August 21, 2010
در انتظار ِ این غبار بی سوار
August 18, 2010
برای سال های کتاب و چنار
عاشق که شدی ایستادم و نگاهت کردم... عاشقانه هایت را خواندم و سکوت کردم. سکوتم دیوار شد بین من و تو که دور بودی و نمی دیدی که تمام سهم من از تو دریچه ای شد که گاه به گاه که دلم هوای فروغ خواندن و صدای حسین پناهی می کرد می آمدم پشتش می ایستادم و دل ِ سیر نگاهت می کردم...
زمین که خوردی، به دیوار می زدم خودم را. خواستم بیایم و دست هایم را بگذارم روی چشم هایت که نبینی سیاهی دنیا را... دیوار بود و دیوار. زورم نمی رسید به آن همه آجر که تا سقف آسمان رفته بودند انگار...زار زدم. صدایت کردم. نمی شنیدی... شکسته بودی...
امروز...بعد از این همه سال و ماه...حالا که دیوارها را برداشته ای، برداشته ام، چه فرق می کند!...حالا ولی...چه بر سرت آمده مرد عاشقی های بارانی؟...چه بر سرت آورده اند که نمی شناسم تو را... چه رفته بر تو که این همه تلخی؟ بشکند دست روزگار که این همه تلخ کامت کرد... که حالا این همه زبانت تلخ است... گوشه کنایه هایت آتش می زند دل را...که دیگر نمی نویسی حتی...شعر نمی خوانی...حالا فقط تلخی....
نوشته بودی...برای آدم ها مثل قهوه ای شده ای که بنشینند در کافه های کنار خیابان و بنوشند و بگذرند... نمی دانی که طعم تلخت نمی رود از یاد هیچ رهگذری...
کجاست آن شاعر ِ سال های کتاب و چنار؟ کجاست آن نگاه همیشه بیقرارت که از همه می گرفتی اش و زل می زدی به جایی دور...که دست هیچ کس به تو و نگاهت نمی رسید...
چه آمده بر سر تو...بر سر آن سال ها که من پشت دیوارهایش تکه تکه جامانده ام...چه رفته بر ما رفیق؟
شانه ی گریه ام باش سهراب
صدا کن مرا صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینهی آن گیاه عجیبی است... که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم...
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد
...و خاصیت عشق این است
August 16, 2010
زیر آفتاب خوش خیال عصر
حالا هفت سال گذشته از آن سال کلاس ِ داستان نویسی ِ بنیاد گلشیری. حالا رمانت چاپ شده. اسمش را گذاشته ای "زیر آفتاب خوش خیال عصر" . مصاحبه ات را می خوانم. همان خط اول گفته ای "من همیشه دوست داشتم بنویسم. وقتی دبیرستانی بودم، دورههای بنیاد گلشیری را با
بلرزان دلم را..که این مرغ وحشی
عادت می کنیم
وقتی قراره بیان موکت های خونه تون رو بشورن و با صاحبخونه اثاث ها رو جمع می کنین یه گوشه، وقتی می بینی "همه" ی چیزهایی که داری تو دو-سه متر مربع جا میشه...باز یادت می افته که "این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست"...انگار باشد که کل زندگی ات بوی رفتن بدهد...نه ماندن.
August 6, 2010
سفیدی سکوت من
بیا که بی قرارم
July 30, 2010
جواب سؤال نپرسیده
July 26, 2010
دل تنگ سیری چند؟
July 25, 2010
یک شنبه
July 23, 2010
!همدرد باید موافق باشه
July 22, 2010
تب مردادی من
July 20, 2010
...نمی دانی تو که عاشق نبودی
July 18, 2010
...اهلی شده ام
دو تا گاو و یک شیر همه ی آن چیزی ست که از رفتن و تماشای گاوبازی کالگری آورده ام. حالا هر شب مثل شازده کوچولو باید نگران این باشم که یک وقت شیر گاوها را نخورد. شاید هم از فردا بیفتم دنبال خلبانی که هواپیمایش در ادمونتون خراب شده باشد و بخواهم ازش که
برای گاوهایم یک جعبه بکشد.
