February 24, 2010

پایم بودی... نه هم پا


حالا نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته

...جاده تا صبح قیامت

...من و این پاهای خسته

February 11, 2010

از یادداشت های یک خود درگیر


،با خودم که کنار آمدم

خبرت می کنم

که بیایی

...کنارم

کنارم که بیایی شاید

کنار بیایم با خودم

با تو

یا با اینکه تو کنارم باشی

....یا نباشی



February 10, 2010

...دلیل سکوت های مرا فریاد کن


آی آدم ها

...که لیاقت ِ ساحلی که بر آن نشسته اید را هم ندارید



http://www.youtube.com/watch?v=lX4tezHYFYw




January 30, 2010

...برای دی جی سلینجر و دختری که می شناخت


داستانی که فاطمه برام فرستاده رو می خونم. اسمش اینه "از اینجا تا همین جا". چقدر تاریک و غمگین به نظرم می آد... انگار یه قهوه ی خیلی تلخ رو درست وقتی که دیگه خیلی سرد شده به زور به خوردت بدن... فکر می کنم سر ِ اون دختر هفده ساله که داستان های لطیف عاشقانه شو می آورد میداد من می خوندم چی اومده؟... همون طور که به مانیتور زل زدم فکر میکنم..هیچی... فقط بزرگ شده... الان باید بیست و دو سالش باشه... بعد یهو بی دلیل شروع می کنم چند تا آهنگ رو پشت هم گوش دادن. بعد بلند میشم و شمع های توی اتاقمو روشن می کنم... شمع آبی تازه خریدمو هم می ذارم رو دراور کنار تختم...
حالا دراز کشیدم و دو تا بالش توپ توپی نارنجی گذاشتم پشت کمرم... دارم "دختری که می شناختم" ِ دی جی سلینجر رو می خونم... داستان
"اول اسمش اینه "رعد و برق که زد بیدارم کن
من اینجا دارم برای دی جی سلینجر دوست داشتنیم عزاداری می کنم؟ فکر می کنم که دیگه نیست... یادم می افته دیشب پریشبا به یکی گفتم دیگه کتاب نمی نویسه برامون و اون جواب داد خیلی وقت بود که نمی نوشت و من گفتم دیگه نمی نویسه ولی... و "دیگه" رو با حروف بزرگ
...تایپ کردم... خیلی بزرگ
برای من...برای تو... دیگه دنیا خلق نمی کنه که توش زندگی کنیم... برامون حرف نمی زنه از زندگی روزمره ی آدم هایی که زیادی مثل مان انگار... که به قول لیلا انگار همه ی این سال ها، سلینجر یه جایی تو دل
...ما نشسته بود و می نوشت
.......................
Secret Garden - Illumination
Secret Garden - ode to simplicity
Karen Marie Garrett - Vinot and the Sea Bird
Nocturne by Secret Garden

باز فیلسوف و سوال... باز عارف و سفال... باز هستی و زوال... باز آمال و محال... باز شاعر و نهال... باز کودک و خیال


...دیروزها پرسیدی الستُ بربکم؟

...امروزها کجایی که بشنوی فریادم را الستُ عبدکَ؟

...فردا ولی چشم که باز کنم

به جای نکرین

منم که می پرسم

چرا؟ چرا؟ چرا؟


January 24, 2010

من و پیاز وغربت

.
.
.
یکی دیگر از آن همه مُهم که غربت نشینی ما را
.
آموخت، همانا آن بُوَد که آنچه خوار آید چه بسا هر
.
.روز به کار آید
.
در مَثل است که پیاز را که همی به طفلی و جوانی
.
پیف پیف کردندی، هم امروز ِ روزگار اگر در
.
روز ِ میان ِ هفته تمام شدندی تا آخر هفته باید
.
گرسنگی و بدبختی کشیدندی که همانا پیاز
.
!سرمنشاء ِ لطافت ِ تمام ِ اطعمه ی پارسیان بُوَد

January 21, 2010

...برای آبی ِ نگاه ِ سهراب و تلخی کام ِ تو


...زندگی آنجاست

پیش ِ دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند

...و در آن تابش تنهایی ِ ماهیگیران

...می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

...پشت دریاها شهری نیست

January 17, 2010

...این دل واسه تنگ شدنه


آنکه گفت "موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند..." نمی دانست که امروز من
...چقدر از قلب کسانی که دوستم دارند، دورم

