January 17, 2010

...این دل واسه تنگ شدنه


آنکه گفت "موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست. موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش می دارند..." نمی دانست که امروز من
...چقدر از قلب کسانی که دوستم دارند، دورم

January 9, 2010

...برای فروغ که تمام ِ نوجوانی ام بود


...این منم

...پرنده ای که ماند و پروازش از خاطر رفت

...من و برگ و پرنده


...در زندگی ِ قبلی ام پرنده بوده ام بی شک
...امروز من ام
...و در زندگی ِ پس از این جهانگرد ِ ممول خواهم بود
من با همه ی برگ های همه ی سرزمین ها برای تمام پرنده ها و تمام
...دختران ِ تنها، خواهم نواخت

December 29, 2009

No Exit...


می دانی... انگار بازی اش گرفته با ما زندگی! انگار کسی تمام تابلوهای راهنمای جاده ها را جا به جا کرده باشد. من تمام ورود ممنوع ها را
.دارم می روم و به آنها که از رو به رو می آیند اخم می کنم
.زندگی! خوب بازی می کنی با ما که سال هاست بیراهه رفته ایم
:که چه خوب گفت پناهی
بیراهه رفته بودم آن شب
.دستم را گرفته بود و می کشید
...زین بعد همه ی عمرم را
....بیراهه خواهم رفت

December 27, 2009

...من آنقدر کوچک بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید


من که باشم که برای تو بگریم؟ من به حال خودم می گریم... به حال تو
...که باید غبطه خورد... من که باشم که سلام دهم تو را... فرزند تو را
...خاندان تو را... اصحاب تو را
...من در برابر مظلومیت تو زیادی کوچکم
...من آنقدر کوچکم که مجلس عزای تو نوستالژی وطن است برایم
می بینی حد و اندازه ی بودنم را؟... که من شرم دارم که باشم و تو
نباشی... که بودن تو چراغ هدایت است و کشتی نجات... که بودن من
همه سردرگمی و سوال... تو فریاد بزنی کجاست یاری دهنده ای که یاری
دهد مرا... و من فکر کنم... کجاست پدری که محرم ها را سیاه پوش تو بود؟... برادری که داغ غم تو بر سینه داشت؟... و من آنقدر کوچک
...بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید
آنقدر کوچک بودم که سهمم از تمام دسته های عزایت، پاهای عریان
...بر خاک بود و صدای زنجیرها
من برای عزادار تو بودن...سیاه تو برتن داشتن، زیادی کوچکم... تمام
...سهم ِ من از تو، حسرت ِ شنیدن ِ صدایی ست که بخواند مرا
...کجاست یاری دهنده ای که یاری دهد تو را؟

December 25, 2009

...آقا تو را گم کرده ام


پژواک ِ "هل من ناصر ینصرنی" ات در طول تاریخ تکرار می کند مظلومیت ِ شیعه وارت را. تاریخی که با هجرت جدّت آغاز شد و با ظهور فرزندت تمام می شود... و من امروز، جایی خیلی دورتر از تو و خیلی نزدیکتر به پایان این دنیا ایستاده ام و فکر می کنم... مُنجی که بیاید... یاری دهنده ای هست که یاری اش دهد؟


http://www.youtube.com/watch?v=QxE6Q0i66P0&feature=related

December 20, 2009

تاریکم ای یلدا... مهتاب می خواهم



آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو

فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم


بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را

عشقی نمانده تا به تو لیلایی اش کنم

December 16, 2009

...چرخ و چرخیدن من با هستی


همیشه باید درست همان چیزی بشود که نمی خواهم... که نخواسته بودم... باز بیفتم روی دور مسخره ی مقصر پیدا کردنم که از تو شروع می شود...می رسد به آدم ها و بعد نتیجه ی مضحک ِ همیشه گی ِ نه...نه... خودم مقصرم...و بعد باز آن بغض لعنتی... باز سیاهی ِ شب
...ها... من وتنهایی... باز... باز... باز
می چرخم و می چرخم تا یادم برود که تو و آن دست های لعنتی ات که می ایستاندند چرخ و چرخیدن من را... زیر کدام آسمان شب را صبح
می کنید که من
،تو را
،ماهت را
آسمانت را
...بیزارم

