July 28, 2011

باد ما را با خود خواهد برد

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دست هایت
...دلتنگی ام را به باد بسپارد


عصرهای بی قراری

آن وقت ها جمعه هایی که می خواستیم شبش برویم شهربازی مامان مجبورمان می کرد ظهر بخوابیم. می گفت اگر نخوابیم شب نمی بردمان. یادم می آد چه کلنجاری می رفتم با خودم و چشم هایم و مغزم و بالشت که خوابم ببرد و نمی بُرد. با آن همه هیجان هم هیچ تعجبی نداشت که خوابم نبرد، من که روزهای عادی ش هم مربی و پرستار ِ مهدکودک را ضلّه می کردم ولی ظهرها نمی خوابیدم. آخرش هم یاد گرفتم خودم را چه جوری به خواب بزنم که دست از سرم بردارند

عصرهای شهربازی را می گفتم. چشم هایم را می بستم و می گفتم تا 100 که بشماری خوابت می برد. 100 می شد 300 و 500 و 800 ولی خوابم نمی برد که نمی برد. آخرش آنقدر می شماردم که وقت بیدار شدن می رسید

همه ی این ها را گفتم که بگویم همین است که خوب بلدم روزها...ساعت ها...دقیقه ها و ثانیه ها را بشمارم

July 26, 2011

...آی دل...دل


روزها خالی از شنبه و عدد اند

جمعه هم جان می کند

...وقتی تو نیستی



July 21, 2011

از اینور اونور

دیشب که برگشتم خونه یه بسته تو صندوق پست منتظرم بود. توش نه یکی نه دو تا که سه تا شازده کوچولو به سه زبان مختلف بود. حالا من به چهار زبون شازه کوچولو رو دارم. امروز هم یه پرنده ی کیچیلی کادو گرفتم که رو دسته کلیدم آویزون شده و همیشه مثل بی بی ناز باهامه. (بی بی ناز اسم کفشدوزکی ئه که به کلیدام آویزون ئه) . این دو تا کادو با این فاصله از تولدم رو به فال نیک گرفتم

این چند روز باید برم تو غار...یه سری فکر هست که باید بکنم...یه سری حرف هست که باید با خودم بزنم و یه سری تصمیم که باید رسما گرفته و نوشته بشن

باید تکلیف این زندگی که از یه وقتی به بعد شده عین یه خواب طولانی رو معلوم کنم. یا باید بیدار شم یا بفهمم کی قراره بیدار شم یا بفهمم کی کجا هیپنوتیزم ِ این خواب شدم؟ شایدم انقدر چشم هام رو به روی این دنیای لعنتی بستم که خوابم برده

برای کسب عادت های جدید باید یه سری از عادت های قدیمی رو بریزی دور. در نتیجه چند وقت تو مرض ِ ترک عادتم

فردا هم باید صبح ِ گاه بیام دانشگاه نمونه های آزمایشی م رو ببرم برای تصویربرداری با میکروسکوپ. خیلی هیجان دارم ببینم چه شکلی میشن زیر میکروسکوپ خفن

امروز تو جلسه استادم گفت نمونه ها رو می تونی شب قبل بسازی آزمایش های قبلی ت نشون میده خیلی هم تغییر نمی کنن، بعد من گفتم آره می دونم ولی از اونجایی که من تو آزمایش هام خیلی محتاط ام (بعد تو دلم و تو تمام زندگی م)...گفت آره می دونم. این اون چیزی ئه که من راجع به کارت خیلی دوست دارم. خیلی جالب ئه. هیچ وقت فکر نمی کردم اینو راجع به من فهمیده باشه. نمی دونه که اگه به من باشه روزی دو دست لباس و کفش می آرم با خودم از خونه بیرون که "اگه گرم شد...." ، "اگه سرد شد..."ء

باید حرف بزنیم....باید فکر کنیم...باید تصمیم بگیریم

پ.ن: این دل غمدیده حالش به شود دل بد نکن... واین سر ِ شوریده باز آید به سامان غم مخور


