October 24, 2009

نمی خواهم شاعر باشی... لااقل باران باش

می آیی
می نشینی
برایم ویولون می زنی
سازدهنی هم
سوت هم
برایت شعر می خوانم
نسکافه ی داغ درست می کنم
باهم برف را تماشا می کنیم
هیزم های شومینه را یادم می دهی چطور جا به جا کنم
برایت کتاب می خوانم
شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو
نگاهم می کنی
نگاهت که می کنم
آب می شوی
فنجان های نسکافه را توی سینک می گذارم
پرده ها را می کشم
آخرین هیزم نیم سوخته را پشت و رو می کنم
تا زیر چانه زیر پتو می چپم
فکر می کنم
تصمیم کبری چه بود؟

No comments:

Post a Comment