
....مادربزرگ؟
گم کرده ام در هیاهوی شهر
،آن نظربند ِ سبز را
!که در کودکی بسته بودی به بازوی من
،در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتار ِ عشق
خمره ی دلم
...بر ایوان ِ سنگ و سنگ شکست
،دستم به دست ِ دوست ماند
...پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
...من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
!در روز روز ِ زنده گانی ام
گم کرده ام در هیاهوی شهر
،آن نظربند ِ سبز را
!که در کودکی بسته بودی به بازوی من
،در اولین حمله ی ناگهانی ِ تاتار ِ عشق
خمره ی دلم
...بر ایوان ِ سنگ و سنگ شکست
،دستم به دست ِ دوست ماند
...پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
...من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
!در روز روز ِ زنده گانی ام