August 16, 2010

زیر آفتاب خوش‌ خیال عصر

باهم کلاس داستان نویسی می رفتیم. تازه کنکور داده بودیم و نشسته بودیم که جوابش بیاید. دوست داشتم کلاس ها را. داستان کوتاه می خواندیم...حرف می زدیم. می نوشتیم. نوشته هایمان را می خواندیم و همه زیر و بمش را نظر می دادند. یاد گرفتم آنجا راوی می تواند دروغگو
.باشد. یاد گرفتم در نوشته هایمان چطور با توصیف باید کد بدهیم به خواننده ی داستان

حالا هفت سال گذشته از آن سال کلاس ِ داستان نویسی ِ بنیاد گلشیری. حالا رمانت چاپ شده. اسمش را گذاشته ای "زیر
آفتاب خوش‌ خیال عصر" . مصاحبه ات را می خوانم. همان خط اول گفته ای "من همیشه دوست داشتم بنویسم. وقتی دبیرستانی بودم، دوره‌های بنیاد گلشیری را با
".آقای فرهاد فیروزی در فرهنگسرای شفق گذراندم

.تمام این ها لبخند می آورد به لبم. ته دلم غنج می رود. خوشحالم که رمانت را نوشته ای
.خوشحالم که آنجایی هستی که همیشه دوست داشتی باشی

لا به لای مصاحبه ت گفته است گاهی برای دل خودت سه تار می زنی. یادم می افتد به
پرده خانه و آن صحنه که من ِ نوسال می نشستم جلوی صحنه و آواز ِعزای گلتن را می خواندم و بقیه ی زن ها پشتم دم می گرفتند که "وای از دلم...وای از دلم"... تو پشت پرده سه تار می زدی و نوای سه تارت آتش می زد دلم را...که دلم می خواست به همه ی آنها که بعد از اجرا می آمدند
...می گفتند خوب اشک ما را در آوردی بگویم سه تار جیران است که آتش می زند دلم را




2 comments:

  1. واییییی...یادته چی می زدم؟ موسم گلِ قمر
    کاش بودی و یک آفتاب خوشخیال با یک نوشته کوچک صفحه اولش می گذاشتم توی دست هات.

    ReplyDelete
  2. vai goltano nosalo haramsarao bazikhaneo amphiteatre madrese.. man beyzaee ro dust dashtamo ba un namayeshetun ba pardekhane ashna shodamo fekr mikoni chandbar khundamo yadam umadetun?
    to nosal budi?
    "man anja bidam.." va nam bordi kasani ro ke unja budan va baad nabudan..
    maede kash do sal baad ro ham mididi, namayeshaye sale ma ro, yekish dastan budo harakate mozuno musighie sonnati..halo havash nazdik bud, nisty ke cd ro bedam bebini.
    mitunam barat befrestam!

    ReplyDelete