July 8, 2011

...گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد

حوصله ندارم. اعصاب ندارم. هر روز باید یه اتفاق بدی بیافته آخه؟
می دونی بیشتر دلم از این زندگی بی تضمین گرفته. از شادی که وظیفه ش ئه که دیری نپایه...از غم که وظیفه ش ئه که همیشه اون پایین ها منتظر باشه و به وقتش بیاد بالا

می دونی؟ گاهی حس می کنم کاری ندارم دیگه تو این زندگی...بیهوده دور خودم می چرخم تا کی بشه که تموم بشه. هیچ دلخوشی، دلبستگی دل مشغولی ئی حس می کنم ندارم اینجا...یادم که می افته به سال های قدیم که به تک تک چیزهایی که داشتم وابسته بودم فکر می کنم شاید غربت این کار رو با من کرده...یا شاید زندگی که خوب یادم داده هیچی برای آدم نمی مونه

هیچی...می دونی؟ دلم برای اون همه انگیزه و انرژی و امید که آخرش شده "هیچی" می سوزه...دلم برای خودم و تمام حس ها و آرزوهای از دست رفته ام می سوزه

...خیلی



June 28, 2011

خاطره ها...درد ِ منو نمی دونین


...خبر تازه نیست ری را
تنها این روزها هوای بیست و شش سالگی را نفس می کشم


June 24, 2011

...تو و دوستی خدا را


پرنده گفت: درخت؟...غمگینی؟
...درخت گفت آری
...پرنده گفت برویم از این دیار؟
...درخت ریشه در خاک داشت

بیژن و منیژه


و اما سومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون

داستان بیژن و منیژه




June 6, 2011

غر را باید زد


می دانی؟
خسته ام از این همه رفتن و نرسیدن. ناشکری نمی کنم. من قدر تمام داشته هایم را می دانم. من دلبسته ی قدم به قدم این راه ِ آمده ام هستم اما
گاهی دلت می خواهد یک جای نقشه ی توی دستت را ضربدر بزنی و بنشینی یک دل سیر چای بخوری و نگاه کنی به ادامه ی راهی که از ضربدر قرمزت شروع می شود دوباره و میرسد به ضربدر خاکستری بعدی


June 1, 2011

حرف دل


با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را

May 31, 2011

گفته بودی خدای هر کسی شبیه خودشه

نمی دانم کدام پیچ از کجای چرخ دنده های زندگی ام باز شده که اینجور چرخش نمی چرخد و هیچ چیز انگار سر جایش نیست
نمی پرسم کدام راه را اشتباه رفته ام که من راه های زیادی را اشتباه رفته ام. تاوان اش را هم داده ام. این اشک ها... این غم ها...این شب بی خوابی ها...این کابوس ها و این موهای تک تک سفید شده بهای عمر ِ رفته ی من است
من چیزهای زیادی را از دست داده ام که هنوز نمی دانم جایشان چی گرفته ام
حس هایی در من مرده که تنها چیزهایی بود که داشتم. من تمام خودم را...تمام خوب هایم را داده ام
هنوز نمی دانم چی، کجا و کی بدست آورده ام
همه ی این ها را بگذار کنار...من هنوز آواره ی هزار چرای پاسخ نگفته ام...چراهای شب های کودکی که بالشم خیس می شد و چرا های شب های بیست و پنج سالگی که اشکی برایم نمانده
من اگر تکه تکه از دست رفتم...من اگر ذره ذره جاماندم...بهای دیر رسیدن بود؟ یا بهای چیزی خواستن؟ یا بهای حماقت های قانع کننده؟
من اگر یاد گرفتم حرف نزنم و سکوت کنم و بشکنم...خودم خواسته بودم؟ یا دست بی رحم زندگی یادم داد؟
من اگر تنهایی را رفیقم کردم...خودم خواستم؟ یا شلاق روزگار جدایم کرد از آدم هایی که بودند و نبودند...که به هیچ دردی نخوردند هیچ وقت جز آنکه عذابت دهند و نمک باشند روی زخمت
حالا ولی بی آدم ها هم زخم های من نمک خورده ی هر روزه اند. که هر لحظه، هر ترس، هر لغزش هر نگاه ...مثل وقت هایی ست که خواب میبینی زیر پایت خالی می شود
من در بیداری زیر پایم مدام خالی ست...یادت می آید مدام می پرسیدم تا کی؟ کی تمام می شود؟ کجای این همه رفتن می رسم به آرامش؟ یادت می آید که می افتادم و دستم را می گرفتم به شاخه های سستی که مدام می شکستند و می افتادم و می افتادم و فریادت می زدم که کجاست عُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ؟

