November 21, 2012

...به دوش می کشم


ای آنهایی که دوستتان دارم... بدانید و آگاه باشید که من شب ها خوابتان را می بینم... صبح ها قلب مچاله ام را دست می گیرم و زنده می مانم خیابان ها را تا شب که باز ببینم خواب خانه ی ده سالگی را... خواب کوچه های دوچرخه بازی و پاچه ی شلوار قرمزی که از بس لای زنجیر بی صاحاب دوچرخه گیر کرده بود پاره پاره بود... خواب گربه های پشت بام همسایه... خواب شب های پر ترافیک و بوی تاکسی... من هر شب خوابتان را می بینم... و صبح ها... این قلب مچاله... این روح خسته... این دست های بی تاب را... به دوش می کشم

No comments:

Post a Comment