January 9, 2010

...برای فروغ که تمام ِ نوجوانی ام بود


...این منم

...پرنده ای که ماند و پروازش از خاطر رفت

...من و برگ و پرنده


...در زندگی ِ قبلی ام پرنده بوده ام بی شک
...امروز من ام
...و در زندگی ِ پس از این جهانگرد ِ ممول خواهم بود
من با همه ی برگ های همه ی سرزمین ها برای تمام پرنده ها و تمام
...دختران ِ تنها، خواهم نواخت

December 29, 2009

No Exit...


می دانی... انگار بازی اش گرفته با ما زندگی! انگار کسی تمام تابلوهای راهنمای جاده ها را جا به جا کرده باشد. من تمام ورود ممنوع ها را
.دارم می روم و به آنها که از رو به رو می آیند اخم می کنم
.زندگی! خوب بازی می کنی با ما که سال هاست بیراهه رفته ایم
:که چه خوب گفت پناهی
بیراهه رفته بودم آن شب
.دستم را گرفته بود و می کشید
...زین بعد همه ی عمرم را
....بیراهه خواهم رفت

December 27, 2009

...من آنقدر کوچک بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید


من که باشم که برای تو بگریم؟ من به حال خودم می گریم... به حال تو
...که باید غبطه خورد... من که باشم که سلام دهم تو را... فرزند تو را
...خاندان تو را... اصحاب تو را
...من در برابر مظلومیت تو زیادی کوچکم
...من آنقدر کوچکم که مجلس عزای تو نوستالژی وطن است برایم
می بینی حد و اندازه ی بودنم را؟... که من شرم دارم که باشم و تو
نباشی... که بودن تو چراغ هدایت است و کشتی نجات... که بودن من
همه سردرگمی و سوال... تو فریاد بزنی کجاست یاری دهنده ای که یاری
دهد مرا... و من فکر کنم... کجاست پدری که محرم ها را سیاه پوش تو بود؟... برادری که داغ غم تو بر سینه داشت؟... و من آنقدر کوچک
...بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید
آنقدر کوچک بودم که سهمم از تمام دسته های عزایت، پاهای عریان
...بر خاک بود و صدای زنجیرها
من برای عزادار تو بودن...سیاه تو برتن داشتن، زیادی کوچکم... تمام
...سهم ِ من از تو، حسرت ِ شنیدن ِ صدایی ست که بخواند مرا
...کجاست یاری دهنده ای که یاری دهد تو را؟

December 25, 2009

...آقا تو را گم کرده ام


پژواک ِ "هل من ناصر ینصرنی" ات در طول تاریخ تکرار می کند مظلومیت ِ شیعه وارت را. تاریخی که با هجرت جدّت آغاز شد و با ظهور فرزندت تمام می شود... و من امروز، جایی خیلی دورتر از تو و خیلی نزدیکتر به پایان این دنیا ایستاده ام و فکر می کنم... مُنجی که بیاید... یاری دهنده ای هست که یاری اش دهد؟


http://www.youtube.com/watch?v=QxE6Q0i66P0&feature=related

December 20, 2009

تاریکم ای یلدا... مهتاب می خواهم



آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو

فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم


بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را

عشقی نمانده تا به تو لیلایی اش کنم

December 16, 2009

...چرخ و چرخیدن من با هستی


همیشه باید درست همان چیزی بشود که نمی خواهم... که نخواسته بودم... باز بیفتم روی دور مسخره ی مقصر پیدا کردنم که از تو شروع می شود...می رسد به آدم ها و بعد نتیجه ی مضحک ِ همیشه گی ِ نه...نه... خودم مقصرم...و بعد باز آن بغض لعنتی... باز سیاهی ِ شب
...ها... من وتنهایی... باز... باز... باز
می چرخم و می چرخم تا یادم برود که تو و آن دست های لعنتی ات که می ایستاندند چرخ و چرخیدن من را... زیر کدام آسمان شب را صبح
می کنید که من
،تو را
،ماهت را
آسمانت را
...بیزارم