December 11, 2009

...می خوام تو رو که باشی... حتی اگه نباشم


و من این روزها

از تو و خاطراتت

از حس بودن با تویی که نبود

.سوء استفاده ی ابزاری می کنم

اگر روزی پسرک کوچکت آمد و کتاب شعرش را نشانت داد

اگر خواندی و هنوز نوشته هایم را از خودت دوست تر می داشتی

...اگر هنوز منتظر بودم

...اگر هنوز بودم

یک گل سرخ پاستیلی بخر و

بده دست دخترک گل فروش سرچهارراه

و بخواه که گل سرخ پاستیلی مرا

بدهد به اولین دختری که موزاییک های پیاده رو را

هنوز هم

...دوتا یکی می رود

December 5, 2009

...جمعه ها و جمله های ناتمام

جمعه ها غروب را بیزارم... دستگاه جمعه سنجت کجاست که بگوید جمعه را هرقدر هم شلوغ کنی... هرقدر هم که به روی خودت نیاوری بغضت را
و ده ها جمله ی ناتمام ِ دیگر... که جمعه ها کسی انگار بین آغاز و پایان
جمله ها دیوار کشیده باشد
این جمعه ها را من
...بیزارم
...بیزارم
...بی زار

December 3, 2009

...بی قراری های تنهایی ام

و من برای غم هایم راه حل های ساده ی پیش پا افتاده پیدا می کنم و توی لعنتی هیچ کجای این زندگی کوفتی ام نایستاده ای که تکیه داده باشی به دیواری چیزی و با آن چشم های همیشه برّاقت بی خلاقیتی انتقام جویانه ام
...را ملامت کنی
می دانی... همه ی راه ها به یکجا ختم می شوند و من این راز را حالا بعد از گذران این همه سال و ماه باید بفهمم... حالا که در انتهای
...کودکی ام ایستاده ام...با دستانی خالی و دلی پر

November 29, 2009

...در اطرافم همه چیزی به هیئت تو درآمده


...ناتانائیل

...نیستی که ببینی

...عظمت ِ چشم های تو را چطور این روزها به همه چیزی تلقین می کنم


November 23, 2009

...دور خواهم شد از این خاک غریب


من که جیک جیک می کردم براش

...گذاشت که برم

...کسی مثل ِ یاد ِ تو


...می دانی ری را

...من در لحظه ها نمی گنجم

...گویی کسی جایم را تنگ کرده باشد

...کسی انگار این لحظه های بی تو را مدام تنگ و تنگ تر می کند

November 19, 2009

...کامت که تلخ شد



وقتی میوه ممنوعه رو می خوری، ازت نمی پرسن که چرا خوردیش یا

!قبلش چه فکری با خودت کرده بودی! تبعیدت می کنن به زمین

حالا رو زمین هزاران سال فرصت داری که بشینی هزارتا دلیل بتراشی

..."که "ما چرا از بهشت رانده شدیم؟

November 17, 2009

...بی انصاف

هیچ شده بروی کنار پنجره و زل بزنی به تاریکی؟
فروغ بخوانی و بابایی ِ پرستویی و صدای پناهی و نم نم ِ باران آتش بزند دلت را؟
...نه... بی انصاف
نمی شنوی صدای مرا
که سالهاست می خوانم تو را
نمی شنوی
نمی شنیدی
...ندیدی که بر من چه رفت
من تکه تکه از دست رفتم
...تمام شدم
و تو حالا
درست آن سر ِ این دنیای لعنتی
از کنار درختان چنار که می گذری لابد سرت را می اندازی پایین
...تا نبینی دست های همیشه منتظرم را
...که بخوانی برایم

به این همه پنجه نیازی نبود"
!درخت چنار من
به این همه پنجه نیازی نبود
اگر
"...
چیزی در هوا بود

