
مسئله این است که غربت به تو یاد می دهد چطور "تنها" زندگی کنی. پیش از آن شاید بارها تنها بوده ای. در زمان ها و مکان های مختلف ولی همیشه این تنهایی حدودی داشته، زمان و یا مکانش محدود بوده. ولی اینجا یاد می گیری که در تنهایی ِ بدون حد زندگی کنی. تنهایی ِ بدون حد شاید اسم مناسبی باشد برای نوعی زندگی که اگر ساعت ها در اتاقت و یا خانه ات بنشینی کسی سراغت را نگیرد
به این تنهایی که عادت کنی یادت می رود که چگونه می توانستی لحظات را با دیگران قسمت کنی. از آن پس انگار آن بخشی از زندگی را که با بقیه و کنارشان هستی داری خواب می بینی و یا داری خاطره ای را تعریف می کنی. در عمق خنده ها، ترس ها، خوشی ها می دانی که اتاقت، تنهایی ات جایی همین نزدیکی ها (این خاصیت ِ شهرهای کوچک است) منتظرت نشسته....و تو باید برگردی به جایی که انگار بعد از جدا شدن از وطن به آن تعلق پیدا کرده ای... به جایی که کسی نیست، صدایی نیست، بویی نیست. تو هستی ...خودت...و خودت
No comments:
Post a Comment