December 11, 2009

...می خوام تو رو که باشی... حتی اگه نباشم


و من این روزها

از تو و خاطراتت

از حس بودن با تویی که نبود

.سوء استفاده ی ابزاری می کنم

اگر روزی پسرک کوچکت آمد و کتاب شعرش را نشانت داد

اگر خواندی و هنوز نوشته هایم را از خودت دوست تر می داشتی

...اگر هنوز منتظر بودم

...اگر هنوز بودم

یک گل سرخ پاستیلی بخر و

بده دست دخترک گل فروش سرچهارراه

و بخواه که گل سرخ پاستیلی مرا

بدهد به اولین دختری که موزاییک های پیاده رو را

هنوز هم

...دوتا یکی می رود

December 5, 2009

...جمعه ها و جمله های ناتمام

جمعه ها غروب را بیزارم... دستگاه جمعه سنجت کجاست که بگوید جمعه را هرقدر هم شلوغ کنی... هرقدر هم که به روی خودت نیاوری بغضت را
و ده ها جمله ی ناتمام ِ دیگر... که جمعه ها کسی انگار بین آغاز و پایان
جمله ها دیوار کشیده باشد
این جمعه ها را من
...بیزارم
...بیزارم
...بی زار

December 3, 2009

...بی قراری های تنهایی ام

و من برای غم هایم راه حل های ساده ی پیش پا افتاده پیدا می کنم و توی لعنتی هیچ کجای این زندگی کوفتی ام نایستاده ای که تکیه داده باشی به دیواری چیزی و با آن چشم های همیشه برّاقت بی خلاقیتی انتقام جویانه ام
...را ملامت کنی
می دانی... همه ی راه ها به یکجا ختم می شوند و من این راز را حالا بعد از گذران این همه سال و ماه باید بفهمم... حالا که در انتهای
...کودکی ام ایستاده ام...با دستانی خالی و دلی پر

November 29, 2009

...در اطرافم همه چیزی به هیئت تو درآمده


...ناتانائیل

...نیستی که ببینی

...عظمت ِ چشم های تو را چطور این روزها به همه چیزی تلقین می کنم


November 23, 2009

...دور خواهم شد از این خاک غریب


من که جیک جیک می کردم براش

...گذاشت که برم

...کسی مثل ِ یاد ِ تو


...می دانی ری را

...من در لحظه ها نمی گنجم

...گویی کسی جایم را تنگ کرده باشد

...کسی انگار این لحظه های بی تو را مدام تنگ و تنگ تر می کند

November 19, 2009

...کامت که تلخ شد



وقتی میوه ممنوعه رو می خوری، ازت نمی پرسن که چرا خوردیش یا

!قبلش چه فکری با خودت کرده بودی! تبعیدت می کنن به زمین

حالا رو زمین هزاران سال فرصت داری که بشینی هزارتا دلیل بتراشی

..."که "ما چرا از بهشت رانده شدیم؟

November 17, 2009

...بی انصاف

هیچ شده بروی کنار پنجره و زل بزنی به تاریکی؟
فروغ بخوانی و بابایی ِ پرستویی و صدای پناهی و نم نم ِ باران آتش بزند دلت را؟
...نه... بی انصاف
نمی شنوی صدای مرا
که سالهاست می خوانم تو را
نمی شنوی
نمی شنیدی
...ندیدی که بر من چه رفت
من تکه تکه از دست رفتم
...تمام شدم
و تو حالا
درست آن سر ِ این دنیای لعنتی
از کنار درختان چنار که می گذری لابد سرت را می اندازی پایین
...تا نبینی دست های همیشه منتظرم را
...که بخوانی برایم

به این همه پنجه نیازی نبود"
!درخت چنار من
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر
"...
چیزی در هوا بود

