آمدند. این شد که کم کم چند روز یک بار سراغ شال سبز تیره اش میرفت و سه - چهار رج می بافت و بعد می گذاشتش کنار همان صندلی راحتی ش و کتابش را بر می داشت. آخرها دیگر فقط وقت هایی که بی حوصله بود یا عصبانی بود یا یک فکر مثل مگس می آمد دور مغزش مدام می گشت و نمی رفت، میرفت سراغ شال سبز تیره و آنقدر رج ها را می رفت و بر می گشت تا یادش میرفت که چرا آنطور محکم خودش را پرت کرده بود روی صندلی راحتی و با غیض ته کاموای سبز تیره را چند
دور دور ِ انگشت سبابه اش چرخانده بود.
حالا مدت ها بود که شال گردن را پهن نکرده بود روی میز و نخ دراز را کنارش نگذاشته بود که ببیند چند رج دیگر تمام می شود. نخ دراز همانطور دور خودش پیچیده افتاده بود کنار گلوله ی بزرگ کاموای تیره. گاه گاه که گلوله ی کاموا را از اینور صندلی می انداخت آنور و توی دستش نگاهش می کرد فکر می کرد که فروشنده اش راست گفته بود که هرچه ببافی این کلاف تمام نمی شود. حالا دیگر شب های پنج شنبه یا عصرهای جمعه فرقی نمی کرد. هر وقت که دلش می گرفت می آمد و کلافه گی هاش را رج می زد. یکی زیر یکی رو...یکی زیر یکی رو... شال گردن سبز تیره دراز و درازتر می شد. حالا یک ماه بود که دور صندلی راحتی را کامل گرفته بود و داشت می رسید به پایه های میز چوبی قدیمی. دختر اما هنوز می بافت و می بافت. یکی زیر یکی رو... گلوله ی بزرگ کاموا مدام قل می خورد اما انگار چیزی از وزنش کم نمیشد. آفتاب پشت پنجره هر روز یواش یواش خودش را تا وسط های اتاق پهن می کرد و بعد روی ادامه ی همان قوسی که آمده بود کم کم بساطش را جمع می کرد و میرفت. دخترک اما حواسش حتی به چراغ همیشه روشن کنارش نبود. می بافت و می بافت. گاهی که گردنش درد می گرفت سری بالا می کرد و نگاه گنگی به ساعت دیواری رو برویش می انداخت بی آنکه بفهمد چه ساعتی از روز است و بعد دوباره سرش را می انداخت پایین. یکی زیر...یکی رو... شال سبز تیره تکه تکه تاب خورده بود و پیچیده بود دور پایه ی مبل ها.. دور صندلی میز تحریر که حالا روی کتاب های نیمه بازش هم خاک نشسته بود..تاب خورده بود و رفته بود توی راهروی بین اتاق ها.. تا چند روز دیگر می رسید به پایه ی تخت... به پای قفسه کتاب ها...
آفتاب سرد دم غروب داشت از آن کنار پرده کم کم خودش را جمع می کرد. نوارهای بافتنی روی میز تکان خفیفی خوردند. دخترک رسیده بود ته رج. گلوله ی کاموایی زیر آنهمه بافتنی گم شده بود. چراغ یک بار به سرعت خاموش و روشن شد. بعد صدای خفه ای داد و خاموش شد.
December 21, 2012
یلداهای این سال ها
گفتم من به یلدا اعتقاد ندارم
خندیدی
نمی دانستی که من
به جز حضور تو
هیچ چیز ِ این جهان ِ بی کرانه را
جدی نگرفتم
حتی
عشق را
December 5, 2012
پیرانه سر
زن می تواند زیر دندان چپ خود کیسه زهری رقیق داشته باشد که در نَفَس خود آن را به سم تبدیل کند و در هر کلمه یا هر صوت مهمل که در پیوند حلقوم و منخرین می چرخاند، فضای حد فاصل خود با دیگری را مسموم کندو در عین حال مراقب است که سمّ یکباره ترشح نکند، مبادا کشنده باشد. نه، زن می داند قتل نفس زشت است و نیز می ترسد از آن که دیگری، موضوع شکنجه خود را یکباره نابود کند، زیرا در آن حالت خودش از همه تنهاتر و ناتمام تر می شود. در هر صورت مرد، اگر فقط سایه اش هم وجود داشته باشد، نیمه دیگر او شمره می شود. بدین معنا می توانی یک زندگی بیست ساله را در ذهن بسازی که به تدریج با سمّی رقیق مسموم و فرسوده شده است
..............................................................
