عاشق که شدی ایستادم و نگاهت کردم... عاشقانه هایت را خواندم و سکوت کردم. سکوتم دیوار شد بین من و تو که دور بودی و نمی دیدی که تمام سهم من از تو دریچه ای شد که گاه به گاه که دلم هوای فروغ خواندن و صدای حسین پناهی می کرد می آمدم پشتش می ایستادم و دل ِ سیر نگاهت می کردم...
زمین که خوردی، به دیوار می زدم خودم را. خواستم بیایم و دست هایم را بگذارم روی چشم هایت که نبینی سیاهی دنیا را... دیوار بود و دیوار. زورم نمی رسید به آن همه آجر که تا سقف آسمان رفته بودند انگار...زار زدم. صدایت کردم. نمی شنیدی... شکسته بودی...
امروز...بعد از این همه سال و ماه...حالا که دیوارها را برداشته ای، برداشته ام، چه فرق می کند!...حالا ولی...چه بر سرت آمده مرد عاشقی های بارانی؟...چه بر سرت آورده اند که نمی شناسم تو را... چه رفته بر تو که این همه تلخی؟ بشکند دست روزگار که این همه تلخ کامت کرد... که حالا این همه زبانت تلخ است... گوشه کنایه هایت آتش می زند دل را...که دیگر نمی نویسی حتی...شعر نمی خوانی...حالا فقط تلخی....
نوشته بودی...برای آدم ها مثل قهوه ای شده ای که بنشینند در کافه های کنار خیابان و بنوشند و بگذرند... نمی دانی که طعم تلخت نمی رود از یاد هیچ رهگذری...
کجاست آن شاعر ِ سال های کتاب و چنار؟ کجاست آن نگاه همیشه بیقرارت که از همه می گرفتی اش و زل می زدی به جایی دور...که دست هیچ کس به تو و نگاهت نمی رسید...
چه آمده بر سر تو...بر سر آن سال ها که من پشت دیوارهایش تکه تکه جامانده ام...چه رفته بر ما رفیق؟
ما تمام شده ایم،اما می ترسیم این را به یكدیگر بگوییم
ReplyDelete