کلی با خودت حرف میزنی. خودتو توجیه می کنی. خودت رو قانع می کنی، بعد یهو یه حرف بی ربط یکی ( که اصلا روی صحبتش هم حتی با تونیست) دردت میاره. دیگه تا یه هفته بلکم بیشتر میره رو مخت. هرکاری ام می کنی که بهش فکر نکنی نمیشه. بعد دوباره می افتی تو دور دنبال مقصر گشتن و سرزنش ِ خود و اینکه اصلا از اول چرا این کار رو شروع کردی و چی و چی
نمی دونم دیگه چی کار باید بکنم. دیگه واقعا همه چی ِ زندگی ام دست خود آدم نیست! بدبختی ش اینه که با اینکه همه اینا رو میدونم نمی تونم بگذرم و بی خیال شم
نمی دونم. اینم ماجرای این روزای من ئه. زور میزنم روزانه و شبانه و هفته به هفته که خودم رو راست نگه دارم و لبخند بزنم و گاهی حتی بخندم. بعد یهو با یه ضربه کوچیک هرچی رشته م پنبه میشه و می شکنم و میریزم کف اتاق تا دوباره هفته ها و ماه ها طول بکشه همه این خرده ها رو جمع کنم و وصل کنم و توجیه کنم و ...
و توی اون هفته ها و ماه ها انقدر از خودم و از همه بدم میاد که حتی وقتی یکی میگه بیا باهم بشنیم چای بخوریم فکر می کنم که می خوای بیای بپرسی این چی شد اون چی شد و من "نمی خوام" راجع به چیزهایی که نشد حرف بزنم. بعد بغض می کنم که ولی با تو می خوام حرف بزنم! با تو که از گذشته ای. با تو که بوی مدرسه و آرزوهای بزرگ رو میدی. بعد فکر می کنم جهنم به هر چی که شد و نشد. تو بیا بشین چای به دست. هرچی دلت می خواد بپرس. منم میشینم. فوقش اینه که می شکنم. مگه نه اینکه یک سال و اندی ئه که هر کی رد شد یه لگدی به این شیشه ی بند زده ی ما زد؟
No comments:
Post a Comment