حالا نشسته ام ته این دره و خیلی وقت است که سرم را بلند نمی کنم که آبی آسمانت را ببینم حتی. که برای من روزها همه ابری اند و شب ها بی ستاره

گاه فکر می کنم ته آن همه می شود که هیچ باشد؟
تو هم نشسته بودی و نگاهم می کردی که من اگر بیفتم لغزش خودم بوده و اگر اوج بگیرم لطف تو
نمی گویم نیست که هست
که هست
من اما ماهی ِ خسته از آبم
پی ِ اقیانوس نیستم که من همیشه ی زندگی ام عاشق ساحل بوده ام

تو سکوت کن
مثل تمام این سال ها
من مدام تنگ عوض می کنم
تا کی
کجا
سنگ ِ پسر بچه ای بشکند این تنگ لعنتی ام را
بگذارحداقل
به تقاص تمام لغزش هایم
بر
ساحل
بمیرم

May 26, 2011

...مائده که نمودار می کشیدی همه عمر

امروز وسط سیصد و شصت و هشت تا نموداری که می کشیدم یادم به اون روزی افتاد که گفته بودم رو دیوار اتاق من تو خونه ی ایده آل یه نخته وایت برد ئه که روش نمودار می کشم. نمودار ِ حال روحی. نمودار دلتنگی. نمودار شادی بر حسب زمان. می بینی؟ هنوز هم دارم نمودار می کشم. ولی خیلی وقته که دیگه محور افقی ِ نمودارها زمان نیست

من زمان رو از صورت و مخرج خط زدم...شاید خیلی دیر...و حتی خیلی دور

...هنوز ولی تمام روابطم تابع فاصله اند...خیلی تابع فاصله اند
...تمام بی قراری هایم حتی

http://youtu.be/g0fbVV2AukM

May 9, 2011

می دانم که می دانی


می خواهم بنویسم تا یادم باشد. یاد گرفته ام که روزهای خوب را اگر ثبت نکنی می روند و دیگر نمی آیند. می نویسم از سفری که رفتم. از روز اول کنفرانس که دنبال اسمت تو لیست پوسترها می گردی و وقتی میری دعوا که چرا اسم منو جا انداختین، بهت می گن چون شما ارائه سخنرانی داری!! شوک اولیه رو که رد کردی برمی گردی هتل و شروع می کنی کار کردن روش. تا نصف شب بیدار می مونی و صبحم ساعت هفت پا می شی کت شلوار ِ تازه خریده ت رو می پوشی و می زنی بیرون. ارائه می دی و راضی ئی از همه چی. تک تک روزهای این مسافرت رو دوست داشتم. عصرهای بارونی ش رو بیشتر
حالا که برگشتم همه چی خوبه. شروع کردم به انجام دادن کارایی که مونده بود. ولی استرس و دلهره انگار نیست دیگه

پ.ن: گوجه سبز خوردم اونجاااااااااااااا


pic: Calgary- Downtown

...


