November 7, 2012

برف و آش و چای دارچینی و یه دونه گل

امروز صبح که پاشدم با دیدن صحنه ی پشت پنجره 5 ثانیه دهنم باز موند. همه جا رو برف پر کرده. اونم چه برفـــــی! شفاف! روی تک تک ساقه های تمام درخت ها نشسته خیلی شهر رو قشنگ کرده. ته دلم قلقلکِ برف بازی گرفت! ء

ظهری رفتم رستوران ایرانی و پشت پنجره برفی نشستم آش رشته داغ خوردم. یه پسربچه مو طلایی هم از پشت دیوار هی کله ش رو می آورد اینور دالّی بازی می کرد باهام. با اون سرهمی ِ سرمه ای ش و خنده های از ته دلش دلی برد از من که نگو! دلم می خواست محکم بغلش کنم! بد بختی تو این مملکت بچه های مردم رو نمیشه بغل و بوس کرد که...ء

عصری هم با بچه ها رفتیم یه پارک-طوری ئی نزدیک دانشگاه برف بازی! یعنـــــــــــــی خوشی گذشتــــــــــا!!! کلی برف خوردم. دو بارهم درازکش ِ زمین شدم تو برفا غلت غلت که لذت همه زندگی م بوده! (بگذریم که ملت زمینم خوردم نامردی نکردن برف پاشیدن رو سر و صورتم). تازه بهترینشم اینکه اونجور خیس و برفی و نفس نفس زنان و لپ های قرمز رفتیم یه چای-خونه و چای داغ دارچینی خوردیم! یعنی الان که دارم می نویسم تمام بدنم درد می کنه. گلومم می خاره بس که جیغ زدم. یعنی دقیقا از اون خستگی های بعد ِ شهربازیِ چمران دارم که می خوابی انگار هنوز تو سفینه داری می چرخی!ء

زمستون امسال مثل زمستونای دیگه نیست! به کوری چشم شاه (!!) بهار قراره باشه! می خوام معلم اسکی بگیرم چند جلسه و بعد با بچه ها هی بریم اسکی. از الانم تو دلم قیلقیلی ِ کریسمس و بابانوئل بازی و کادوهای قرمز و چراغونی و فیلم های کریسمسی دارم. ء

شایستی ام تعطیلات اگه نتونستم برم ایران، برم یه وری بشینم پیش یه دوستی هی حرف بزنیم و چای بخوریم و غذا بپزیم و اینا! حالا کدوم دوستی ش رو هنوز تصمیم نگرفتم! فاطمه اول لیست ئه. تا ببینیم این اداره ی محترم ِ ویزاجات سرنوشت ما رو چی رقم میزنه!ء


.......................................
پ.ن: دیروز واکسن آنفولانزا زده بودم. عین جنازه افتاده بودم رو تخت حال نداشتم پاشم چراغ اتاق رو روشن کنم. بعد عین بچه لوس ها به مامانم ایمیل زدم که آنلاین شو حرف بزنیم. بعد یک ساعت و نیم باهاش حرف زدم فقط واسه اینکه وسطاش قربون- صدقه ام بره که بچه ام حال نداره و اینا. دیگه یاهومسنجر این روزا تغییر کابری داده به "مامان بیا دستت رو بذار رو پیشونیم". ء

No comments:

Post a Comment