November 15, 2009

...و من صبر از تو نتوانم


منّت ِ تمام ِ تنهایی هایم را

انصاف بده

اگر نه بر سر ِ تو

بر سر ِ کدام کوه

فریاد بزنم؟

November 11, 2009

...به جون ِ ستاره هامون


نمی نویسم

.چون حرفی برای گفتن ندارم

...چون کسی برای شنیدن، دلی برای لرزیدن، چشمی برای خیره ماندن

...ندارم... نیستم... خالیم

نیستی ببینی حتی
که من
با تو

...تمام شدم

November 1, 2009

...پایان هفته که جمعه نباشد

وبلاگ لیلا را می خوانم و همزمان سبزی پلو با ماهی می خورم. به لیلا و اینکه می تواند همه چیزی بنویسد حسودیم می شود. فکر می کنم باز دارم شب پلو می خورم. فکر می کنم یک بار هم قبل تر ها سر ِ همین قضیه ی هرچیزی نوشتن به سیلویا و خاطراتش حسودی کرده بودم. سلمون ماهی خوشمزه ای ست. به لیلا فکر می کنم و خانه هنرمندانی که رفتیم. به لیوانی که اون روز بهم داد و الان جلومه. کنار اون دوتا لیوان ِ دیگه که توشون پر از خودکار رنگی و ماژیک و ایناست ولی تو لیوان لیلا هیچی نیست. تا حالا توش هیچی هم نخوردم. روش یه حلزونه که داره روی یه ریل قطار راه می ره و پشت سرش به فارسی با خط کج و کوله نوشته می خواهم دنیا رو بگردم
امروز خبر فوت مس/عود رسام رو که خوندم کلی دلم گرفت. انگار یکی یه بخشی از کودکی ِ منو ازم گرفت. مثل ِ یه اسباب بازی که خیلی دوسش داری به زور ازت بگیرنش. یاد دنیای شیرین دریا افتادم. یاد نوجوونی و حس های خوب. چرا این روزها انقدر خودم فکر می کنم
بی حس شدم ولی آدما ... آااااخ آدم ها که بر ساحل نشسته اند
باز دارم زمین و زمان را به هم می بافم تا ننویسم از آنچیزی که روزهاست مدام بهش فکر می کنم. بدون اینکه بخوام. بدون اینکه بتونم به چیز دیگه ای فکر کنم. بدون اینکه حواسم باشه که واسه هرچیزی اگه بیشتر از قیمتش صرفش کنی... می گنده، خراب می شه! اون وقت دیگه خود ِ تو هم دلت نمی خواد نگاش کنی
:هنوز نا امیدانه امیدوارم... ولی یه صدایی مدام زیر گوشم می گه

نه چراغی ست در آن پایان
هرچه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابان است


October 24, 2009

نمی خواهم شاعر باشی... لااقل باران باش

می آیی
می نشینی
برایم ویولون می زنی
سازدهنی هم
سوت هم
برایت شعر می خوانم
نسکافه ی داغ درست می کنم
باهم برف را تماشا می کنیم
هیزم های شومینه را یادم می دهی چطور جا به جا کنم
برایت کتاب می خوانم
شازده کوچولو
عقاید یک دلقک
کافه پیانو
نگاهم می کنی
نگاهت که می کنم
آب می شوی
فنجان های نسکافه را توی سینک می گذارم
پرده ها را می کشم
آخرین هیزم نیم سوخته را پشت و رو می کنم
تا زیر چانه زیر پتو می چپم
فکر می کنم
تصمیم کبری چه بود؟

October 18, 2009

! دیگر هرگز غر نخواهم زد

ظهر یکشنبه است. آنها آن بیرون توالت جدید نصب می کنند و من به
.شکم روی تخت دراز کشیده ام و برایت ازمارکز داستان کوتاه می خوانم
...فکر می کنم...خوشبختیم
توالت ِ جدید داریم. کسی که برایمان داستان بخواند. کسی که برایش
داستان بخوانیم و کسی که حداقل سالی یک بار برایمان توالت جدید
.بیاورد
...خیلی ها باید آرزویش را داشته باشند

...چراغی نیست

.
.
.حال ِ همه ی ما خوب است
.
...تو کجایی که بخواهی باورکنی یا نه؟
.
.
.

October 17, 2009

...حس ِ تلخ ِ نرسیدن

فرار که می کنم
هرچه سریع تر می دوم انگار بیشتر گیر می کنم به در و
دیوار ِ خراب شده ای که نه من به هیچ جایش تعلق دارم
...و نه کسی می خواهد از من که بمانم
.بیخودی نامش را فرار گذاشته ام
.می خواهم رفتنم کمی فقط کمی مجلل تر از یک رفتن باشد
.رفتن از جایی که کسی دلش برایت تنگ نخواهد شد
...می بینی رها؟
من دارم از خودم می روم
...نه حتی از یاد تو