از سفر بازگشته ام
...سفر از من باز نمی گردد


عکس: کالگری-پرینس آیلند پارک

May 3, 2011

These wounds won't seem to heal


I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating life
Now I'm bound by the life you've left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد

من هنوزهای همیشه را می گریم
هنوزهای همیشه ی تنهایی
هنوزهای کودکی
ری را...ری را
هنوز هم مثل همیشه ی هنوزها هیچ چیز درست نیست. هیچ جای این زندگی سرجایش نیست. ری را من از بودن خسته ام
درهای این دنیای لعنتی را اگر بلد بودم مدت ها بود که رفته بودم
قبل از آنکه نبودن ها و دور بودن ها و دیر بودن ها آغاز شوند
ری را من از همه ی رفتن ها بیزارم...از رفتن خودم بیش
ری را من در حسرت شب های داغ تهران می سوزم...ری را من تبعیدی این سرزمین ِ لعنتی ام و کابوس و غم و بغض رهایم نمی کند
تو...تو رهایم کن...طنابی که مرا با آن گرفته ای دور گلویم پیچیده...دارد خفه ام می کند
رهایم کن ری را...بگذار بروم درهای دنیا را پیدا کنم...ری را من این همه راه را آمده بودم که نباشم...من خودم را اخراج کرده بودم...حالا ولی می سوزم در این تب....من بیمار دوری ام ری را...بیمار همه ی چیزهایی که سرجایشان نیستند...کی بودند که حالا باشند؟
ری را...من این همه اشک را از کجای غربت لعنتی ام آورده ام نمی دانم...تو بگذارشان کنار ِ شب گریه های نوجوانی ام
ری را من تمام شدم و غم تمام نشد
ری را دلم دارد از بار این همه غم می ترکد...ببین...جا نمی شوم هیچ جای این ناکجا آباد
من ری را...من از بودن خسته ام
خسته ام
خسته
خس
ته
ه

... زیباترین عاشقانه ها را تو یادم دادی بانو



‎:وقتی صبح بیدار میشی می بینی مامانت برات آف گذاشته

دلهره هایت را به باد بسپار...اینجا دلی هست که برای آرامشت دستی به آسمان دارد



May 2, 2011

...عروس ِ بهار

آه ری را
آاااه
من به شادی هایتان شادم
به غم هایتان غمگین
نمی دانید
هیچ کدامتان
می آید روزی که پرده ها می افتند و دل ها که تنگ اند و نفس ها که به سختی بالا می آیند
عروس ِ بهار
من دورم ولی هستم
هستم
تنها نو می دانی بودنم را
چگونه بودنم را
شاد باش که من...من ِ خراب به شادی ات شادم

April 30, 2011

برای ثبت در تاریخ


! امروز دومین بهترین روز من در ادمونتون بود

.اولیش روزی بود که فخری مامان رو تو فرودگاه ِ ادمونتون بغل کردم

دومیش ام امروز بود. نه فقط به خاطر اجرای عالی ِ گروه ریوردانس که
...به خاطر یه عالمه حس که همه با هم بودن

به خاطر صدای تق تق کفش ها...به خاطر لباس های محلی...به خاطر ماه که همه ش بود...به خاطر صدای بهشتی ِ اون خانومه...به خاطر صحنه ی شب ِ پر ستاره که عین آسمون نمای مدرسه بود که می چپیدیم زیرش و ساکت زل می زدیم به ستاره ها ...به خاطر اشک هایی که امروز اومد و نیومد...به خاطر خنده های... به خاطر تق تق تق


http://youtu.be/seTRwy_g9lM


April 28, 2011

آمفوتر طوری

نمی دونم چمه! نمی دونم ...هی خوب و بد میشم. خیلی خوبم بعد یهو خیلی بد میشم

گاهی فکر می کنم باید اون چیزایی که حالمو خوب می کنن رو به خودم وصل کنم بیست و چهار ساعت. باهاشون بیام خونه برم تو تختخواب

می دونی منم مثل لپ تاپ ام باتری بهم نمی سازه باید همیشه وصل باشم به خود منبع اصلی برق