November 15, 2009

...و من صبر از تو نتوانم


منّت ِ تمام ِ تنهایی هایم را

انصاف بده

اگر نه بر سر ِ تو

بر سر ِ کدام کوه

فریاد بزنم؟

November 11, 2009

...به جون ِ ستاره هامون


نمی نویسم

.چون حرفی برای گفتن ندارم

...چون کسی برای شنیدن، دلی برای لرزیدن، چشمی برای خیره ماندن

...ندارم... نیستم... خالیم

نیستی ببینی حتی
که من
با تو

...تمام شدم

November 1, 2009

...پایان هفته که جمعه نباشد

وبلاگ لیلا را می خوانم و همزمان سبزی پلو با ماهی می خورم. به لیلا و اینکه می تواند همه چیزی بنویسد حسودیم می شود. فکر می کنم باز دارم شب پلو می خورم. فکر می کنم یک بار هم قبل تر ها سر ِ همین قضیه ی هرچیزی نوشتن به سیلویا و خاطراتش حسودی کرده بودم. سلمون ماهی خوشمزه ای ست. به لیلا فکر می کنم و خانه هنرمندانی که رفتیم. به لیوانی که اون روز بهم داد و الان جلومه. کنار اون دوتا لیوان ِ دیگه که توشون پر از خودکار رنگی و ماژیک و ایناست ولی تو لیوان لیلا هیچی نیست. تا حالا توش هیچی هم نخوردم. روش یه حلزونه که داره روی یه ریل قطار راه می ره و پشت سرش به فارسی با خط کج و کوله نوشته می خواهم دنیا رو بگردم
امروز خبر فوت مس/عود رسام رو که خوندم کلی دلم گرفت. انگار یکی یه بخشی از کودکی ِ منو ازم گرفت. مثل ِ یه اسباب بازی که خیلی دوسش داری به زور ازت بگیرنش. یاد دنیای شیرین دریا افتادم. یاد نوجوونی و حس های خوب. چرا این روزها انقدر خودم فکر می کنم
بی حس شدم ولی آدما ... آااااخ آدم ها که بر ساحل نشسته اند
باز دارم زمین و زمان را به هم می بافم تا ننویسم از آنچیزی که روزهاست مدام بهش فکر می کنم. بدون اینکه بخوام. بدون اینکه بتونم به چیز دیگه ای فکر کنم. بدون اینکه حواسم باشه که واسه هرچیزی اگه بیشتر از قیمتش صرفش کنی... می گنده، خراب می شه! اون وقت دیگه خود ِ تو هم دلت نمی خواد نگاش کنی
:هنوز نا امیدانه امیدوارم... ولی یه صدایی مدام زیر گوشم می گه

نه چراغی ست در آن پایان
هرچه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است


October 24, 2009

نمی خواهم شاعر باشی... لااقل باران باش

می آیی
می نشینی
برایم ویولون می زنی
سازدهنی هم
سوت هم
برایت شعر می خوانم
نسکافه ی داغ درست می کنم
باهم برف را تماشا می کنیم
هیزم های شومینه را یادم می دهی چطور جا به جا کنم
برایت کتاب می خوانم
شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو
نگاهم می کنی
نگاهت که می کنم
آب می شوی
فنجان های نسکافه را توی سینک می گذارم
پرده ها را می کشم
آخرین هیزم نیم سوخته را پشت و رو می کنم
تا زیر چانه زیر پتو می چپم
فکر می کنم
تصمیم کبری چه بود؟

October 18, 2009

! دیگر هرگز غر نخواهم زد

ظهر یکشنبه است. آنها آن بیرون توالت جدید نصب می کنند و من به
.شکم روی تخت دراز کشیده ام و برایت ازمارکز داستان کوتاه می خوانم
...فکر می کنم...خوشبختیم
توالت ِ جدید داریم. کسی که برایمان داستان بخواند. کسی که برایش
داستان بخوانیم و کسی که حداقل سالی یک بار برایمان توالت جدید
.بیاورد
...خیلی ها باید آرزویش را داشته باشند

...چراغی نیست

.
.
.حال ِ همه ی ما خوب است
.
...تو کجایی که بخواهی باورکنی یا نه؟
.
.
.

October 17, 2009

...حس ِ تلخ ِ نرسیدن

فرار که می کنم
هرچه سریع تر می دوم انگار بیشتر گیر می کنم به در و
دیوار ِ خراب شده ای که نه من به هیچ جایش تعلق دارم
...و نه کسی می خواهد از من که بمانم
.بیخودی نامش را فرار گذاشته ام
.می خواهم رفتنم کمی فقط کمی مجلل تر از یک رفتن باشد
.رفتن از جایی که کسی دلش برایت تنگ نخواهد شد
...می بینی رها؟
من دارم از خودم می روم
...نه حتی از یاد تو