October 13, 2009

!تلخ؟


فرقش این است که حالا حقیقت را گذاشته ام در آن اتاق و درش را قفل
.کرده ام
کلیدش را هم گذاشته ام جایی بین ِ آن کشوهایی که هیچ گاه سراغشان
.نمی روم
فرقش این است که حالا حقیقت به جای اینکه مدام از سر و کولم بالا برود... سرم را روی شانه اش بگذارم و گریه کنم مدام... توی استارباکس رو به رویم بنشیند و توی باس استاپ کنارم بایستد
.حالا آرام و بی سر و صدا در آن اتاق قفل زده گذاشته ام اش
...حقیقت ِ غربت
حقیقت ِ تنهایی خواسته
...و ناچاری نا خواسته
حقیقت ِ مادری که نیست تا زندگی ام را دیتیلز برایش بگویم شب ها
حقیقت ِ پدری که دست هایش بوی کودکی های من را می داد
.حقیقت ِ برادری که بزرگ شدنش را نخواهم دید
...حالا که نیستم
چه فرق می کند که خوب باشم یا بد؟
حالا که بعد از بیست و سه سال گذاشتمتان و آمده ام اینور کره ی زمین
...نه به دنبال ِ شهری که پشت دریاها بود
...نه به دنبال آرزوهایم
...نه
حالا که نیستم چه فرق می کند که دختر بوده ام یا پسر؟
تحقق آرزوهایتان بوده ام یا نه؟
.حقیقت، نفس نکشیدن در هوای شماست
حقیقت، شهری ست کثیف و تب دار
...شهر ِ شلوغ من
حقیقت، عصر جدید و ساندویچ چشمک
زیر و رو کردن کتاب فروشی های انقلاب
...دنج و بوی قهوه ی تلخ و سیگار
حقیقت، دختری ست که بین آرزوهای خودش و آرمان های آدم خوب های
...قصه ها گم شده
.حقیقت، خدایی ست که در خلوت بی کسی هایم گم اش کرده ام باز
.حقیقت، باورهایی ست که روزی هزاربار تکرار می کنم تا یادم نرود
حقیقت را حالا
گذاشته ام در آن اتاق
!و درش را قفل کرده ام

October 6, 2009

هرگز



....بی تو
مهتاب شبی
باز از آن کوچه
...شهر
...کشور
....دیار
خواهم گذشت آیا؟

تو همه راز ِ جهان ریخته در چشم ِ سیاهت
...من همه محو ِ تماشای نگاهت؟

تو نگفتی
ولی من
حذر کردم
...نکردم؟


سفر از پیش ِ تو کردم
د ِ نکردم؟

من سنگ نزده
...رمیده بودم

...من رمیده بودم
رفته بودم
!حذر کرده بودم

...نکرده بودم؟


October 4, 2009

غریب


....مادربزرگ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
،آن نظربند ِ سبز را
!که در کودکی بسته بودی به بازوی من
،در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتار ِ عشق
خمره ی دلم
...بر ایوان ِ سنگ و سنگ شکست
،دستم به دست ِ دوست ماند
...پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
...من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
!در روز روز ِ زنده گانی ام

October 2, 2009

...لحظه ی دیدار نزدیک است


.

.

.

....چشم که باز کنم

به جای نکرین

منم که می پرسم

...چرا؟ چرا؟ چرا؟

October 1, 2009

...یادآوری ِ آنچه نباید

راه ها دو گونه اند"
یا می برند
یا می آورند
و من
میان ِ راه هایی رفته ام
"....که می برند و دیگر نمی آورند
.
.
.
احمقانه پرسیدی
"...!تنها؟"
....احمقانه تر خندیدم

September 26, 2009

...متولد ماه ِ مهر! مرسی که به دنیا اومدی

خوب ماهی رو واسه اومدن انتخاب کردی... مهر درست مثل ِ خودته... پر از حس ِ آغاز... جنب و جوش... پر از حس هایی که این روزها
.بدجور دلتنگشان هستم
اگر به عادت همیشه هایم بشمارم.. می شود دو... دومین تولدی که کنارت نیستم... دومین سالی که نیستم
در این سالی که گذشت... فقط یک چیز عوض شده.. نه نه... برعکس چیزی که می بینی – یا بهتر است بگویم می شنوی- من تغییر نکرده ام. فقط... فقط یاد گرفته ام چطور دلتنگ باشم و بگویم خوبم... گریه کرده باشم و بگویم خواب بودم... یادگرفته ام ... که دور باشم... که نباشم
...فخری مامان
...منو ببخش که نیستم... که باید باشم و نیستم
ببخش که آنطور که باید نیستم
مامان
من خیلی زود دور شدم
...خیلی زود آغوش ِ تو را برای خودم دریغ کرده ام
مامان
من
بی تو
دختر کبریت فروشی ام که کبریت آخرش را هم خاموش کرده این سرمای غربت
...مامان
تولدت هزاربار مبارک
مرسی که به دنیا اومدی
که برای من بودی همیشه
...و گذاشتی برای تو باشم

September 16, 2009

آغاز ِ یک پایان


نگاهم کردی
...گفتم
"...سلام"
.
.
.
...به همین ساده گی