درس و مشق هم اوضاعش خوبه. البته اونم مثل من هم خوبه هم نیست. یعنی اگه یه لحظه از خودم غافل باشم هر آینه ممکنه بزنم زیر گریه و گریه م بند نیاد. بعد از اونور بارون نم نم ِ امروز عاشق ترم می کنه و می خوام بمیرم از سرخوشی ِ صدای عصار و نم نم بارون و آسمون ِ ابرگرفته! من چمه؟

...این دل ناماندگار ِ بی درمان

April 26, 2011

خودزنی...خود"زن"ای

سنگ ِ پا برداشته ام و افتاده ام به جان ِ دیروزها

،خاطراتم پاک نمی شوند

...خون می آیند


...جان جان جااان

،به جنگل ِ ستارگان ِ تو سینه ات قسم نازنین
...بیمار چشم های توام
نگاهت را نگیرند از من
...باشی همیشه و نگاهت باشد
...آمین





April 25, 2011

...اگر کوه آتش بود بسپرم


دومین همکاری من با رادیو فارسی زبان ادمونتون داستان سیاوش
عشق سودابه ست



:لینکش رو می ذارم اینجا برای (به قول مرضیه) بعدنی


.یعنی عاشق میکس و آهنگ گذاری نفیسه ام


April 21, 2011

...برای من


می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
،زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
،"...به جای خواندن آواز ِ "ماه خواهر من است
،به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
،به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
....در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند


April 18, 2011

گیرم که من لب هایم، ناخن هایم، چشم هایم را رنگ کنم، زندگی ام را چه؟



آزمایش جدید انجام می دهم و در حین جواب گرفتن ضربان قلبم تند تند می زنه

برگشتنی خونه واسه خودم لاک جدید (صورتی پر رنگ) میخرم . تا رسیدم خونه شروع می کنم لاک زدن. بعد کل بقیه روز تا شب موقع تایپ کردن و نوشتن و خوندن هی ناخن هامو نگاه می کنم حال می کنم هی. ناخن های پام رو هم بعد صد سال لاک زدم اونا هم هی می گن منو ببین! منو ببین

دنبال حس های گم شده ام می گردم روزها و شب ها. بعضی هاشون رو بعضی وقت ها پیدا می کنم ولی هنوز تا خودم خیلی راه مونده. نمی دونم کی این همه راه از خودم دور شدم که حالا هرچی برمی گردم به خودم نمیرسم

می دونی؟ گاهی می ترسم که اگه همه ی راه رو هم برگردم، خودم دیگه اونجا منتظرم ننشسته باشه! مگه چقدر صبر داره که دو سال منتظر باشه...البته اگه مائده باشه...که حالا حالاها منتظر می مونه...اون آفریده شده واسه چشم به راه بودن

پاورقی: تا زمانی که خودم رو پیدا نکردم، از انجام هرگونه وظایف دختر بودن؛ دوست بودن، دانشجو بودن، آدم بودن، هم کلاسی قدیمی بودن، هم وطن بودن، هم شهر بودن معذورم. لطفا برای ارائه شکایات و انتظارات مربوطه تا اطلاع ثانوی صبر کنید

April 15, 2011

این خیابون ها غریبه اند...کوچه های خاکی ام کو؟


دخترک ِ کوچه های کودکی ام هنوز چشم انتظار مرد بارانی پوش

.با چتر و کلاه مشکی ست


April 12, 2011

...وطن ای هستی ِ من


...برای من همه چیزی با تو تعریف می شود بانو
...همان طور که با تو آغاز شدم، با تو بالیدم
برای من مادر...وطن جایی ست که تو باشی...آغوشت باشد