از کتاب س.لوک - مح.مود دول.ت آب.ادی
November 28, 2012
November 21, 2012
...به دوش می کشم
ای آنهایی که دوستتان دارم... بدانید و آگاه باشید که من شب ها خوابتان را می بینم... صبح ها قلب مچاله ام را دست می گیرم و زنده می مانم خیابان ها را تا شب که باز ببینم خواب خانه ی ده سالگی را... خواب کوچه های دوچرخه بازی و پاچه ی شلوار قرمزی که از بس لای زنجیر بی صاحاب دوچرخه گیر کرده بود پاره پاره بود... خواب گربه های پشت بام همسایه... خواب شب های پر ترافیک و بوی تاکسی... من هر شب خوابتان را می بینم... و صبح ها... این قلب مچاله... این روح خسته... این دست های بی تاب را... به دوش می کشم
November 19, 2012
Leonard Cohen's concert: ✔
دیشب... رفتیم کنسرتش
پیرمرد ِ عاشقانه ها دلش شاد بود... پیرِ مرد واقعا عاشق بود... باورت نمی شود دلم می خواست از آن ارتفاع پر بکشم و بپرم روی سن! محکم بغلش کنم و بگویم... می داند... که دوستش داری... همیشه می دانسته
پیرمرد ِ عاشقانه ها دلش شاد بود... پیرِ مرد واقعا عاشق بود... باورت نمی شود دلم می خواست از آن ارتفاع پر بکشم و بپرم روی سن! محکم بغلش کنم و بگویم... می داند... که دوستش داری... همیشه می دانسته
پیرِمرد شبیه آقاجون بود... باهمان خمیدگی پشتش... باهمان لبخند
دیشب... هشتاد سال عاشقی را خواند برایمان... تا پایان ِ عشق
November 7, 2012
برف و آش و چای دارچینی و یه دونه گل
امروز صبح که پاشدم با دیدن صحنه ی پشت پنجره 5 ثانیه دهنم باز موند. همه جا رو برف پر کرده. اونم چه برفـــــی! شفاف! روی تک تک ساقه های تمام درخت ها نشسته خیلی شهر رو قشنگ کرده. ته دلم قلقلکِ برف بازی گرفت! ء
ظهری رفتم رستوران ایرانی و پشت پنجره برفی نشستم آش رشته داغ خوردم. یه پسربچه مو طلایی هم از پشت دیوار هی کله ش رو می آورد اینور دالّی بازی می کرد باهام. با اون سرهمی ِ سرمه ای ش و خنده های از ته دلش دلی برد از من که نگو! دلم می خواست محکم بغلش کنم! بد بختی تو این مملکت بچه های مردم رو نمیشه بغل و بوس کرد که...ء
عصری هم با بچه ها رفتیم یه پارک-طوری ئی نزدیک دانشگاه برف بازی! یعنـــــــــــــی خوشی گذشتــــــــــا!!! کلی برف خوردم. دو بارهم درازکش ِ زمین شدم تو برفا غلت غلت که لذت همه زندگی م بوده! (بگذریم که ملت زمینم خوردم نامردی نکردن برف پاشیدن رو سر و صورتم). تازه بهترینشم اینکه اونجور خیس و برفی و نفس نفس زنان و لپ های قرمز رفتیم یه چای-خونه و چای داغ دارچینی خوردیم! یعنی الان که دارم می نویسم تمام بدنم درد می کنه. گلومم می خاره بس که جیغ زدم. یعنی دقیقا از اون خستگی های بعد ِ شهربازیِ چمران دارم که می خوابی انگار هنوز تو سفینه داری می چرخی!ء
زمستون امسال مثل زمستونای دیگه نیست! به کوری چشم شاه (!!) بهار قراره باشه! می خوام معلم اسکی بگیرم چند جلسه و بعد با بچه ها هی بریم اسکی. از الانم تو دلم قیلقیلی ِ کریسمس و بابانوئل بازی و کادوهای قرمز و چراغونی و فیلم های کریسمسی دارم. ء
شایستی ام تعطیلات اگه نتونستم برم ایران، برم یه وری بشینم پیش یه دوستی هی حرف بزنیم و چای بخوریم و غذا بپزیم و اینا! حالا کدوم دوستی ش رو هنوز تصمیم نگرفتم! فاطمه اول لیست ئه. تا ببینیم این اداره ی محترم ِ ویزاجات سرنوشت ما رو چی رقم میزنه!ء
.......................................
