مدت ها بود که بافتن شال گردن را آغاز کرده بود. اوایل هر روز 10-15 رج می بافت. مدام اندازه میزد که ببیند چقدر مانده به آن اندازه ی دلخواهش که از همه ی شالگردن هایی که مغازه دارها می فروختند بلندتر باشد و از دوطرف بیاید تا سر زانوهایش. یادش نمی آمد کی و کجا دختری را با شالگردن به این بلندی دیده بود. دخترک شال را بی هوا دور گردنش انداخته بود و ریش ریش هایش با هر قدم به چپ و راست می رفتند. همان موقع بود که هوس کرده بود یکی از این شالها بخرد و هرچه گشته بود هیچ مغازه داری شال به این بلندی نداشت. همه شان با تعجب نگاهش می کردند و توضیح میدادند که عرض شالهایشان برای آب و هوای سرد این شهر مناسب است و روی بینی و دهان را خوب می پوشاند. دلش می خواست به همه شان بگوید که شال را ولی دخترک روی بینی و دهانش نپیچیده بود. همین طور رهایش کرده بود تا فقط آن دنباله های بلندش بیافتند پایین تا سر زانوهایش تا با هر قدم به راست و چپ بروند. همین شد که آن کاموای سبز تیره را خرید و با یک تکه نخ از سر این زانو تا آن زانویش را اندازه گرفت و با خط کش روی نخ نزدیک 10 بار رفت و آمد تا بالاخره خودش را راضی کرد که این همان اندازه دلخواهش است. و هی توی دلش به خودش بد و بیراه گفت که چرا آن متر پارچه ای را از دست فروش کنار خیابان نخریده بود.
اوایل روزی 10- 15 رج می بافت و هی کنار نخ دراز می گذاشتش و با چشم حساب میکرد چند روز دیگر تمام می شود. کم کم ولی حوصله ش سر رفت. فکر کرد زن های چاق مغازه دار هم لابد حوصله شان سر می رفته که شال هایشان تا روی سینه بیشتر نمی آمدند. این شد که کم کم چند روز یک بار سراغ شال سبز تیره اش میرفت و سه - چهار رج می بافت و بعد می گذاشتش کنار همان صندلی راحتی ش و کتابش را بر می داشت. آخرها دیگر فقط وقت هایی که بی حوصله بود یا عصبانی بود یا یک فکر مثل مگس می آمد دور مغزش مدام می گشت و نمی رفت، میرفت سراغ شال سبز تیره و آنقدر رج ها را می رفت و بر می گشت تا یادش میرفت که چرا آنطور محکم خودش را پرت کرده بود روی صندلی راحتی و با غیض ته کاموای سبز تیره را چند
دور دور ِ انگشت سبابه اش چرخانده بود.
حالا مدت ها بود که شال گردن را پهن نکرده بود روی میز و نخ دراز را کنارش نگذاشته بود که ببیند چند رج دیگر تمام می شود. نخ دراز همانطور دور خودش پیچیده افتاده بود کنار گلوله ی بزرگ کاموای تیره. گاه گاه که گلوله ی کاموا را از اینور صندلی می انداخت آنور و توی دستش نگاهش می کرد فکر می کرد که فروشنده اش راست گفته بود که هرچه ببافی این کلاف تمام نمی شود. حالا دیگر شب های پنج شنبه یا عصرهای جمعه فرقی نمی کرد. هر وقت که دلش می گرفت می آمد و کلافه گی هاش را رج می زد. یکی زیر یکی رو...یکی زیر یکی رو... شال گردن سبز تیره دراز و درازتر می شد. حالا یک ماه بود که دور صندلی راحتی را کامل گرفته بود و داشت می رسید به پایه های میز چوبی قدیمی. دختر اما هنوز می بافت و می بافت. یکی زیر یکی رو... گلوله ی بزرگ کاموا مدام قل می خورد اما انگار چیزی از وزنش کم نمیشد. آفتاب پشت پنجره هر روز یواش یواش خودش را تا وسط های اتاق پهن می کرد و بعد روی ادامه ی همان قوسی که آمده بود کم کم بساطش را جمع می کرد و میرفت. دخترک اما حواسش حتی به چراغ همیشه روشن کنارش نبود. می بافت و می بافت. گاهی که گردنش درد می گرفت سری بالا می کرد و نگاه گنگی به ساعت دیواری رو برویش می انداخت بی آنکه بفهمد چه ساعتی از روز است و بعد دوباره سرش را می انداخت پایین. یکی زیر...یکی رو... شال سبز تیره تکه تکه تاب خورده بود و پیچیده بود دور پایه ی مبل ها.. دور صندلی میز تحریر که حالا روی کتاب های نیمه بازش هم خاک نشسته بود..تاب خورده بود و رفته بود توی راهروی بین اتاق ها.. تا چند روز دیگر می رسید به پایه ی تخت... به پای قفسه کتاب ها...
آفتاب سرد دم غروب داشت از آن کنار پرده کم کم خودش را جمع می کرد. نوارهای بافتنی روی میز تکان خفیفی خوردند. دخترک رسیده بود ته رج. گلوله ی کاموایی زیر آنهمه بافتنی گم شده بود. چراغ یک بار به سرعت خاموش و روشن شد. بعد صدای خفه ای داد و خاموش شد.
دوست داشتم
ReplyDelete