عکس: میدان مادر (میدان محسنی) - تهران

عاشقانه در خانه ی شیخ بهایی

می دانی پدر؟
.شیخ بهایی انگار مایملک ِ کودکی من و جوانی توست
مرا می برد به شب بیداری های شعرخوانی مان
به حافظ خواندن ها و غزل حفظ کردن هایمان
به آن شب ها که می خواندی و می خندیدم
نمی دانستم که شب هایی می آیند که دور از تو
...می نشینم با حافظ و بهایی


April 9, 2011

شنبه های لج بازی


!دستمو با در کنسرو تن ماهی ایرانی تو لانج سیف واک بریدم

امروز چیدمان اتاقمو کامل عوض کردم. جوری که هیچ چیزی سر جای قبلی ش نباشه. می دونی چرا؟

امروز پوسترهایی که پارسال از نمایشگاه پوسترهای دانشگاه خریده بودم رو زدم به دیوارهای اتاقم. این یکی رو دیگه خودمم نمی دونم چرا

دلم نمی خواد دنبال این(عدم) سوء پیشینه لعنتی بگردم. تو فکر کن تنبلی م می آد که کل اتاق رو زیر و رو کنم باز. مثل همیشه نمی دونی که من
.اولا از مرور کردن خاطره ها بیزارم
ثانیا دوست دارم همیشه یه امید ناچیزی داشته باشم که این یه برگه کاغذ مزخرف یه جایی این دور و برا هست هنوز و دود نشده بره هوا

پ.ن: عصری پا میشی بری سیب زمینی و قارچ و نون بخری، هوا عالی ئه. قدم زنان میری تا فروشگاه. خریدهات رو که کردی نزدیک صندوق یهو چشمت می افته به یه لیوان مشکی که تو دلش زرد ئه! با یه قاشق مشکی که از سوراخ های دستش می ره تو وای می ایسته اون بغل. "درست" عین همون لیوان زرد و مشکی که تو ایران همیشه توش نسکافه می خوردی! (1) تعلل می کنی یه کم جلوش ولی دست آخر می خریش.

بعد می آی بیرون و میری تو کافی شاپ مورد علاقه ت می شینی "مرگ خوش" آلبر کامو رو می خونی و یه نوشیدنی سرد شکلاتی می خوری. بعد که دیدی تاریک شده می زنی بیرون و باز همون جور سرخوش (از همون سرخوشی های ناشی از پیاده روی های انقلاب و ولیعصر و کتاب و لوازم التحریر ِ هیچ وقت استفاده ندار خریدن همیشه بهت میداد) میری داروخونه طوری و ویتامین دی می خری! با ...و تجهیزات.

بعد می آی خونه و بعد از اینکه همه چی هایی که خریدی رو گذاشتی سرجاش میری سراغ سرگرمی جدید و زندگی رو با تقریب خوبی به گند می کشی! خوشحالی که اولا مرضیه نیست این اوضاع رو ببینه. ثانیا با همه ی بار اولی و ناشی بودن نتیجه بسیار رضایت بخش ئه. خوشحال از همه ی این کارها و با پوستی که بوی روغن زیتون میده و مثل بعد از استخرهای آفتاب گرفتن نرم ئه میری تو تخت خواب و اولین شب توی این اتاق جدید (اتاق وقتی همه چی ش جا به جا شده باشه میشه جدید دیگه!) می خوابی.

پ.ن.2. صبح ساعت 10 که پامیشی حالت خیلی خوبه! فکر می کنی تغییر دکوراسیون خوب جواب داده و شروع می کنی ماکارونی قهوه ای درست کردن

پ.ن.3 لیوان زرد و مشکی هنوز افتتاح نشده

پ.ن.4. این کی بورد صداش عین ماشین تایپ های قدیمی ئه! فقط یه قیژ ِ محکم ته ِ هرخط کم داره



خداحافظ


،آینه ای در برابر ِ آینه ام گذاشتی تا از من ابدیتی بسازی
.نمی دانستی که تکرار ِ خودی این چنین صرفا خسته ترم می کند از خودم
تمام آینه ها را بردار
...من از این همه تکرار خسته ام