وقتی اسباب کشی کردیم اتاق من پرده نداشت. حتی چوب پرده هم نداشت. این شد که تا حالا من بی پرده سر کرده بودم. چند روز پیشا یه ملافه رو از وسط تا کردم و دولا میخ زدم به جایی که بالای پنجره سوراخ چوب پرده ی قبلی بود. تقریبا مشکل پرده نداشتن حل شد فقط مسئله جدید این بود که این پرده ی من درآوردی ثابت بود یعنی نمی شد زدش بالا یا کنار! حالا من هیچ، این گلدون نخل بدبختم از بی نوری می مرد اینجا. این شد که گوشه ملافه ی حالا پرده شده رو تا زدم بالا و برای اینکه اون بالا بمونه با کلی چسب نواری (از این چسب کارتون پهن ها) چسبوندمش به خودش و به شیشه. روز اول اوضاع خوب بود ولی شب که شد دوباره مجبور شدم چسب ها رو بردارم و فردا دوباره روز از نو روزی از نو دوباره چسب کاری. امروز بعد از چند روز بالاخره برداشتم دو تا دکمه ی گنده وسط ملافه دوختم و دو تا شکاف هم انداختم اون گوشه پایین. دیگه صبح ها که پا میشم گوشه پرده ی جدید ِ من درآوردی م رو میارم بالا و شکاف هاش رو می ندازم دور دکمه ها و اتاقم پر نور میشه
دقیقا حس رابینسون کروزوئه رو دارم که مثلا جلو در غارش پرده زده باشه! خیلی حس خوبی ئه! تازه آدم دلش می خواد بره دست اونی که اون حلقه های بالای پرده که می افتن دور چوب پرده و یا اون ماسماسک کرکره رو اختراع کرد رو ببوسه! بخصوص اون لحظه ای که دستات و گردنت هی بی حس میشن وقتی بالای صندلی وایستادی داری وسط پرده ی آویزون، نیم متر بالاتر از کله ت دکمه می دوزی

No comments:
Post a Comment