امروز از اون روزهایی ئه که دلم می خواد واسه خودم جایزه بخرم. راه بیفتم تو کتاب فروشی ها و لوازم التحریر فروشی ها و واسه خودم چیزای کیچیلی رنگی پنگی بخرم که تا چند هفته هروقت نگاشون می کنم تو دلم پروانه پرواز کنه
امشب نشسته م یه عالمه عکس دیدم از کارهای طراح های مانتوهای ایرانی. یه عالمه خیالبافی کردم که بیام ایران برم کدوماشونو بخرم و با چی بپوشم و کجا بپوشم. بعد فکر کردم که اگه موهام هنوز بلند بود میرفتم ارایشگاه گل ی جردن پیش اون دختر چشم آبی ئه صاف می کردم موهامو فرق وسط
بعد می دونی؟ ته همه ی این حس های خوب و هیجان انگیز فکر کردم بعدش که برگردم اون لباسارو باید بذارم ته کمد. دلم میگیره گاهی که انگار اینجا هیچ چشمی نیست واسه دیدن
دو-سه شب پیش هم داشتم نقشه می کشیدم که اگه کی برم ایران و چند روز بمونم می تونم انقدر آفتاب بگیرم که پوستم دوباره بشه اون رنگی که قبل اومدن اینجا بود. دیشبم فکر کردم ایران که بودیم "بریم برف بازی" یه برنامه هیجان انگیز بود. اینجا چرا با این همه برف هیچ وقت نمیریم برف بازی؟ می دونی انگار چیزایی که راحت بدست می اد اونقدی که باید حال نمیده. نمی دونم. شایدم چون آدمش نیست. هنوز بعد چهار سال نمی دونم مشکل آدمای اطرافم ان یا محیط یا خودم اصلا؟ یعنی وقتی تعداد معادلاتت از تعداد مجهولاتت کمتر باشه.. بی نهایت جواب داری

No comments:
Post a Comment