پ.ن: دیروز واکسن آنفولانزا زده بودم. عین جنازه افتاده بودم رو تخت حال نداشتم پاشم چراغ اتاق رو روشن کنم. بعد عین بچه لوس ها به مامانم ایمیل زدم که آنلاین شو حرف بزنیم. بعد یک ساعت و نیم باهاش حرف زدم فقط واسه اینکه وسطاش قربون- صدقه ام بره که بچه ام حال نداره و اینا. دیگه یاهومسنجر این روزا تغییر کابری داده به "مامان بیا دستت رو بذار رو پیشونیم". ء
November 6, 2012
یادداشت روزانه
امروز عصر دخترونه رفتیم بیرون. یکی از بچه ها می خواست لباس مهمونی بخره دوتای دیگه مونم رفتیم هی گفتیم تنگ ئه گشاد ئه کوتاه ئه بلنده زشت ئه و چی و چی
خیلی دوست دارم این روزهای دخترونه رو. خیلی بهم خوش می گذره. جیغ جیغ کردن و بلند خندیدن و هی فحش دادن و تو حرف نزن و غلط کردی و ... اصلا انگار رنگ ِ روزا میشه رنگ روزای مدرسه
شاید یکی از دلایلی که من بعد مدرسه نتونستم با کسی دوست شم این بود که هیچ کس نبود که با مدل دوست داشتن من حال کنه. همون موقع هم یادمه اینکه پریسا اومده بود تو تستیمونیال من نوشته بود "خیلی هم سگ..." رو نمی فهمیدن ملت. چقدر من و پریسا حال کردیم و ریسه رفتیم از اینکه بقیه نمیفهمن که سگ تعریف و تمجدید ئه و اینا. از همون موقع ها هم من به جای توضیح و توجیه ِ مدل دوست داشتنم، بی خیال ِ آدما شدم و چسبیدم به همونایی که فرهنگ ِ لغتم رو بلدن. به همونایی که لازم نبود براشون توضیح بدی، قربون صدقه شون بری، باهاشون که تو خیابون و مترو و اتوبوسی آروم حرف بزنی که بقیه نگامون نکنن و چی و چی ... دلمو خوش کردم به همون روزهای عصر جدید و انقلاب و ساندویچ چشمک و کافی شاپ دنج و کتاب فروشی های انقلاب که باهم بریم و بخندیم و مرور کنیم و بعد من باز برگردم پیش آدما
از وقتی اومدم اینجا دردم اینه که فاخته دورئه و هیچ کس دیگه ای نیست. گاهگاهی البته با نیوشا که معاشرت میکردم دوباره حس و حال اون روزا زنده میشد. الان این عصرهای دخترونه با دوستایی که اینجا پیدا کردم (هرچند که دو-سه نفر ان ) همون روزهای عصر جدید و چشمک ئه برام
از وقتی اومدم اینجا دردم اینه که فاخته دورئه و هیچ کس دیگه ای نیست. گاهگاهی البته با نیوشا که معاشرت میکردم دوباره حس و حال اون روزا زنده میشد. الان این عصرهای دخترونه با دوستایی که اینجا پیدا کردم (هرچند که دو-سه نفر ان ) همون روزهای عصر جدید و چشمک ئه برام
.....................................
پ.ن1: شایدم راست می گفت نویسنده ی اون مقاله هه که تو مدارس سمپاد بچه ها رو ایزوله بار می آرن
پ.ن1: شایدم راست می گفت نویسنده ی اون مقاله هه که تو مدارس سمپاد بچه ها رو ایزوله بار می آرن
پ.ن2: خدایا به خاطر چیزای خوبی که بهم دادی و قدرشون رو نمی دونم مرسی. بابت اونایی که فکر می کنم قدرشون رو می دونم ولی هنوز اونجور که باید و شاید نمی دونم هم مرسی. خدایا فکر نکن واسه م دیفالت بشه یادم میره که چه لطفی ئه که داری بهم می کنی. شکر
November 4, 2012
...تا ترنم نام تو در ترانه
یکی از بهترین حس های دنیا (واسه من البته) اینه که یکی بهم بگه چقدر صبوری... نه که همه ی زندگی م همه بهم تلقین کردن که بی صبر و تحمل ام کلا عقده شده واسه م
کلا ولی یکی از بهترین لذت های دنیا اینه که اون روزی که حوصله نداری رعایت کسی رو بکنی و احترام به حس ها و نظرات دیگران بذاری و همین جور رها (بدون انقباض هیچ عضله ای! حتی عضله های مغزت!) خودت هستی!، یه جایی اون وسط های روز یکی بهت بگه این جوری که هستی خوبی! دقیقا همون حسی رو به آدم میده که رلکسیشن ِ ته ِ کلاس یوگا میده! می خوای همونجور رها همونجا بمونی (با چشم های بسته) و هیچ وقت هیچ جا نری
.........................