July 14, 2010
بیمار خنده های توام...بیشتر بخند
July 13, 2010
July 12, 2010
...قاب خالی
من اما اگر دوربینت دستم بود از دست هایت عکس می گرفتم. دست هایی که انگار آمده بودند که همه ی عمرشان را تنها باشند چشم انتظار دست هایی که نمی آیند. از دهانت عکس می گرفتم وقتی بسته بود. از آن جای زخم گوشه ی لبت تا مخاطب عکسم بداند درون تو کودکی ست که هنوز هم تمام دیوارهای راست را بالا می رود. جایی آن پایین عکس هم می نوشتم که اولین بار که تو را دیدم مثل همان پسربچه ی بازیگوش بالا آمده بودی از دیواری که ساخته بودم بین خودم و آدم ها. می نوشتم از چشم هایت که برق می زدند و از صدایت که به نام می خواند مرا...نامی
من از باران عکس می گرفتم و تو از چادر دخترکی تنها در باد...من از بوی خاک نم گرفته عکس می گرفتم و تو از هواپیماها که می روند و دیگر نمی آیند. من از تنهایی تو و تو از خوشبختی من. امروز اما چه فرق می کند به حال ِ غربت من و تنهایی ِ انتقام جویانه ی شلوغ
July 10, 2010
...من رفته ام چون
July 9, 2010
...نهنگ بودنم را کس ندید
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
...تو بعد ِ سال ها به خانه ام می آمدی
تکلیف ِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیف ِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیف ِ شمع های روی میز
روشن نبود
من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود
به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
...پنهان کرده بود
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی
:پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم
برای دیدن هیچ کس نیامده است
اعتراف
July 2, 2010
و چون دیگر کاسبی نیست که دوست بفروشد

گاهی دلت می خواهد کسی را داشته باشی که مدام برایش حرف های تکراری بزنی. نترسی از تکراری بودن و دوست داشته باشد که با تو تمام جزئیات را مرور کند. دوست داشته باشد بپرسد که آن کسی که رد شد تو را نگاه هم کرد؟ دلش لک بزند برای اتفاقی که هیچ اتفاق خاصی نیست ولی تو وقتی رنگش می کنی با رنگ هایی که تو و او همیشه دوست داشته اید، خاص می شود.
گاهی دلت می خواهد لا به لای تعریف کردن هایت بگویی...می دونی که...یادته که... و مجبور نباشی خیلی چیزها را از اول توضیح بدهی (و در فاصله ی توضیح دادنشان حس کنی برای خودت هم انگار دیگر جذابیتی ندارند).
این است که دلت دیگر هیچ آدم جدیدی نمی خواهد. دل خوشی به آدم هایی که دورند ولی می فهمند و می خندند و هیچ وقت خدا نمی گویند...آه چه جالب...آه که این طور...مدام وسط حرفت می پرند و سوال می کنند از پیش پا افتاده ترین جزئیات و تو و او و آن ها غرق می شوید در لذت لحظاتی که خود خاطره ی لحظاتی اند که به ظاهر هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است.
July 1, 2010
دخترک انتظار خبری نیست تو را؟
June 27, 2010
درد
June 23, 2010
...آرزویی جز تو در دل ندارم

تنها تو میدانی قاصدک را که برداشتم
...چه آرزویی کردم
خندیدی و گفتی آخرین بار کی بود که با قاصدک آرزو کردی؟
.نگاهت کردم
...می دانی ارمی
دیگر نمی شناسم تو را که ما حتی آن دو خط موازی نبودیم که امید داشته
.برای من و تو اتفاق تنها یک بار و برای همیشه افتاد
...کسی دلش برای خط های متقاطع نسوخته
.همین است که دیگر نمی شناسم تو را که بعد از اتفاق مدام دور شده ایم
June 21, 2010
...ای وای مادرم
June 7, 2010
...گوش هایت را بگیر که نشنوی
...آرزوهایم بلند و دست هایشان کوتاه
...کسی از من نپرسید چی میل دارم