پ.ن : آدمایی هستن که عضله های مغز دارن
پ.ن2: عضله های مغز این آدما بعضی وقتا منقبض میشه
پ.ن3: این آدما بعضی وقت ها که خوابشون نمیبره یهو به خودشون میان و می بینن ساعت هاست عضله های مغزشون رو رها نکردن
November 3, 2012
برای پروانه های توی دلم
امروز از اون روزهایی ئه که دلم می خواد واسه خودم جایزه بخرم. راه بیفتم تو کتاب فروشی ها و لوازم التحریر فروشی ها و واسه خودم چیزای کیچیلی رنگی پنگی بخرم که تا چند هفته هروقت نگاشون می کنم تو دلم پروانه پرواز کنه
امشب نشسته م یه عالمه عکس دیدم از کارهای طراح های مانتوهای ایرانی. یه عالمه خیالبافی کردم که بیام ایران برم کدوماشونو بخرم و با چی بپوشم و کجا بپوشم. بعد فکر کردم که اگه موهام هنوز بلند بود میرفتم ارایشگاه گل ی جردن پیش اون دختر چشم آبی ئه صاف می کردم موهامو فرق وسط
بعد می دونی؟ ته همه ی این حس های خوب و هیجان انگیز فکر کردم بعدش که برگردم اون لباسارو باید بذارم ته کمد. دلم میگیره گاهی که انگار اینجا هیچ چشمی نیست واسه دیدن
دو-سه شب پیش هم داشتم نقشه می کشیدم که اگه کی برم ایران و چند روز بمونم می تونم انقدر آفتاب بگیرم که پوستم دوباره بشه اون رنگی که قبل اومدن اینجا بود. دیشبم فکر کردم ایران که بودیم "بریم برف بازی" یه برنامه هیجان انگیز بود. اینجا چرا با این همه برف هیچ وقت نمیریم برف بازی؟ می دونی انگار چیزایی که راحت بدست می اد اونقدی که باید حال نمیده. نمی دونم. شایدم چون آدمش نیست. هنوز بعد چهار سال نمی دونم مشکل آدمای اطرافم ان یا محیط یا خودم اصلا؟ یعنی وقتی تعداد معادلاتت از تعداد مجهولاتت کمتر باشه.. بی نهایت جواب داری
October 30, 2012
صلح
.با خودمان آشتی می کنیم
.باشد که این روزها پایدار شود
.باشد که ضدحال های آتی به تعویق بیافتند
باشد که هی هرچی سنگ است مال این پای لنگ ِ بی صاحاب نباشد
!همین
.................
پ.ن: هنوز هم چندوقت یک بار آرزو می کنم کاش مثل لیلا می نوشتم. انگار زبان نوشتاری ِ اون صدای فکرای خودم باشه
.................
پ.ن: هنوز هم چندوقت یک بار آرزو می کنم کاش مثل لیلا می نوشتم. انگار زبان نوشتاری ِ اون صدای فکرای خودم باشه
October 24, 2012
October 21, 2012
October 20, 2012
October 19, 2012
درد
کلی با خودت حرف میزنی. خودتو توجیه می کنی. خودت رو قانع می کنی، بعد یهو یه حرف بی ربط یکی ( که اصلا روی صحبتش هم حتی با تونیست) دردت میاره. دیگه تا یه هفته بلکم بیشتر میره رو مخت. هرکاری ام می کنی که بهش فکر نکنی نمیشه. بعد دوباره می افتی تو دور دنبال مقصر گشتن و سرزنش ِ خود و اینکه اصلا از اول چرا این کار رو شروع کردی و چی و چی
نمی دونم دیگه چی کار باید بکنم. دیگه واقعا همه چی ِ زندگی ام دست خود آدم نیست! بدبختی ش اینه که با اینکه همه اینا رو میدونم نمی تونم بگذرم و بی خیال شم
نمی دونم. اینم ماجرای این روزای من ئه. زور میزنم روزانه و شبانه و هفته به هفته که خودم رو راست نگه دارم و لبخند بزنم و گاهی حتی بخندم. بعد یهو با یه ضربه کوچیک هرچی رشته م پنبه میشه و می شکنم و میریزم کف اتاق تا دوباره هفته ها و ماه ها طول بکشه همه این خرده ها رو جمع کنم و وصل کنم و توجیه کنم و ...
و توی اون هفته ها و ماه ها انقدر از خودم و از همه بدم میاد که حتی وقتی یکی میگه بیا باهم بشنیم چای بخوریم فکر می کنم که می خوای بیای بپرسی این چی شد اون چی شد و من "نمی خوام" راجع به چیزهایی که نشد حرف بزنم. بعد بغض می کنم که ولی با تو می خوام حرف بزنم! با تو که از گذشته ای. با تو که بوی مدرسه و آرزوهای بزرگ رو میدی. بعد فکر می کنم جهنم به هر چی که شد و نشد. تو بیا بشین چای به دست. هرچی دلت می خواد بپرس. منم میشینم. فوقش اینه که می شکنم. مگه نه اینکه یک سال و اندی ئه که هر کی رد شد یه لگدی به این شیشه ی بند زده ی ما زد؟
September 19, 2012
Subscribe to:
Posts (Atom)










